New Plan!   

IEEE Fellow before turning 40! 

لینک
جمعه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳٩۱ - شقایق

       

از خونه کار کردن یعنی بوی قهوه ی مراکشی، یعنی صبحانه، یعنی موهای پیچیده شده بالای سرت، یعنی خط مشترک آسمون و دریاچه، یعنی بوی شوید تازه. چه خوشم این روز ها و چه می ترسم لبخند بزنم و اخم می کنم نکند زیادی عادت کنم به این خوشی.
لینک
سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳٩۱ - شقایق

       

از عذاب وجدان حالت تحوع دارم. دل اشوبگی است. می دانی نباید اصرار می کردی، می دانی خودخواهی بوده و هیچ کاری نمی توانی بکنی. دلم آشوب است، انقدر بد که حتی نمی توانم عذر بخواهم.چه بر من شده. کاش الان دیروز بود...کاش..

 

چشم چشم چشم  *تحوع نه تهوع 

 

لینک
جمعه ۱ اردیبهشت ،۱۳٩۱ - شقایق

       

می خواهم قسمتی از تاریخ شوم. پوستم کنده خواهد شد اما بد می خواهم. از ان وقت هاست که نمی دانم اصلا از کجا باید شروع کنم، پرفکشنیسمم اذیتم می کند. گاهی مساله را جلویم می گذارم و تماشایش می کنم و می خواهم عالی انجام شود و از ترس اینکه عالی نباشد دستم را تا نزدیکش می برم و جرات نمی کنم و دوباره و دوباره تکرار می شود این ترس تا لحظات آخر و نزدیک ددلاین که است دیگر ترس یادم می رود اما زندگی می شود قهوه و کار و کار و کار...تا تمام شود از من چیزی باقی نمی ماند. جانم کوتاه می شود... ریسم از حربه ی می ترسم بمیری بس که نمی خوابی استفاده می کند تا جلوی کاری را که دوست ندارد انجام بدهم را بگیرد و من دورش قدم می زنم و دلیل می آورم و دوباره سراغش می روم...
عجیبترین رابطه ی زندگیم را با مادر دارم این روز ها. گاهی فکر می کنم به همه ی پنج سالش می ارزید این حس شفافیت این روزها. 
لینک
پنجشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳٩۱ - شقایق

   Happiness   

روزها به سرعت چشم بر هم زدنی می گذرند. دو هفته ای است زندگی ام در کلمات نمی گنجد. دلم و مغزم هر چه زور می زنند نمی دانند دگر چه بخواهند. انگار در رویاهایت زندگی می کنی و گیجی. کاش این قدر کارم را دوست نمی داشتم و با همان دو چمدانم که آماده بودم بر می گشتم. کنار هم که راه می روند و پچ پچ می کندند و سر و کله هم می زنند و نگران هم می شوند، دلم غنج می رود. دوست داشتنی اند. خودم را که می بینم از هر کدام چیزی دارم. چهره، عکس العمل، مهر، هوش، شیطنت... سفرم. مسافریم و من اغلب لال می شوم که بگویم چه عزیزند برایم. عزیزند و من نمی توانم بگویمش. اینطور نبود، هیچ گاه اینطور نبود. همیشه عزیز بودند اما همه ی این سال های تنهایی و حالا داشتنشان و دیدن کلی پدر و مادر عجیب و غریب و آدم های رنگ و وارنگ چشمانم را باز کرده. چه داشتم سال ها و نمی دیدم. از خصوصیت های من است. به سخت ترین راه یاد می گیرم. کاش می توانستم بگویم احساسم را. می بینم چه تلاشی می کنند من جدید را بشناسند، زندگیم را، لبخند رضایت را گاهی روی صورتشان می بینم. سخنرانی داشتم در دانشگاهی اطراف شیکاگو و همراهم آمدند. برق را در چشمانشان می دیدم، پرسیدند چرا برق خواندی تنها نگاهم برگشت سمت پدر که دلیلش همین جا نشسته می خواستم در کفشهایش قدم بزنم. می خواستم پرواز کنم و بالم دادند. مادر نگرانی های خودش را دارد. عینکش را که می زند ضربان قلبم بالا می رود، انگار می خواهد ممیزی کند و باید از زیر ذره بینش رد شوم. نگران است، همیشه نگران من است، نگران تصمیماتم است و همیشه می خواهد بهتر از این باشم و اصلا همین پرفکشنیسمم را از او گرفته ام.

بی ربط به بالا و باربط به من. می خواستم هم قدمم شود، می خواستم بعد از این همه سال ترس را کنار بگذارم. اما چطور می شود همراه کسی بود وقتی نمی توانی همراه روزهای سختش باشی. وقتی نمی توانی گوش باشی برای نگرانی هایش، بودن دیگر معنی ندارد. سرت سلامت رفیق، رفیق باقی خواهی ماند. 
لینک
پنجشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳٩۱ - شقایق

       

گاهی فکر می کنم من آدم رابطه ی طولانی نیستم. هر چه هم که بگویند آدم درست را ندیده ای. اما من آدم آن تکرار، آن بی خیالی، ان هیجان از بین رفته، آن عادت، نیستم. خودخواهی است اما نمی توانم تصمیماتم، زندگیم را حول کس دیگری بگیرم. شاید اگر بشود رابطه ای داشت مثل دایره های ایده ال شل سیلور استاین که هردایره ای مستقل برای خودش بچرخد و تنها کنار هم چرخیدنشان مشترک باشد آن وقت نخواهم فرار کنم. نمی خواهم تکه ی گمشده ی کسی باشم!

 ولی اگر همیشه کسی باشد با آن لحظه ها که می خواهم تنها باشم چه کنم. شاید این احساس روزی عوض بشود، شاید سالها بعد فکر کنم کاش جوان تر که بودم جور دیگری فکر می کردم اما الان نمی توانم نه در حق خودم نه کس دیگری این ظلم را بکنم.

 

 

لینک
جمعه ٢٦ اسفند ،۱۳٩٠ - شقایق

   گپ پا منقلی   

این روز ها فکر می کنم کاش شمردن بلد نبودم.

 

ش. از قهوه خانه ی بالای شهر 


لینک
جمعه ٢٦ اسفند ،۱۳٩٠ - شقایق

   ۴ شنبه سوری   

از بالای کله ی رییسم سرک می کشم و  دلم غنج می رود که چه هوایی. چه آفتابی، چه روزی.

روزم خوب بود. وبینارم بی نظیر بود. خنده از لبانم دور نمی شود. پیپرم برای پنلی پذیرفته شده و تابستان راهی غرب دور امریکا هستم . امروز بمباران خبر های خوب بود. کمتر از ۹ روز دیگر پدر و مادر اینجا خواهند بود و سال من زمان نشستن هواپیمایشان تحویل خواهد شد. 

می روم از روی آتش بپرم و اش بخورم و سری به استخر خانه ام بزنم.
لینک
چهارشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳٩٠ - شقایق

   11   

کلاس اولی هایم نفسم را می گیرند. یک شنبه عصر که می شود نا ندارم تلفن جواب بدهم.
 هفته ی طولانی خواهد بود.
 ژوپیتر و ونوس کنار هم در آسمان شهر دلبری کردند و شبم را ساختند.
جنبش تنباکو بود و سوال هایش. چطور است که بزرگراه شیخ فضل الله نوری داریم و بزرگراه بهبهانی نداریم. چطور بود که این همه امتیاز میدادیم و تنها تنباکو جنبش شد. 
تنها ۱۱ روز .
باز ترسیده ام.
لینک
دوشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳٩٠ - شقایق

   March 8th!   

کلیشه شده است. انگار وظیفه ی خودم می دانم به به تک تک فیس بوکی ها بگویم که عزیز من روز زنت و مادرت نیست. اصلا روز جنسیت نیست. خسته ام. از جنسیت زده گی. روز ان بد بختی است که به هم میدوزندش تا نکند بیرون از ازدواج هوس همخوابگی کند. روز ان بیچاره تری است که ماه ها می دود تا بلکه برگه ی کوفتی طلاق را بگیرد. روز انی است شوهر مرده است و قانون بی عاطفه و بی منطق شرع کودک را از ان پدر بزرگ می داند. روز من بود، روز من ان روزی بود که نامه از واحد اداری آمد روی میزم که اگر مجردی از پدرت اجازه ی کار بیاور و اگر همسر داری از شوهرت و من حرص خوردم و به خودم پیچیدم و چانه زدم و بهانه آوردم و منطق، که دایی من حرفت زور دارد. امروز روز من نیست. اینجا که نشسته ام روز من نیست. تا کجا ادامه بدهم که روز من نیست. روز تو نیست روز خاله خامباجی بودن نیست. معده ام می سوزد. 

On this 101st International Women's Day, all of us at Women for Women International - in Washington DC, Afghanistan, South Sudan and beyond - are celebrating. We aren't celebrating because women enjoy equal rights here and abroad - unfortunately this isn't yet the case. We aren't celebrating the end of violence against women because, as we know too well, war rages on and women bear its brunt.

But we're celebrating because we are hopeful - in fact, positive - that as women we can build the bridges to peace, equality, and prosperity.

 

At this very moment, many of you are gathering on bridges as participants in our Join me on the Bridge global event series.

باید می توانستم بروم. اما روزهایم گره خورده به سمینار و وبینار و پروژه و ریپورت و مقاله. زندگی تخته گاز می رود و من چه می توانم بکنم برای آنهایی که دغدغه های دلم هستند و من به یک دهه دارد می رسد که آنجا نبوده ام. حتی با احتیاط  باید حرف بزنم درباره شان . چه می توانم بکنم جز اینکه پنل زنان در مهندسی پیشنهاد کنم و زنان شبیه خودم را تشویق کنم به نترسیدن. به نترسیدن از این محیط مردانه ای که اگر بخواهی همقدمشان شوی باید ثبت کنی خودت را. چه می توانم بکنم جز اینکه پروپزال بنویسم که بورس بدهند به دختران هم رشته ام. چه می توانم بکنم جز اهدای کمی از پولم به زنان افغانی. هیچ! 

برایم تکست زده می دانم امروز برایت خیلی معنا دارد کاش ببینی ان روزی را احتیاجی به روز زن نیست. 

۸ مارچ که می شود یاد مادر می افتم که فمینیست نبود و فمینیست بود. بالا و پایین رفت تا در کله ام بکند باید مستقل باشم، ۵۰ بار به نوکش گرفتتم و پرتاپم کرد تا از پرواز کردن نترسم. یادم داد حقم را تقدیم نمی کنند. باید برایش تلاش کنم. سرت سلامت!
 
 
 
 
۴ تکست و ۲ ایمیل روزم را ساخت. روزم را ساختید شما که ۸ مارچ که شد چهره ام به خاطرتان آمد.
لینک
جمعه ۱٩ اسفند ،۱۳٩٠ - شقایق