هارد اکسترنالم سوخته. به همین سادگی، عکس، موزیک، نوشته، فیلم ... آشنایی برایم در فیس بوک نوشته بود هر کسی شانس این را ندارد کامل از گذشته بریده شود. من کلافه ی تمام از دست داده ها فکر می کنم واقعا عده ای فقط خاطره شدند. شیستا، کرونا. آبسکو، پاریس، ورسای، استکهلم ...
| لینک | چهارشنبه ۱٤ دی ،۱۳٩٠ - شقایق |
مدت هاست این صفحه خاک می خورد. دستم به نوشتن نمی رفت و به عوضش مغزم هی می چرخید و می چرخید و می چرخید. منفی می بافت و منفی تفسیر می کرد و منفی می دید و منفی عکس العمل می داد. زندگی بر وفق مراد است، واقعا هست. اغراق نکردم وقتی به پدر می گفتم من عاشق زندگیم هستم اما این چرخش در گذشته ی حالا دور و این چرخش در گذشته ی نزدیک و هی فکر کردن به اینکه من چه کردم و چه جواب داد خسته ام می کرد. خسته ام می کند. خسته از آدم ها، خسته از خودم. انقدر خسته که توانستم از ۲ روز مرخصی ام ۴۰ ساعتش را در تخت بمانم. دلم نمی خواست هیچ کسی را ببینم، اما این فرار از آدم ها، این فرار از خودم حالم را بد تر می کند. تنها کاری که می توانم مثل سابق انجام دهم شاید بلکه بهتر از سابق کار است. کار کار کار! تنها این موقع است که گذشت زمان را نمی فهمم. سیمولیشن هایم را مثل فرزندانم دوست می دارم و فکر کردن به این حس حالم را بدتر می کند. ایمیل های زن آینده ی همسر سابقم کلافه ام کرده بود و همه ی سالهایش را مرور کردم و حرص خوردم و غصه دار شدم. چشم نازک دختر پسر عمه ی دایی خاله ی آدمی شاخ به سرم سبز کرد. خسته بودم از شنیدن داستان جدایی های ماهی دوبار آدمی و هی خواستم همراهی کنم و همدل باشم و اما داستان سرایی ها دیوانه ام می کرد. فراموش کرده ام چطور بود از هر آدمی می توانستم چیزی را دوست بدارم. آستانه ی تحملم پایین آمده. کوچک شدن این آستانه آزار فیزیکم می دهد. گردنم درد می گیرد و منقبض شدن ماهیچه هایم را احساس می کنم. اینجا نوشتن دلم را با دنیا صاف می کرد و یک موقع ای به بعد از فکر اینکه ایکس می خواند و فلانی خوش خوشانش می شود حالم را دگرگون می کرد و خودسانسوری هم که در مرامم نبود و این شد که اینجا درش تخته شد . این حال سرازیری را که تا ابد نمی خواهم ادامه بدهم، باید تمام شود. همین است بیشتر از ۲۰۰ نفر از آدم های گذشته را که نمی خواهم در آینده باشند از فیس بوک پاک کردم. انرژی روابط مجازی را ندارم. اینجا پنجره ی من است. من مقاله چاپ کرده، من پنل چیر کرده، من دل شکسته، من خوشحال، من گرین کارت در راه، من اخمو، من نه شنیده، من ۱۱ ساعت پرواز کرده تنها برای نیم روزی دیوانگی کردن، من غمگین، من گیج در رابطه هایم. همین مگر نیست زندگی؟ بسته ی خوشی ها و سختی ها. بسته ی من متنوع ترین بسته ی دنیاست.
| لینک | جمعه ٢ دی ،۱۳٩٠ - شقایق |
شاید تنها کاری را که فکر نمی کردم هرگز بخواهم بکنم توضیح جدا شدنمان به همسر آینده ی شوهر سابقم است. ایمیلش را که خواندم اول شوکه شدم و بعد فلش بک بود به ۱۲ سال پیش. ۱۲ سال!! خدای من چه ترسناک. چه دور. مدت هاست که تنها تصویرند. حتی آخرین تصویر هم متعلق به ۵ سال پیش است. چرا زندگی انقدر سرعت گرفته؟ ایمیل دختر به نظرم کودکانه آمد و من صادقانه ترین جواب ممکن را برایش نوشتم.
چند روزی است که تصاویر برایم باز گشته اند ولی هر چه بالا پایینشان می کنم رد پایی از غم وجود ندارد. برایش خوشحالم. از عمق وجودم برایش خوشبختی آرزو می کنم. بعضی ها می آیند و می روند و می خواهی هرگز نبینیشان، هر چه هم بگذرد می بینی بخششی در کار نیست فقط می خواهی بگذری. اما من و این مرد، جوانی کردیم و عاشقی کردیم و اشتباه کردیم و به هم چیز یاد دادیم. آنقدر خاطرات خوب ساخته ایم که روزهای بد را به خوب هایش می توانم ببخشم. خوشحالم کینه و بغض و عصبانیت همراهم حمل نمی کنم.
امروز صبح زود به عادت این روزهایم از پشت پنجره ی آپارتمانم دریاچه خاکستری را تماشا می کردم، دوردست هایش آبی بود. آبی آبی، آبی تر از آسمان.
| لینک | دوشنبه ٧ آذر ،۱۳٩٠ - شقایق |
مادرش مریض است و می خواهم بروم به دیدنشان. اسم بیمارستان را می پرسم حرفش تمام نشده به تته پته می افتم. فلش بکی چند ثانیه ای است. آسانسور بالا می رود، طبقه ی ۱۱، رویم را بر می گردانم عدد ۱۴ را نبینم. پاهایم شل شده اند، نفس هایم را می توانم بشمارم...
ابروهایم به هم گره خورده، اما می دانی... احساس قدرت می کنم. روزهای سخت می گذرند و برای هر کسی طوری رد پای سختی ها باقی می ماند.بازمانده ی آن روزها برای من تلخی نیست.
لبه پنجره ی آپارتمان کوچکم نشسته ام، از بیرون چیزی معلوم نیست، انگار بالای ابر ها نشسته ای و خیال می بافی. زندگی آرام است.
| لینک | جمعه ٢٢ مهر ،۱۳٩٠ - شقایق |
