غمگين و خسته که باشم بهانه گير می شوم.  هزار سوال سخت بی جواب در سرم هور هور می كند. دل بهانه گيرم خانه را می خواهد.  چشمانم را می بندم و می روم به خانه. بوی ناهار ظهر، صداِی تلوزيون، مامان که صدایم می کند میز را بچینم و بلند حرف نزنم تا صدایم همسایه ها را اذیت نکند. شیدا که روی مبل سبز خوابیده و فقط کانال عوض می کند...  چشمانم را باز می کنم، در همان اتاق بی پنجره ام هستم که هيچ منظره ای به هيچ کجا ندارد. اين شب نمی دانم چرا تمام شدنی نيست.

خيلی شخصی:  بهتر است چشمانم را ببندم و تنها دور شوم دور دور... و طعم گس اين روز ها را تا سال ها مزه مزه کنم.       

 

لینک
چهارشنبه ٢٦ دی ،۱۳۸٦ - شقایق

       

گاهی احساس ميکنی خالی است. چيزی در درونت می شکند. هر چه قوی تر باشی محكم تر فشارت می دهد. تا جایی که ديگر زوری نداشته باشی. نمی دانم فلسفه اش چيست تنها می دانم خدا هميشه برايم بهترين نقشه ها را دارد. بهترين ها را! فقط می خواهد سخت تر شوم. نمی دانم آخر فایده مثل خرچنگ سفت شدن چيست. دارم شبيه خرچنگ پخته می شوم. بيرونش سخت و سخت تر می شود و از درون نرم و شکننده.

لینک
یکشنبه ٩ دی ،۱۳۸٦ - شقایق

       

يلداست و من هيچ يک از عزيزانم در كنارم نخواهند بود. هر سال بی تاب آمدنش بودم، يلدا را می گويم. اما امسال دغدغه هایی را به دوش می کشم از جنس زندگی. جنس جديدی از زندگی که هرگز نميشناختمش.  يلدای سوت و کوری است. نه از شام خانه مادر بزرگ خبری است و نه از حافظ خوانی فاميلی. عجيب دلم هوای سر و صدای خانه امان را دارد و قهقهه های بلند خواهرم، مادرم با دستهای زیبایش و پدرم با لبخند بی همتایش.دلم شيراز می خواهد. اصلاً شايد سحر يلدا باشد و وعده حافظ خوانيش که هوای حافظيه کرده ام. از صبح تلاش می كردم تصويرش کنم.

اين چيزی که گرفته ام اسمش گلو درد است اما رسمش خستگی است. شانه هايم به جلو خم شده اند و چشمانم نمی دانم چه بلایی سرشان آماده که برق نمی زنند. اين روز ها بيشتر می ترسم تا بخندم، نه از رسوا شدن می ترسم نه از طرد شدن تو بهتر از هر کس می دانی از چه. تا ميتوانی زور بزن. زندگی است ديگر گاهی مثل حالا گنداب می شود ولی دنيا هميشه يکجور نخواهد ماند. 

راستی بگويمت که خوب می دانم بی راهه نمی روی رفیق.اما از آن راه هاست که مرد می خواهد. تا يادم نرفته يلدايت هم مبارک.

لینک
شنبه ۱ دی ،۱۳۸٦ - شقایق