یک روزی یک عزیزی برایم نوشت:

Sometimes it’s so hard

To put the past behind us

We’ll remember something

And before we know it

Our spirits start to sink again

But you know what

The past is old business

That’s over and done with

But your future

Is a whole different matter

You have the right

to be happy

And you have the power

To start shaping your life

Into what you want it to be

You are a strong person

And I know what you’re capable of

Once you make up your mind

I know that your future

is going to be wonderful

You deserve nothing less that

Living  happily ever after

  نمی دانم سال دیگر کجا خواهم بود اما به قول خودش از این به بعد تنها به ندای دلم و صدای قلبم گوش خواهم داد. ایامت به کام سفر کرده. 
   

 

لینک
چهارشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٦ - شقایق

   8 مارس   

امروز روز زن است. خدا را شکر درونم هنوز زنی زندگی می کند. زن درون من مدت ها زانوی غم به بغل داشت و دور خودش می چرخید تا راهی پیدا کند. دنباله دارویی می گشت تا زخم های دلش را مرهم باشد. اما نیافت. پوسته های رویی اش را که کنار بزنی خودش را میبینی که معمولا پشت لبخندی پنهان است. این روز ها آن لبخد از آن لبخند های تلخ است و زن هم دلتنگ. اما می داند که زندگی را خواهد ساخت. سخت و سرد. زن درونم با خود سابقش می جنگد. آب کرفس و اسفناج و سیب و لیمو می خورد، می دود و به پهنای صورتش لبخند می زند. می داند که عوض می شود. می داند که سحر نزدیک است. می داند که هنوز هم از خوشبخت ترین هاست. می داند پدری دارد که تا آخر دنیا پا به پای ندانم کاریهایش می دود و همیشه هست و با کشمشی گرمایش نمی شود و با قوره ای سردیش که برود.  حالا با کوله باری از تجربه سال جدید را انتظار می کشد. زن درونم آینده را افتابی می بیند.

 روزت مبارک دخترک.  دلم می خواست به مادرم زنگ می زدم و می گفتم سرت سلامت که بلند پریدن را یادم دادی اما ترسیدم. که سخت دل شکسته است و خودت هم که می دانی عجیب ناصبورم. خواستم به مامان بتول زنگ بزنم و بگویم سرتان سلامت که جسارت یادم دادید اما باز ترسیدم. تو خوب می دانی چرا... خواستم به تک تک زنانی که می شناختم زنگ بزنم و بگویم که سرتان سلامت اما تنها به زن درون آینه لبخندی زدم و گفتم روزت مبارک رفیق.
لینک
یکشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٦ - شقایق

       

سیزده روز است که انگشت شست دستم خواب رفته و نمی توانم چیزی بنویسم.

لینک
پنجشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٦ - شقایق