لیکو   

با سوادی ديگر
خط ام را خواندی و
راز دل‌ام را تمام
دانستی

می گویند این لیکو ها -شعرِ شفاهيِ قومِ بلوچ - حاصلِ عشق‌هایِ نهان و ممنوع است.

از آينه‌ام بپرس
از شانه‌ام
از بالش‌ام
و از آن چراغ‌خواب غمگين بپرس
که شب و روز چند بار
مهربانی‌ات انارِ دل‌ام را می‌فشارد
و شيرآبه‌ی عشقِ سرخ‌ات
گناه‌ام را رنگ‌آميزی می‌کند؟
و چند بار
جمله‌ی «جان‌ام دوست‌ات دارم»
بی‌صدا لب‌هايم را تکان می‌دهد...

از ژيلا حسينی

مرسی پرستو جان کلی دلم را صیقل داد!



لینک
پنجشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - شقایق

       

نامه ای به تو....
سلامی به سادگی کلامت شاید هم به درخشندگی برق نگاهت

می شناسیَم که؟ همان دخترکی که از جنس پاییز است. همان که با نخ های خوشرنگ زندگی را می بافد. همان که همیشه می خندد به امیدی که دنیا برویش بخندد.نمی دانم تفسیر کدام نگاهت بود که دل یخ زده ام را گرم کرد. دلم لرزید! دستانم یخ کرد! باور می کنی؟ می دانستی صاحبِ خانه وسواسی است؟ خیال بر شانه ام نشست و بلند شد با همان سرعت مستاجر شدی!
 می دانی این روزها سينه و ذهنم تحمل ندارد تمام چيزهايي را كه بر من می گذرد جاي ‌دهد. اين هزاران فكر، آرزو، غصه، اميد و شادي از كجا مي‌آيد؟
خوب جان همیشه خوب باش.

لینک
دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - شقایق

   نه نه نه!   

می گویم: نمی خواهم

می گوید: صبور باش

می گویم: نمی توانم

می گوید: تلاش کن

می گویم: فرصت کوتاه است و سفر جانکاه

می گوید: تو قوی هستی

می گویم: نمی شود

می گوید: فرصت بده

می گویم: تا کی

می گوید: فقط مدتی

شاید روزها شاید هفته ها شاید هم سال ها. کسی چه می داند. ولی نمی داند که چه زود دیر می شود.

من جویده شدم

و ای افسوس که به دندان سبعیت

و هزار افسوس بدان خاطر که رنج جویده شدن را به گشاده رویی

تن در دادم...

لینک
یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - شقایق

   اگر بابا نان نداد چی؟   

بابا نان داد. کاش بابا به جای نان دادن نان درآوردن را یادمان می داد. کاش بابا یاد می داد چطور  سینه سپر کنیم و خودمان حقمان را بگیریم. کاش بابا به عوض تکیه گاه بودن یادمان می داد  چطور دست بر زانو بگذاریم، یا علی بگوییم و زندگی عوض کنیم. کاش بابا یادمان می داد به عوض دلمان با مغزمان تصمیم بگیریم. کاش بابا سیب سرخ بارمان نمی آورد که اگر نصیب دست چلاق شدیم، گره کور بخوریم. کاش بابا گاهی هم داد می زد تا از بلند حرف زدن نترسیم. کاش بابا همیشه راه و چاه نشان نمی داد تا وقتی نبود ویلش نصیبمان نشود. کاش بابا یادمان می داد چطور مستقل باشیم تا روزی چادر سرمان نکنند و روز دیگری بکنند. کاش یاد ما شیاطین رجیم که هنری نداریم جز گمراه کردن مردان دلیر و آزاده آن هم با آمدن عشوه، می داد ابزار بسازیم نه ابزار باشیم.

چقدر دیر می فهمیم زندگی همان لحظاتیست که مشتاقانه منتظر گذشتن آنها هستیم!

 

لینک
چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - شقایق

   .......   

پری کوچک غمگین را می شناسی که دلش را در یک نی لبک چوبین آرام آرام می نوازد؟ تازگی ها دیدی اش؟ این روزها دلش آرام نیست. عادت ندارد آه و ناله کند. عادت ندارد آدمها را قضاوت کند. خیلی عادت های دیگر هم ندارد.

آهای با توام، چشمهایت را درویش کن. دغدغه این روزهایم نشو! 

لینک
دوشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - شقایق

   آب در هاون!   

حکایت این روزهایم شده دویدن دنبال زمان. هیچ نمی فهمم روز ها و شبها و هفته هایم چطور می گذرند. هفت ماه از روزی که بهت زده و با دست لرزان چمدانم را در مهرآباد تحویل دادم و به مقصد ینگه دنیا پرواز کردم می گذرد. سه سال گذشته اش هر خداحافظی دلم را می لرزاند اما این بار فرق می کرد. هربار می دانستم تا خانه تنها یک بلیط و پنج ساعت فاصله است. اما خداحافظی این بار جور دیگری بود. یعنی می شود روزی هم دیگر دلتنگ نبود. دلتنگ چشمان مادربزرگم، دلتنگ تلاشهای مادرم برای سرعقل آوردن دختر سرکشش یا که دلتنگ یک چای خوش دم و یک دست تخته و یک بحث طولانی با پدرم.  می شود برای دربند دلتنگ نشد برای میدان انقلاب چطور، می شود جایی در این دنیا پیدا کرد که لذت شبهای جشنواره را تجربه کرد. یعنی می شود سالسا را جایگزین رقص های محلی کرد. نمایشگاه کتاب چطور، پیاده روی های طولانی هفت تیر تا جردن را می شود با قدم زدن کنار دریاچه میشیگان مقایسه کرد. دوست عزیزی می گفت دختر جان تو که مثل ما اجباری برای رفتنت نبود چرا اینقدر دلتنگی می کنی. هیچ وقت اجباری نبود. آری اجبار نبود ولی امکان تجربه های جدید هم نبود. با آرزوهایم چه می کردم. دوست داشتم یاد بگیرم، دوست داشتم دنیا را ببینم دوست داشتم موهایم را به باد بسپارم دوست داشتم سرم را بالا بگیرم و به ادمهای اطرافم لبخند برنم بدون اینکه کسی خیال کند می خواهم با او بخوابم. دلم می خواست بلند سلام کنم بدون اینکه بترسم بگویند عجب سبک است. دوست داشتم بی ترس از اینکه همکارانم چپ چپ نگاه کنند رنگ های شاد بپوشم. دغدغه های ساده لوحانه ای است. می دانم. در جایی که سر باز زدن از خوابیدن با همسرت حقوق نداشته ات را هم می گیرد مو سپردن به باد شکم سیری است. جایی که نصف یک آدم حساب می شوی نباید هم لبخند بزنی. این احساسات چندگانه کلافه ام می کند. بارها به خودم می گویم من خواستم که بروم. من خواستم که بروم. آخر من هنوز هم از هرچه که بوی عادت بدهد بیزارم. دخترک همچنان چند فصل از پایان نامه اش باقی مانده، پوسترش احتیاج به تصحیح دارد اما چه کند که دلش شاملو خوانی می خواهد و  دوستی بهتر از آب روان که هر چه بگوید ساز مخالف بزنم.

لینک
دوشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - شقایق