۱۸ سال پیش. دخترک روی تخت مادر نشسته و کره جغرافیای محبوبش را در آغوش دارد. مثل همیشه بلند بلند خیال می بافد : می دانی مادر وقتی ۳۰ سالم شد تو را می برم نیویورک. مادر با نگاه همیشگیش زمزمه می کند: دختر جان خیال بافی بس است برو اتاقت را مرتب کن. امروز در نزدیکی ۳۰ سالگی دخترک دلخور از زندگی مادر را به شلوغترین شهر دنیا برد. با خود فکر می کرد می شود به خیال هم رنگ واقعیت داد. این روز ها خیال بر شانه ام می نشیند و بی درنگ بلند می شود بی آنکه این کلاف سردرگم مجالی دهد از تو چیزی ببافم.

لینک
پنجشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٦ - شقایق