چند کلمه با خودم...   

عصبانی باش و لی خسته نه. بیزار باش اما مایوس نه. غمگین باش اما دل مرده نه. سخت باش اما غیر ممکن نه. دختر جان به یادت بیاور فلسفه زندگیت را. این روزها پنجره ای بسته شده دری باز خواهد شد.

خواستم یادم بیاید که خنده دارترین صحنه دنیا تماشای آدمهای چند روست.پس قهقهه بزن دختر جان. خواستم فراموش نکنم زندگیم رنگ آبی قوی می خواهد. از آن آبی ها که می شود درش غرق شد.فقط اراده می خواهد و یک یا علی. 

احتیاج داشتم به خاطرم بیاید خیلی چیزها را می توانند ازم بگیرند اما با آرزوها و باورهایم نمی شود شوخی کرد. قیمتش هر چه که می خواهد باشد. احتیاج داشتم به خودم یادآوری کنم هنوز پر از شورم پر از انرژی پر از ایمان پر از عشق به زندگی.

 

لینک
سه‌شنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٦ - شقایق

       

چقدر که این روزگار غریبانه عجیب است.  شاید همین اعجابش مستم می کند. شاید اگر آرام بود مثل نگاه تو دیوانه اش نمی بودم. خنده دار تر این است که در این ملقمه چقدر می شود سرنوشت آدمها شکل هم باشد. این روزها هر ثانیه اش را هم به خاطر می سپارم. تنها چند روزی به رفتن مادر مانده و من باز دل تنگش شده ام. دلم تنگ چشمان نگرانش، دستان زیبایش، آداب دانی بی انتهایش می شود. این چند وقت یخ خیلی چیزها بینمان آب شده. برخلاف همیشه منصفانه به عقب برمی گردم. به کودکی هایم که خستگی ناپذیر سوالاتم را پاسخ می داد. به نوجوانیم که دیوانگی هایم را صبوری می کرد. به ساعتهایی که پشت در کلاس زبان سیمین انتظارمان را می کشید. به هزاران کتابی که برایم خوانده. به شبهایی که تا صبح کنارم نشسته تا درس بخوانم. به تک تک روزهایی که کتاب به دست دنبالم راه رفته تا الان اینجایی باشم که هستم. به افق دوری که نشانم داد تا آرزوهایم کوچک نباشند. به سجاده اش که همیشه بوی یاس می داد. به یکرنگیش که درس صداقتم داد. به لبخندش که تایید منشم بود. به همه این ها که نگاه می کنم؛ به یاد می آورم که خوشبخت ترینم. خدایم شکرت که بهترین ها را برایم گل چین کرده ای.

لینک
یکشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٦ - شقایق

       

دوست عزیزی که نمی دانم که هستی

حالم از هر چه کامنت مرموز است به هم می خورد. اگر دوست من هستی، لابد اسم داری. نشانی داری. به یاد ندارم با کسی تا به حال قایم باشک بازی کرده باشم. اگر دوست منی یا رومی روم بوده ام برایت یا زنگی زنگ. آخر نمی فهمم مگر اجبار داری بخوانیم. اگر دلتان خالی می شود مگر آزار دارید.خوب نخوانید. جهت ارضای کنجکاویتان عرض کنم که نوشته هایم بوی خشم می دهد گاهی هم بوی بیزاری. بوی خستگی بوی عصبانیت بوی غم... این روزها تنها چیزی که جایی در زندگیم ندارد یک معماست. پس لطفا شر دوستیتان را از سرم کم کنید.

لینک
شنبه ٩ تیر ،۱۳۸٦ - شقایق

       

این روزها فکر می کنم از جنس کرگدنم. کرگدن سخت است ولی چشمانش را دیده ای چه برقی دارد. کرگدن داستان ها دارد از تنهاییهایش. کرگدن آرزو دارد تنها سفر کند. از قضا کرگدن به اندازه همه کتاب های نخوانده زمین آرزو دارد. کرگدن بالاخره از مرداب خواهد گذشت. چه با کک چه بی کک. کرگدن عاشقانه مهتاب را می پرستد. کرگدن می خواهد بدود مثل غزال ولی نمی تواند. کرگدن می خواهد بیشه ها را پشت سر بگذارد. کرگدن هوای کویر دارد. کرگدن مهتاب را کویری می خواهد.کاش دلش مثل رفتارش آرام بود. 

لینک
پنجشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٦ - شقایق