فقط خواستم بگويم کوچم سه ساله شد. سه سال از شب مهرآباد گذشت. حال عجيبي دارم. حال عجيب دلتنگی و سرمستی. دلتنگی تمام لحظات نبودن ها. از نمايشگاه های كتاب نرفته تا جشنواره های از دست داده. سال پيش بار آخرین بود که پدر را ديدم. موهای سپيد شده اش دلم را لرزاند. اما سر مستم که روی ماه زندگی روی ديگرش را نشانم داد. سرمستم که خودم را بهتر شناخته ام. سرمست لحظه لحظه اين زندگيم و تجربه بی همتايش. آدم های عجيب و غريبی که ديدم و دوستانی که تک تکشان چيزی يادم دادند. از مهربانی گرفته تا سختی. از عشق تا نفرت. هر کدام دريچه ای بوده اند برای يافتن شقايقی که الان ميشناسم.

لینک
جمعه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٦ - شقایق

       

عزيزکم. باورم نمي شود چه زود نوزده سال گذشت. نوزده تابستان از بعد از ظهر داغی که با شيرين پشت پنجره ايستاده بوديم تا بابا، مامان و تو را از بيمارستان بياورد. انقدر کوچک بودی که ميترسيدم در آغوشت بگيرم. گاهي خيال ميبافتم که کودک مني. خوب بخاطر دارم شب هایي که بی اجازه تو را با شيرين از توی تختت ميدزديديم و به اطاقمان ميبرديم. تخت هايمان را به هم ميچسبانديم و تو را وسط ميخوابانديم تا دعوايمان نشود که به کداممان نزديکتري. بعد تر ها که راه ميرفتي هيچ چيز در امان نبود.از كتاب هاي دوست داشتنيمان گرفته تا مشق های عيدمان. تازه که کار مي كردم وعده اولين چهار شنبه ماه داشتيم. بزرگترين لذت دنيا بود. هر ماه ببرمت جايی و هر چه دوست داری برايت بخرم. بعد هم نهاری دونفره. نميدانی چه لذتي مي بردم از داشتنت. از خاطرم نميرود تابستاني که مامان ليستي از موزه های تهران بهمان داد و هر سه شنبه راهي يکی از آنها مي شديم. چقدر احساس بزرگی می كردم از اينکه خواهر هایم را موزه ببرم. بعد تر ها شدی راز دار من. هر چيزی را که نمي خواستم کسی بداند به تو می گفتم. الحق که با همه کوچکيت خوب راز داری می کردی.

گلکم،حالا برای خودت خانمی شده ای. خانمي برازنده که هنوز هم قهقهه هايش سالن را ميلرزاند و شيطنت هايش لبخند به لبهای همه مي آورد.

دخترکم شاد باش. تا هميشه شاد شاد. شيدا باش. هميشه آنطور زندگي کن که دوست داری.  آرزوهايت را به بال پرواز بسپار و از زندگي زياد بخواه. آزادی ات را به هیچ قیمتی از دست نده.حتی اگر بهای به دست آوردن  عشق  باشد .سرزمينی جديد اين روز ها انتظارت را ميکشد. افسوس که کنارت نيستم تا دست و پنجه نرم کردنت را در کشور جديد ببينم. دعای خیرم را بدرقه راهت می کنم.

عزيزکم نوزده سالگيت مبارک

 

 

لینک
پنجشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٦ - شقایق

       

بابا جانم سلام

روز پدر هم گذشت و من حتي بهتان زنگ هم نزدم تا بغض فروخورده ام را نشنويد تا دلتان مثل دل من نگيرد اين روزها پوستم کنده شده. ولي لذتي دارد اين دويدن ها.

خواستم بگويم ممنونم که يادم داديد زيباترين آرايش صورت لبخند است. ممنون که يادم داديد دوست داشتن آدم ها موهبت است. موهبتي که هر کسي نصيبش نمي شود. ممنون که يادم داديد مي شود دلي داشت به بزرگي دريا. مي شود آدم ها را بخشيد. مي شود در نمک نشناس ترين آدم دنيا هم نکته مثبتي پيدا کرد و دوستش داشت. ممنون که يادم دادید لبخندي آرام به صورت هاي پر از نفرت بزنم.  ممنون که بارها برايم تکرار کرديد که بيدريغ محبت کنم و بي دريغ دوست بدارم. ممنون که هر بار به يادم مي آوريد لبخندم زيباترين هديه خداوند است به من. ممنون که به من ياد داديد فهم و شعور آدم ها با پولشان نسبتي ندارد. اين اصالت است که باید در چشمان آدم ها یافت.ممنون که يادم داديد حتي به آدم هاي بي اصالت هم لبخند بزنم. کار سختي است ولي لذتي دارد خنديدن به ريش کبک های سر در برف فرو برده.خود باختگانی که دلشان که سهلست چشمهاي سرشان هم کور است.

ممنون که يادم داديد زندگي را مي شود تغیير داد. مي شود يا علي گفت و تصميم هاي مردانه گرفت. 

 بابا جان  دلم براي نگاه هاي عتاب آميزتان هم تنگ شده.دلم براي انتقاد هايتان تنگ شده.  دلم براي مشت و مال هاي سر صبحتان تنگ شده. دلم براي سجاده سبزتان تنگ شده. دلم براي بحث هاي شبانگاهيمان تنگ شده.دلم براي دست هاي گرمتان تنگ شده.

بابا جانم  من خوبم. خوب خوب. همان شقايق خندان شما. هماني که دنيا را ميخواست عوض كند. تنها يک تغیير کرده. ديگر دنيا را نمي خواهد عوض كند. نمي خواهد به آدم ها ياد بدهد مودب باشند. نمي خواهد چشم همه را به واقعيت ها باز كند. نمي خواهد اگر کبکي سرش را در برف فرو کرده بود و داد و قال می کرد که دنيا چه تاريک است برايش شمعي روشن كند. دخترتان اين بار فقط نگاه مي كند. کماکان با لبخند.

خواستم بگويم روزتان مبارک بعد يادم آمد تمام روز هاي دنيا که صبحش چشمم را باز ميکنم روز شماست. داشتنتان لذت بخش ترين احساس دنياست. خوشبختي داشتن صبور ترين و محكم ترين دوستی چون شما از همه آدم های دنیا بی نیازم می کند. چشمانم را مي بندم و دستهاي بزرگ و گرمتان را از اين ينگه دنيا ميبوسم.

دختر دلتنگتان

شقايق

شيکاگو

لینک
جمعه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٦ - شقایق

   آگهی اجاره   

از شغل شريف كافه نشيني استعفا داده ام. کافه نشين خيابان دوازدهم عاشق لبخند خانم چاق سياه است که  هر روز روزي خوب برايش آرزو مي كند. اين كافه نشين بي صبر و طاقت لذتي ميبرد از ديدن دانشجوهاي خسته با کتابهاي قطورشان. اين کافه نشين حرفه اي اين روز ها خانه اش را اجاره مي دهد اگر متقاضي هستيد بايد يک دل باشيد. از پذيرفتن آدم هاي چندرو معذوريم. لبخندتان باید واقعي باشد. صاحبخانه شديدا سختگير است و هر مستاجري را نميپذيرد. بايد عاشق عشق و بوسه و زندگي باشيد. بايد بدانيد لذت بردن از باريکه آفتاب يعني چه. بايد شيفته شب بي سحر باشید. بايد خيالتان با خيال من پرواز کند. اگر اينکاره هستيد اين شما و اين هم دنجترين ميز کافه ي خيابان دوازدهم.

لینک
شنبه ٦ امرداد ،۱۳۸٦ - شقایق

       

 تاپ تاپ تاپ. صداي پاهاي دنا. صبح زود چه قدر دل انگيز بود. هر صبح با صداي پاهاي کوچکش چشمانم را باز مي كردم. چه بي دغدغه بود. بي آنکه نگران چيزي باشد محبتش را نشان مي داد و بيدريغ بوسه مي فرستاد. چشمان کنجکاوش دنيا را ميخواست کشف كند. آنقدر شيرين بود دخترکم که فراموش مي كردم دلتنگيهايم چه رنگي بوده اند. حالا باز هم سكوت و سكوت و سكوت. دخترکم شاد باش.
حکايت هميشگي زندگي من باز هم تکرار و  تکرار و  تکرار مي شود. روز ها از پس هم مي گذرند و من از زندگي جا مانده ام. هزار کار انجام نداده، هزار فرياد نکشيده، هزار گلايه نكرده، هزار قهقهه فراموش شده  و هزار کتاب نخوانده دارم.

لینک
پنجشنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٦ - شقایق