شيکاگو پایيزش زيباست. عجيب حال و هوای پاييز شهر من را دارد. همان آفتاب گول زن گرم پشت پنجره و همان باد سرد تهران. اين روز ها ساکتم، در فکرم، نگرانم ولی ديگر ميدانم از زندگيم چه ميخواهم. ميدانم سخت خواهد بود. ميدانم ارامش رخت بر خواهد بست. اين روزها از هر فرصتی ميخواهم استفاده کنم و در هيچ اتاق بسته ای نمانم. دوست دارم قدم بزنم. تا آخر دنيا راه بروم.

اين همه تلاش کردم که الان اينجا باشم ولی اصلاً انرژی برای کار کردن ندارم. نميدانم بر سر انگيزه هايم چه بلایی آماده. يونس می گفت عمر اين حس فقط چند هفته خواهد بود. اين روز ها دلم ميخواهد سبکبال باشم. دلم ميخواهد باد موهايم را به بازی بگيرد. دلم ميخواهد تا صبح ماه را تماشا کنم بی آنکه از نگاه عتاب آميز بترسم. دلم می خواهد از همان گردنبند های بودار بخرم که تا ماه ها مستش بودم. دلم يک کتاب آرام ميخواهد-از همان ها که دلم را مينواخت- با يک ليوان قهوه داغ ساعت ها کنار درياچه وقت تلف می كردم. دلم سفره افطار مادرم را ميخواهد با همان ربنای قبل از اذان.

لینک
جمعه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٦ - شقایق

       

گيج می خورم بين رفتن و ماندن. دست دست می کنم بلکه معجزه ای رخ دهد. معجزه ای که گشايشی در خلق تنگ من ایجاد کند. اين روز ها خودم را در سطر های مقاله ام و روزمرگی پنهان می کنم تا فراموش کنم چقدر تلخم. تا يادم برود چقدر منتظرم.  دخترک حال عجيبی دارد اين روز ها. حال غريب تنهایی.

صدای پای پایيز از هر گوشه مي آيد و من هنوز برای استقبالش آماده نيستم.  اين روز ها با همه ترس ها و دلشوره هایش پر از اتفاق های خوب هم بود. از همان ها که هفته آدم را می سازد. نامزدی ماندانای عزيز را جشن گرفتيم. ياد آوری هيجان چشمانش لبخند به صورتم مي آورد. هيجان تماشای مسابقه فوتبال برزيل و آمريکا در استادیوم. به ياد آوردن اينکه لذتی به اين کوچکی از ما دريغ می شده. جايزه سالانه IEEE .کنسرت ابی. تولد عسل. کلاس رقص سالسا..... حلقه دوستانی که با دنيا نمی شود عوضشان کرد. رضای عزيزم که مثل هميشه از 14 روز جلوتر از تولدم هر روز با ایميلی به خاطرم می آورد که دوستیش چه بی مثال است.

لینک
چهارشنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٦ - شقایق

       

می‌خواهمت چنان‌که شب خسته خواب را
می‌جويمت چنان‌که لب تشنه آب را

محو توام چنان‌که ستاره به چشم صبح
يا شبنم سپيده‌دمان آفتاب را

بی‌تابم آن‌چنان که درختان برای باد
يا کودکان خفته به گهواره، خواب را

بايسته‌ای چنان‌که تپيدن برای دل
يا آن‌چنان که بال پريدن عقاب را

حتی اگر نباشی می‌آفرينمت
چونان که التهاب بيابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی‌تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نيازی جواب را

 قیصر امین پور

لینک
چهارشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٦ - شقایق

   بخوانيدش غم   

می خواهم بنويسم و باز دستم جلوی سر ريز شدن دلم را می گيرد.

مي نويسم زندگی، بخوانيدش گره کور. مي نويسم شجاعت، بخوانيدش ترس. می نويسم اراده، بخوانيدش زانوان لرزان. می نويسم آرامش بخوانيدش اضطراب. اضطرابی که در پستوی دلم جا خوش کرده. دلی که نميتپد، دلی که باور ندارد، دلی که نميدانم بر سر ایمانش چه بلایی آمده.

 سی دی های شيرينکم و نامه کاغذيش رسيد. چه قدر دلم برای خط خرچنگ قورباغه اش تنگ شده بود. خود خودش بود.

لینک
دوشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٦ - شقایق

       

هيچ وقت شده آدم ها از عرضشان کم بشود برایت و به طولشان اضافه شود؟ هيچ وقت شده از کسی تصويری بسازی بعد يک باره تصوير مثل تصوير روی آب محو شود. کم رنگ هم نه، محو محو! شده تا به حال فکر کنی چقدر بعضی ها بزرگند ولی همه تصوراتت خيالی بيش نبوده باشد. شده تا به حال آدم ها برايت کوچک شوند؟ کوچک کوچک! به کوچکی مغزشان شاید هم به خالییه دلشان. حس عجيبی است. 

لینک
چهارشنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٦ - شقایق