باز مسافرم. باز هم هزار فرم بايد پر کنم. باز هم بايد دستانم بلرزد که چه خواهد شد. باز اين زندگی چه خوابی برايم ديده خدا می داند. راهی به غير از رفتن نيست. هميشه رفتن سخت بوده اين بار سخت تر از هميشه. نمی دانم اين رفتن بازگشتی دارد يا نه ولی دل قوی دار دختر بيشه شيران دل شير می خواهد.

لینک
پنجشنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٦ - شقایق

   برای خودم، دلم و چشمهای ملتهبم   

روی ديگر زندگي زشت است. شبهايش دراز و روزهايش سخت است. قد آسمانش کوتاه شده می ترسی سرت را بلند کنی سرت به سقف آسمان بخورد. کی می خواهد تمام شود؛ نمی دانی. زنگ های تلفن از جا ميپراندت. می خواهی همه دنيا فراموشت كند. واژه زن مدرن بی خاصیت برايت معنی پیدا می کند. نمی فهمی خدایت اين روزها  کجا خوابش برده. هر چه اشک می ريزی و صدايش می کنی به نظر می رسد خوابش سنگين تر می شود.  

دَم‌دَمای اذّان مغرب دلم شنيدن ربنّا می خواهد. دلم بوی يک بلوط تلخ می خواهد و يک شکلات داغ.

لینک
چهارشنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸٦ - شقایق

       

به وقت اين طرف دنيا بسيار دير است. باز هم از چشمانم خواب ربوده شده. هر بدی ای که فکرش را بکنيد بدترش را در خواب می ديدم که تلفن بی وقت خواهرک کابوسم را از من گرفت. به گمانم ساليانی دراز بود که اصلاً خواب نديده بودم. خسته تر از لحظه ای که چشمانم را بستم بازشان کردم و به روزگار فکر کردم که چه غريبانه می گذرد اين روزها. چند خطی كتاب خواندم و هر چه سريال ماه رمضان بود تماشا کردم. ولی مگر اين شب تمام می شد. پنجره را باز کردم و نفسی عميق کشيدم. فکر کردم به روز بلند فردا. به اينکه چقدر از زندگی عقبم این روزها. به اينکه چقدر کار انجام نشده دارم. به اينکه چقدر تمرين ننوشته دارم. می دانم ايراد از من نيست عيب از اين شب دراز است و سکوتش. همين که آفتاب از زير آب درياچه بيرون بيايد من هم خوب ميشوم. ميشوم همان دخترک خندان و پر انرژی. اين شب است که اشک های مرا به بازی گرفته وگرنه ملالی نيست جز دوری بهار. فردا روز بلندی است.

لینک
شنبه ٧ مهر ،۱۳۸٦ - شقایق

   روز من   

نقل است بيست و هشت سال پيش در چنين روزی دختری مو زرد با چشمانی نگران چشم به جهان گشود. به ياد ارژنگ شقايقش ناميدند . بيست هشت سال از صبح دوم مهر گذشته. بيست و هشت مهر. دخترک زندگيش بالا رفت پایين آمد. اما هميشه عاشق پایيز باقی ماند. سعی کرد هميشه به اصولش پايبند باشد. خواست خيلی چيز ها را عوض كند. دخترک خيال پرداز بود و بلند پرواز. آرزوهايش سقف نداشت. دخترک بلای جان مادر بود و همصحبت شب های پدر. دخترک سر مست زندگی بود ولی هميشه با چشمان نگران. نگران آينده نيامده، نگران اتفاقات نيفتاده. دخترک مرد لحظه نبود. ميخواست برود، ببيند، بشناسد. دخترک دل داد. زمين خورد. یا علی گفت و دست به زانو گذاشت و بلند شد. دوباره زندگی ساخت. دخترک کله شق بود و سخت. دخترک عاشق ادبيات و شعر بود ولی مثل هميشه دنباله روی پدر برق خواند و سر و کارش به روتور و ترانسفورماتور و الکتریسیتی مارکت افتاد. زندگی هميشه برايش بهترين ها را خواست. خدايش خيلی مهربان است. دخترک قصه من باور نميکند تنهایيش را. ميداند عمر اين روز ها كوتاه است. ميداند باز هم بهترين اتفاق می افتد. دخترک بر فراز پله بيست و هشتم ايستاده و بيصبرانه روزهای آفتابی را انتظار ميکشد.

لینک
دوشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٦ - شقایق