1000 سالی از زندگی عقب بودم. سر به هوایی و گيجی که مهمان هميشگيم بود با اوضاع و احوال اين روزهايم ملغمه ای شده بود که جمع کردنش عمر نوح می خواست و اراده آهنين.  ليست کارهای عقب افتاده ام سر به فلک می زند. اوضاع کماکان به افتضاحی سابق است. تنها تفاوتش اين است که من از خوابيدن و سقف را نگاه کردن خسته شده ام. اگر می شد قرصی شربتی خورد که يک دفعه مثلا ويزايم درست شود يا مشکلی حل شود حاضر بودم تمام شربت های دنيا را یک باره سربکشم  ولی خوب نيست!  پس چاره ای ندارم جز دويدن دنبالش به اميد تغیيرش.

 

زاده شده اين فصل رویاییم. رنگارنگ، گاهی گرم گاهی سرد. پر از تناقض. گاهی خوشحال گاهی غمگین. گاهی صبور گاهی کم طاقت.  گاهی پر از شور گاهی مثل کدو تنبل. تنها چيزی که هميشه ثابت بوده و تغیير نكرده زياده خواهيم بوده. از دنيا زياد می خواهم. از اطرافم زياد می خواهم. از خودم هم زياد می خواهم. می خواهم تا آخر دنيا بدوم می خواهم دنيا را عوض کنم.  ميخواهم زندگی را آنطور که دوست دارم رنگ کنم.  می خواهم به حال زرد هایش فکری کنم. اين روز ها زرد است زشت ترين زرد دنيا. سبز ترين سبز دنيا را می خواهم بسازم. بايد برای انتخاب آبيش دقت کنم تا سبزش سبز دلخواهم شود.  چشمانت را ببند حالا باز کن سبزی دارم به رنگ جنگل عباس آباد.

 

رابطه ها برايم تعريفش عوض شده اند. رابطه های ايرانی با پيچيدگی هايشان، دوستی ها خويشاوندی ها. نمی شود که فقط حرف زد برای يک رابطه. وقت می خواهد تا آدم ها را شناخت. تاريخشان را دوره کرد. حساسيت هايشان را فهميد. روابط ايرانی سختند چون پيچيده اند. اين ادب و نزاکت ايرانی گاهی خفه ام می كند. گاهی دلم می خواهد با يک لبخند بزرگ بگويم اصلاً برايم اهميت نداريد. می خواهيد ناراحت شويد با نهايت ادب بفرمایيد بشويد. گاهی با بعضی اتفاق ها می شود فهميد نزديک ترين دوستانت آنطور که فکر ميکنی یا وانمود می کنند نميشناسندت. بعضی ها هم با اندکی صميميت به خود اجازه می دهند هر حرفی که لايق خودشان است به تو بزنند. با وجود کثرت آدمهای عجيب و غريب اطرافم کلا راضیم. زندگی است ديگر خوب و بدش با هم می آيد.

 

خدايا شکرت کارگر قرقره زيبا نشدم  J

لینک
چهارشنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸٦ - شقایق

       

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پايي خسته
تيرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند زمن آدمها
سايه ای از سر ديوار گذشـت...
غمـی افـزود مـرا بر غم ها
فکر تاريکی و اين ويرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نيست رنگی کـه بگـويد با من:
اندکی صبـر سحر نزديک است
هر دم اين بانگ بـر آرم از دل:
وای اين شب چقدر تاريک است
خنده ای کو که بـه دل انگيزم؟
قـطـره ای کــو کـه بـه دريـا ريـزم؟
صخره ای کو کـه بدان آويزم؟
مثل اينست که شب نمناک است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليک غمی غمناک است....
<<سهراب>>
لینک
سه‌شنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٦ - شقایق

   اندکی صبـر سحر نزديک است...   

عجيب من عاشق اين مناجات خواجه عبدالله انصاری هستم. دلم را مالش می دهد.

الهی هر که ترا شناسد ؛ کار او باریک وهر که ترا نشناسد ؛ راه او تاریک .

الهی از پیش خطر و از پس راهم نیست ؛ دستم گیر که جز تو پناهم نیست .

الهی توانائی ده که در راه نیفتیم و بینائی ده که در چاه نیفتیم .

پر از غصه و قصه و غم و شکست است. سرسختی می کند، دل کوچکش بی تاب و مضطرب است. به گمانم چشمانش دیگر برق نمی زنند.

پنجره ام بوی غم گرفته. با از بام تا شام ناله کردن درديم دوا نمی شود. بايد راهی برای زندگانی پيدا کنم نه زندمانی.

به توی بی نام:

غريبه جان ممنون محبتت. نمی دانم که هستی ولی گاهی يک لبخند چنان دل آدم را گرم می كند، يک اخم چنان به خود می آوردت، يک درشتی چنان بنيانت را به هم می ريزد که چند بيت محبت آميز تو مرا تكان داد. ممنونم.

لینک
سه‌شنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٦ - شقایق

   هذيان شبی تب آلود   

می گویند اسمم شقايق است. می خواهم همه چيز را از ياد ببرم حتي اسم خودم را. يعنی من مستحق ارامش نيستم؟ دلم نمی خواهد کسی اينجا را بخواند و سیل ايميل و آفلاين و تلفن شروع شود. نميدانم آخر آرامش کجا گم شده که هر چه می گردم پيدايش نميکنم. آخر کدام گناهی کرده بودم که هر روزم بدتر از ديروزم است. آخر چه کرده بودم که می گویی با من قهری؟ ميگویی رويت را از من برگردانده ای. تاب نگاه عتاب اميز ندارم تاب شنيدن خبر بد ديگری ندارم تاب ديدن لرزش ديگری ندارم. چيز ديگری نمی خواهم از زندگی. روياهايم به باد رفته. سوز می آيد. وقتی متوجهش ميشوم که دير است خيلي دير. سوز تبديل شده به بادی که همه استخوان هايم را به درد می آورد. چشمانم را ميبندم تنها پل ميبينم و بزرگراه. ميترسم ببندم چشمانم را. ميخواهم تا ابد بيدار باشم. ميترسم ببندم چشمانم را ميترسم خيلي ميترسم...

لینک
سه‌شنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٦ - شقایق