یلداست. سفید است و سرد. زمهریریست این روزها. سردیش صورتم را می سوزاند، دنبال خود گم کرده‌ام می‌گردم. نمی دانم کجای مسیر. اما گمش کرده‌ام. اصلا فراموشش کرده بودم. فکر کردم شاید نزدیکان یادشان بیاید، اما خیال عبثی است. گم کردگیم تنها راهش وقت گذراندن با خودم است. خودم را زیر و رو  کنم بالا و پایین کنمش. می دانم جنسش خوب است. تنها باید تکه تکه هایش را جمع کنم، جاهایی که خاک گرفته فوتی محکم لازم دارند. تکه‌های گم شده را باید از نو بسازم تا خودش شود. خود خود سختش.

این روزها در دلم، حتی در خانه ام بسته است. این روزها غربالم زیر بغلم است و اطرافم را الک می‌کنم. نمی خواهم  آدمهایی که حرمت حریم سرشان نمی‌شود و یکرنگی خانه وارد حریم خصوصیم شوند.

لینک
چهارشنبه ٤ دی ،۱۳۸٧ - شقایق