دارم پایین و بالا رفتن هایم را باور می‌کنم. قبولش می‌کنم. اصلا همهٔ هیجانم از زیستن زندگیست. داشتنش که هیجانی ندارد مرداب است مرغابی ها هم دارندش. دیگر انکار نمی کنم که من هیجان زدم. آرام نیستم. مه اول صبح، قهقههٔ یک کودک، یک فنجان قهوهٔ داغ، یه کتاب خوب، یک قورباغهٔ سبز که از چشمانش بخار سرد در می آید و شکمش گاه گاهی قار قور می‌کند، یک گوشوارهٔ سفید، یک دامن سبز، یک شعر ناب، یک رقص شاد، یک شب پر ستاره، یک ماهی سیاه بد اخلاق، موسیقی ایرلندی، یک کیک سنگ شده که همهٔ هنر من بود، ۳۶ تا مدد رنگی‌، خودکار بنفش، آیپاد آبی، کلی‌ بادکنک همه و همه و همه به هیجانم می آورد. دیگر هم سعی‌ نخواهم کرد انکارش کنم و ژست آرام بودن بگیرم. بر عکسش هم وجود دارد باز هم دیگر نمی خواهم انکارش کنم، پنهانش کنم، یک نگاه هیز، بوی عرق، جیغ کشیدن و بلند بلند حرف زدن مغزم را خراش می دهد، کلمات رکیک گفتن، از آن هم بدتر؛ دست پای دوخته شده به کله ی تو خالی‌....خودم در حال قبول کردن خودم است.

 

 

 

چند روز پیش بعد از ۲۶۰ مایل مسافرت، نمایش رقص ایرلندی مایکل فلتلی را دیدم. عاشقش شدم. اصلا این موسیقی ایرلندی روحم را صیقل می دهد. هر چند که دوستم فکر می کرد خواننده ای که من دیوانهٔ صدایش شده بودم لنگ کفش لازم بود.

 

دلم یک همراه کافه‌ نشین می‌خواهد که بشود کنارش ساکت نشست و کتاب خواند و حرف هم نزد بدون آنکه نگران این باشی‌ که راحت است، معذب است، گرسنه است و ... اگر کسی‌ را در این نزدیکی می شناختید لطفا خبرم کنید.

 

چه خوب می شد آدم‌ها تکلیفشان حداقل با خودشان مشخص بود.

 

هی به انگشتانم می آید که بنویسند "آنچه هنوز تلخترین پوزخند مرا بر می انگیزد "چیزی شدن" از دیدگاه توست.تو که می خواهی در قالبی فلزی شبیه آنچه همه هستند قرار بگیری..." .*

 

این روزها حال سرما خوردگی دارم. بدنم درد می‌کند و سرم تیر می کشد. تمام نشانه هایش همین است. کشف کرده‌ام راه حلش فقط یک پتوی نرم است و یک اتاق گرم، و ساعت‌ها قر زدن و ناله کردن. اگر کسی‌ هم بود که نازتان را بکشد که چه بهتر در روند بهبودیتان بسی‌ کمک خواهد کرد اگر نه هم که در شرایط مشابه به من به سر می برید خدا را شکر کنید و سر راهتان به خانه خودتان را به دست گلی‌ زیبا و چایی داغ مهمان کنید.

 

*نادر ابراهیمی از کتاب بار دیگر، شهری که دوست می داشتم

 

لینک
پنجشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٧ - شقایق

   امروز   

دلم هیچ نمی خواهد. هیچ چیزی. همین هیچ چیزی نخواستن می ترساندتم. از آدم‌ها می ترسم. زیاد. دیگر نمیفهمم کی راستند و کی پر از دروغ. از نگاه‌ها فرار می‌کنم. لبخندها زهر ترکم می‌کند. دیگر  تفاوت مهربانی و  تظاهر را نمیفهمم. اصلا هر چه می کشم از سر این دل است.

نشسته‌ام لبهٔ صفحهٔ آشپزخانه لحاف سبزم را دورم پیچیده ام و فکر می‌کنم این راه به کجا می‌رسد. ببینم مگر انتهایش اهمیتی دارد. مگر همیشه شعار نمی دادی که اگر به انتهای مسیر فکر کنی‌ زیبایی های راه را نخواهی دید. چه بر سرت آماده.

راستش امروز دلم می‌خواست بیایی‌، بی‌ دلیل بدون گشتن دنبال بهانه تنها در بزنی‌ و بیایی‌. همین. معنی‌ هم نمی خواست. اما باید بفهمم که دیگر هرگز نخواهی آمد. همین نفهمیدن چرایش گیجم می‌کند. زندگی‌ یادم داده این آدمهای بزرگ دنیایشان زشت است. من همان دنیای رویاهای خودم را می‌خواهم. اصلا می‌خواهم امشب تا صبح لبه ماه بنشینم و رویا ماهیگیری کنم. دنیای کودکانهٔ خودم را بیشتر دوست دارم. آدم بزرگهای عزیز لطفا نزدیک نشوید.

 

لینک
دوشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٧ - شقایق