این نوشته تنها یک مخاطب دارد   

کش آمده ام. از این دنده به آن دنده می شوم و تمام شب را بیدار می خوابم. تو خوب می دانی چطور. از همان مدل ها که تا دستت را تکان می دهی سه متر از جا می پرم. این شب کش آمده. نمی دانم چرا صبح  نمی شود.

چند وقت است بد جور گفتنش در گلویم گیر کرده بود. تصور می کردم دلیلش پایان رسیدن عمر دهه بیست زندگیم است. دهه بیستی که نفس های آخرش را می کشد دیگر. به عشق که فکر می کنی شعر های عاشقانه به سرت نمی آید. اشک و آه و بغض و کلی کلمات دلبرانه نیست...  بعد دلم گرم شد که تو هم عشق برایت کلمات دور و شعر نیست. واقعیت و سادگیش خیلی شبیه مال تو بود، جنسش یکی بود تنها مدلش فرق می کرد. هر چه کلنجار می روم نمی توانم با دنیا تقسیمش کنم. تو چی می توانی رازی بین من و تو نگهش داری و به کسی نگویی، راستش به گمانم اگر تا آخر دنیا هم به همه بگویی کسی نمی فهمدش.

رنجیده ام، بارها و بارها. عمیق، خیلی عمیق اما دلم نگاهت را می کاود. بلاهت است یا محبت خودم هم نمی دانم.

هم خانه ام اشک می ریزد و من گیج و بهت به این فکر می کنم که بپرسم که چه گذشته است به تو یا نه.

باز هم خیال خانه هور هور می پیچد در سرم.

راستی غریبه جانم که از همه دنیا آشناتری خوب باش خوب خوب...

لینک
سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - شقایق

   راوی   

بعضی ها اینگونه اند و بعضی ها هم کاری جز حرافی ندارند. بعضی ها در سکوت کارهای نو می کنند دیگرانی به گندش می کشند. همه جورش را می توان پیدا کرد. دنیا است دیگر. 
خواهرکانم به خانه رفته اند و من تنها توانستم دلم را همراهشان کنم.
 

لینک
جمعه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - شقایق

   می خوانمش زندگی   

بوی شمال می آید. نفس عمیق می کشم و اطرافم را نگاه می کنم. یاد آب قورباغه افتاده ام. هوا گرم شده کمی هم نمناک. از آن گرم ها که کلافه ام نمی کند. دلم می خواهد راه بروم و راه بروم و راه بروم با یک همقدم  خوب. از آن ها که می شود در مورد هر چیزی صحبت کرد.  به راحتی می شود کنار دریاچه دوید و بهانه ای هم نداشت. امان از آدم بی نظم که سه هفته مانده به امتحاناتش باید کلی کلاس نرفته نگاه کند و تمرین انجام نداده دارد. دایم هم به خود می گوید نه! از تنبلی نبوده. از بی انگیزگی بوده. نمی دانستی باید بروی یا بمانی. باید فکرت را هزار جا می دادی. از کانادا و اروپا تا ایران. اما حالا می دانی کجا خواهی بود و چه خواهی کرد. اما آنقدر از زندگی عقب افتاده ام که روزهایم باید بشوند 40 ساعت تا بتوانم این همه کار را انجام بدهم. پسرانم روز ها را معکوس می شمارند و احساساتم را قلقلک می دهند. زندگی است دیگر این هم باید بگذرد. با همه سن و سال کمشان همراهان وفاداری بوده اند. یک سال گذشته با هدیه های عجیبشان، کلاس تنیس با پول توجیبیشان، با پیدا کردن آهنگ های شاد و رقصیدن های مضحکشان که روزم را می ساخت و چند ساعتی از دغدغه هایم دورم می کرد. حالا منم و دویدن های ینگه دنیا. بند کفشهایم را محکم بسته ام و برای ماراتون زندگی حاضرم.

لینک
چهارشنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - شقایق

   این نیز گذشت...   

یازده ماه، یازده ماهی که هر روزش کابوس بود. نگرانی، دل شوره، خستگی. بالاخره تمام شد و برگی از زندگیم ورق خورد. تجربه یک سال گذشته تلخ بود. تلخ و سخت. اما گذشت. کاش درس بگیرم و فراموش نکنم.
دخترک عکسهایت رسید. نگاهت پر از انرژی بود. دلت شاد و لبانت خندان
.

لینک
سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - شقایق