هشت استخوانی-انگار دیروز بود!   

کسی می گفت نوعی بیماری است که کلمات، حروف و اعداد تداعی یک رنگی باشد برایت. فکر کردم که شاید بیمارم که زندگی برایم رنگیست. هر روزی رنگی دارد. هر اتفاقی و هر آدمی. پدرم همیشه برایم سبز پررنگ بوده. به تو که فکر می کنم یک رنگ به ذهنم نمی آید. گاهی دنیا هم نیلی بود فقط به خاطر نیلی بودنت گاهی سفید بودی گاهی قرمز، گاهی هم خاکستری. 8 سال پیش امروز نارنجی بود. باغ سبزش، استخر آبیش، لباس سفیدم، چشمان سیاه تو، همه نارنجی بودند. این روزها زندگی استخوانی است. خیلی رنگ ندارد اما آرام است. غصه نخوری ها! به زودی قلموی خاک خورده ام را بر خواهم داشت و کمی سرخ آبی و کمی عنابی اش خواهم کرد.

 

 

 

لینک
پنجشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٧ - شقایق

   18 سال پیش...   

قد قد قد قدا دستمال زیبا

قولی قولی قولی دستمال آبی

یعنی روزی شاد شبی مهتابی

باغ پر میوه سیب و گلابی

 

 

 

نوستالژی کودکی هایم. سینمای بلوار، بسته پفک نمکی. روی جدول دویدن. دیدن دنیا از ارتفاع 1 متری. برای بار هزارم کتاب های مورد علاقه ام را بخوانم برای بار هزارم فیلم های مورد علاقه ام را ببینم. امن و ناامنش، سخت و آسانش، مرد و نامردش برایم توفیر نکند.

 

ای بچه جون من هستم دراز پا و دستم کله گنده دارم چشم قلنبه دارم... 

 

انتظار رسیدن ساعت 5. فشار دادن چشم هایم با زور روی هم بعد از نهار. همیشه خوابیدن بعد ناهار بزرگترین عذاب دنیا بود. اما مامان سخت گیر تر و زرنگ تر از این حرف ها بود که بشود سرش را کلاه گذاشت.

 

این وب سایت تمام روز من را پر کرد. گلنار تمام خاطرات کودکی هایم را زنده کرد. تمامش را. دوچرخه سواری، نان خریدن، قایم کردن کتاب زبانم و تظاهر به گم شدنش. 

 

 

گلنار خانوم داره آوازم میگیره

ساکت باش، بیدار میشن خیار میشن، تند نرو گلنار جون، برو آسه گلنار جون ....

 

اووووووووووووووووی دستور نده این زنمه ها...

نریز بریز سبزی نمک قاشق... 

 

 گلنار مثل گلی بود که گفتن پرپر گشته شکر خدا دوباره به ده ما برگشته ...

 

دلم می خواهد  روزی دخترکی داشته باشم ،همان قدر که من از این فیلمها و شعر ها لذت بردم و کودکی کردم او هم بکند. 

 

 

نه دیگه این واسه ما دل نمی شه، نه دیگه این واسه ما دل نمی شه

هرچی من بهش نصیحت می کنم، که بابا آدم عاقل عاشق نمی شه

 

 

رییس آدم که نباشه، هوا هم که عالی باشه قهوه صبحت هم که همراه یک لبخند خوش باشه گلنار و شهر قصه هم چاشنیه خاطرات کودکیت، یعنی روزی بهتر از این می شه داشت؟ البته اگر فراموشی داشتم و یادم می رفت باید این مقاله ها تا فردا خوانده شوند عالی بود.

 

پ.ن: ممنون بابت تذکرتان در مورد تمارض. این هم از خوبی های اینجا نوشتن.

لینک
چهارشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٧ - شقایق

   ...   

امیدوارم هرگز در زندگیتان گیر آدمی نیفتید که ندانید تکلیفتان چیست.  اگر دیر کنند طلبکارند که چرا نگران نشدید. اگر نگران شوید طلبکارند که چرا سخت می گیری. اگر ناراحت شوی که دیر کردند طلبکارند که چرا درک نمیکنی. اگر هم اصلاً ناراحت نشوی باز هم طلبکارند که مگر ارزش نداشت که ناراحت شوی. می دانید راه حل  چیست؟ همیشه زود اعتراف کنید که از بیخ و بن مقصرید و متاسف.اگر همه اینها را می دانید باز هم از سرتان دود بلند می شود. مرض از خودتان است. مثل من. 

لینک
یکشنبه ٩ تیر ،۱۳۸٧ - شقایق

   Laughing Without An Accent   

من عاشق عکس روی جلد این کتاب شده ام.

 

 دخترک بی دغدغه دنیا را در دست دارد. اصلاً حالت ایستادن این دختر برایم جالب است. ویدئوی یک ساعتی مصاحبه با خانم فیروزه دوماس برایم جذاب بود. اینجا می توانید ببینیدش. تن صدای آدم ها حس های متفاوت می دهد. بعضی ها کلامی نافذ دارند. ناخودآگاه ساکت می شوی که گوششان کنی. بعضی ها هر چقدر هم جیغ بزنند و صدایشان را بالا ببرند توجه جلب نمی کنند. بعضی صداها تاسفت را بر می انگیزد، بس که همیشه نالان است. بعضی ها صدایشان طلبکار است، از که و چه فرقی ندارد تنها طلبکار است. بعضی ها صدایشان مخملیست، می خواهی ساعت ها گوششان کنی. این خانم تن صدایش به طرز شگفت انگیزی تبسم به لبم می آورد. ناخودآگاه لبخندی بزرگ می زنی.

 طنزش هم جذاب است. همیشه فکر می کردم طنز به مذاق من خوش نمی آید یا چیزهایی که دیگران را می خنداند برایم خنده دار نیست. یعنی اصلاً با دیدن صحنه مرد لخت که اطراف خانه راه می رود -فیلم سارا مارشال- و مردم هم روده بر شده بودند خنده ام نگرفت.  اما طنز این خانم سادگیش خنداندم. دوستش داشتم.

لینک
جمعه ٧ تیر ،۱۳۸٧ - شقایق