کز دیو و دل ملولم و انسانم آرزوست...   

جا ماندن از زندگی‌ هم بد دردیست. وقتی‌ از قطارش عقب می مانی هر قدر هم که بدوی باز هم جا مانده ای. هفته هاست که جا مانده ام. خیلی‌ چیز‌ها می‌خواستم بنویسم اما وقتش گذشت. مثل همهٔ گذشتنی ‌ها گذشت.

گویی تنش جزئی از زندگیم شده. انگار که اگر روزی اتفاقی‌ نلرزانتم روزم شب نمی‌شود. حالا می‌خواهد عربده های دوست پسر مست همخوانه ام باشد یا نگرانی هایم برای خانه، شاید هم همه اینها بهانه است.

اصلا دو چیز خلع سلاحم می‌کند، اگر بخواهم ساعت‌ها و روزها می‌توانم بحث کنم. اما وقتی‌ به جای حرف زدن کسی‌ فریاد بکشد یا فحش بدهد انگار خفه می شوم. دیگر حتی جمله ای از دهانم خارج نمی‌شود. همهٔ کسانی‌ که می شناسندم می دانند که اصلا آدم مظلوم یا مظلوم نمایی نیستم و برای خواسته هایم دنیا را از جا می کنم، اما نمی دانم چطور است که وقتی‌ کسی‌ فحش می دهد انگار من تنها می توانم سکوت کنم. زبان درازم الکن می شود.

 

 

 

خسته ام، گاهی هم کلافه، دو سال است که هر روزش سالی‌ به من گذشته. چقدر طول می کشد این روز ها را هضم کنم، خدا می داند.

چند روز پیش به بهانهٔ دیدن اپرای رمئو و ژولیت ۲۶۰ مایل رانندگی کردم. اپرای به زبان فرانسه با سوپرنویس انگلیسی‌ خوب به دلم نشست. دلم هوای سالن های کوچک تاتر‌ شهر را کرد. همان قدر دنج بود.

لینک
دوشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٧ - شقایق

   بدین جست و خیز آهو نمی شوی گوسپند   

نمی دانم چرا وقتی یک راننده‌ی تاکسی در تهران یک دفعه عاروغ می زد آنقدر حالم بد نمی شد تا کنار یک آدم تحصیل کرده‌ای نشسته باشی که ادعا هایش را کسی نمی تواند جمع کند بعد یک دفعه عاروغ می زند. درست است که هر دوتا تهوع آورند اما دومی بیشتر حالم را بد می کند. اگر علی آقای بقال سر کوچه‌ی سابقمان بهم می گفت مچّد محل تا حالا رفته ای؟  حالم بد نمی شد که هیچ لبخند هم به لبم می آورد اما خانوم یا آقایی که لیست مدارک و مقاله‌هایش را فقط کامیون می تواند بکشد بگوید مثلا هیّت حالم بد می شود. در مورد غذا خوردن هم که بهتر است چیزی نگویم, بوی عطر چند صد دلاریشان تا چند روز در دماغ آدم می ماند اما وقت غذا خوردن قاشقشان را محکم به دندانشان می کوبند.

 

فهمیدنش برایم سخت است, چطور ممکن است بتوانیم معادله‌ی دیفرانسیل حل کنیم دکتر و مهندس باشیم با شاهزاده فلانک هم فالوده نخوریم اما ساده ترین اصول زندگی اجتماعی را هم ندانیم. ندانستن که بد نیست. آدم که همیشه همه چیز را نمی داند. اما می شود یاد گرفت.

شاید من زیادی سخت گیرم زیادی هم نکته سنج. اما دست خودم نیست انگار با چشم بر هم زدنی این آدم ها از چشمم می افتند. منم خیلی وقت ها خیلی چیز ها را بلد نیستم اما فرق من با علی آقای بقال سر کوچه‌ی سابقمان این است که من حداقل 22 سال از این زندگی 29 ساله‌ام را فقط در حال پر کردن مغزم از مشتی فرمول و نمودار کرده ام. حداقل عادت کرده‌ام چیز یاد بگیرم. آنقدر سخت نیست که یاد بگیرم قاشقم را به دندانم نکوبم. حتی اگر مادرم زحمت یاد دادنش را نکشیده باشد.

 

لینک
سه‌شنبه ٧ آبان ،۱۳۸٧ - شقایق