من یا ما...   

از خودت می‌پرسی‌ واقعا پروانه شدن چقدر اهمیت داره. تصور کن به امید پروانه شدن رفتی‌ تو پیله و بعد توت خوردی و هی توت خوردی و توت خوردی، بعد پیله که باز شد دیدی به عوض پروانه ملخ شدی. می دونم داره بالای سرت قلب پرواز می‌کنه اون وقت چی‌، آونوقت نیست که می خواهی‌ دنیا به آخر برسه، آونوقت نیست که اصلا عطای پروانه شدن را به لقایش می بخشی و فکر می کنی‌ همین کفشدوزک آرام و مهربون و بی‌ آزار بودن بهتر از پروانه است. یعنی‌ خطر نداره دیگه. بعد با خودت می گی‌ آخه کولی ها مگر از خطر کردن می ترسند؟

لینک
جمعه ٢۱ فروردین ،۱۳۸۸ - شقایق

   یک بغل خاطره های گس سبز   

 

 

خیال می کنی‌ چرا بهاری نمی‌شد. نمی خواستم؟ معلوم است که می‌خواستم، اما می دانی چند بهار است که از خانه خبری نیست. می دانی چند بهار است دلم خوش شده به صدای لرزانشان سر سال تحویل. امسال اصلا نمی خواستم زنگ بزنم، چه سالی‌ چه تحویلی... عکس‌های آنها هم که از دل من حال بدتری داشت چشم‌های سرخ با لبخندی تلخ. می دانم نگرانی، بهتر از همیشه می دانم دلت چند هزار راه می رود. اما اطمینان این روز هایت را دوست دارم. انگار غیر مستقیم می گویی که دیگر باورم کرده ای، من را، این دخترک کولی‌ را همین جور که هست قبولش داری. حس خوبیست ها. نمی دانی بعد از حدود ۳۰ سال احساس می کنی‌ قدت بلند شده گردنت کش آماده. می خواهی‌ فقط آسمان را ببینی‌. این سایه‌ ها را را می بینی‌؟ پس ماندهٔ رویاهای کودکیم است.

 

سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند 
پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند

 

خواندمش ۱ بار ۲ بار فکر کنم ۲۳ بار تا  با نم نم باران بهاری شد. خیلی‌ دیر آمد. بوی دود گرفتم. از روی آتش پریدم، سبزی پلو با ماهی‌ پختم، ثانیه شمردم تا سال نو شود، شد، واقعا شد سال ۱۳۸۸ اما احساسم بهاری نبود. آهان عیدی. عیدی هم گرفتم.

 

احساس تعلق نمی کنم، انگار روحم آزاد شده. متفاوت بودن امسال از بهارش پیداست.

 

 

لینک
چهارشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸۸ - شقایق