شرف!   


یعنی هنوز صدای جیغ در گوشم زنگ می زند. 
بعضی روزها را باید به خاطر سپرد. عزیزی دنیا را ترک می گوید. خاطرات کودکیت پر است از پارک ساعی، سینما آزادی، تخته نرد و حالا به خاک سپرده شده. مادر بزرگی که همیشه قربان صدقه هایش گوشت را نوازش می کرد.
public custody یا هر کوفت دیگر، می خواهی بگو تروریست، می خواهی هر فحش جنسی که بلدی بگو من از امشب ماشینم جلوی خانه ی شما پارک خواهد شد. بگرد تا بگردیم. بعضی ها خیال می کنند صدایشان اگر نخراشیده تر ، هیکلشان بزرگ تر باشد حقشان از دنیا بیشتر می شود. می خواهی تا اخر دنیا هر شب اطراف ماشینم برف بریز اگر خیال کرده ی کوتاه خواهم آمد کور خوانده ای!
چقدر آرامش خانه ام را دوست دارم این روز ها.   

لینک
شنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸۸ - شقایق

   مبارک باد   

افقم را می بینید چه نزدیک آمده. قدیم تر ها افقم دوردستی بود که شهامت می خواست انتهایش را جستجو کردن. بس که درگیر آدم ها شده بودم دنیا کوچک شده بود. سبکم و رها، گویی فارغ شده ام.
لینک
چهارشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸۸ - شقایق

   گذشت؟   

وقت هایی هست در زندگی که باید کاری کرد تصمیمی گرفت، قدمی برداشت، اما به کسری از ثانیه می گذرد. بعضی لحظه ها را نباید مزه مزه کرد. باید بدون نفس گرفتن، بدون فکر کردن، دل به دریا سپرد. گاهی پیش می آید نگاهت گره خورده،تا گلویت بالا می آید، بعد گویی نفس بالا آمده بر می گردد. لحظه اش  گذشته و شاید هم دیگر هرگز اتفاق نیفتد.

اشک رازی‌ست
لبخند رازی‌ست
عشق رازی‌ست

 

اشکِ آن شب لبخندِ عشقم بود.

 

 

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...

 

من دردِ مشترکم
مرا فریاد کن.

 

 

درخت با جنگل سخن می‌گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می‌گویم

 

نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه‌های تو را دریافته‌ام
با لبانت برای همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌هایت با دستانِ من آشناست.

 

در خلوتِ روشن با تو گریسته‌ام
برایِ خاطرِ زندگان،
و در گورستانِ تاریک با تو خوانده‌ام
زیباترینِ سرودها را
زیرا که مردگانِ این سال
عاشق‌ترینِ زندگان بوده‌اند.

 

 

دستت را به من بده
دست‌های تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن می‌گویم
به‌سانِ ابر که با توفان
به‌سانِ علف که با صحرا
به‌سانِ باران که با دریا
به‌سانِ پرنده که با بهار
به‌سانِ درخت که با جنگل سخن می‌گوید

 

زیرا که من
ریشه‌های تو را دریافته‌ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.

*احمد شاملو-قفسه سفید، طبقه اول...

لینک
سه‌شنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸۸ - شقایق

   ماسماتوس!   

هی این روزگاری  که باید کار کنم، بیشتر از همیشه، این تزم که بسته شده به گردنم، این روز هایی که  استادم هر روز فشارش بیشتر می شود و با سرعت بیشتری شمارش معکوس برایم انجام می دهد،توربینم که  جلوی چشمانم می رقصد. شعر می آید و  شعر می آید و شعر می آید . مگر می شود این خشم که دستانم  را بسته دور کنم، هوای خانه غبارآلود است. سیاه! تنها اخبار است که می رسد. دیدم ها دیشب از آسمان  اشک یخ زده می ریزد.
می دانی حالم چطور است؟ از همان احوالی که خفه می شوی. بغضت دلت را آشوب می کند. از همان ها!  باورم نمی شود. ۲۰ ساله! می شود کودکانی را آویخت! به دار!! دار!! ۲۰  سال می دانی یعنی چه قدر کوچک؟ خواهرک کوچک من همان که صدای قهقهه اش همسایه ها را هم می توانست بیدار کند، به همان کوچکی. می توانست او باشد. نه؟
 
"شب است و چهره ی میهن سیاهه".
 
تلخ می دانی چه مزه ای است؟ از همان تلخ ها هستم. تلخ و سرد. آقایان جنبش سبز و زرد و نارنجی! سکوت؟ آقای شجریان تو که می خوانده ای ها، ای ایران من،تو سرفرازی با لطف یزدان، به استحضارت برسانم یزدان را که نمی دانم چه بلایی  سرش آمده، اما از سرافرازی خبری نیست. 
لینک
جمعه ٩ بهمن ،۱۳۸۸ - شقایق

   پیله   

 

بروید کنار، بروید کنار. دارم با خودم دعوا می کنم. دارم پوست می اندازم. تا پروانه نشده ام اگر برگ توت دارید قدمتان سر دلم، اگر نه دور ایستادنتان را قدر دانی می کنم.

لینک
چهارشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸۸ - شقایق

   افرا   

می دانی چطور است، خودت را جلوی خودت نشانده ای و هی سوال جوابش می کنی؟ می خواهی پوسته های این تردید را ذره ذره جدا کنی بدون اینکه خراشیده گی عمیقی جایی ایجاد کنی.  نگاهش آزرده است، دستم را بین ابروانش می برم تا اخمش را باز کنم. دلم می خواهد در آغوشش بگیرم و اجازه بدهم تا آنجا که می خواهد گله کند، اما می خواهم خودش، تنها، تلخیش را به جان بخرد، درس بگیرد، تجربه کند و لبخندش را از این دنیا پس بگیرد. تنها کاری که می توانم برایش بکنم این است نگاهش را متوجه برگ های افرا کنم که باد به پروازشان در آورده. نه جهت دارند، نه مقصد، تنها از پرواز لذت می برند، هیچ کدامشان اندکی حتی در خیال حوض‌چه‌ی امنیت کذایی نیستند. رها، گاهی تنها گاهی هم غیره تنها. هیچ ایده ای ندارم این پروازی که تشویقش می کنم، این رها بودن، این تنها بودن، به کجا خواهد بردش، نمی دانم. واقعا هیچ ایده ای ندارم. اما برای بلوغش لازم است. لبخندی به لب دارم تا آرام باشد و دلش را به دریا بسپارد.

لینک
سه‌شنبه ٦ بهمن ،۱۳۸۸ - شقایق

   سقط   

 

دل دل می کردم در اینجا را تخته کنم . ینگه دنیا آمدنم یادم داد گوش نامحرم چه زیاد است و چه دیدنشان سخت، معمولا ظاهر گول زنکی دارند، که من هم بلد نبودم ببینم،یادم نداده بودند. یاد گرفتن و تجربه کردن و بلند شدن و خودت را تکان دادن سخت است، حالا با این همه سختی بلند شدن ببینی  این پنجره را، که من است، کمرنگ، اما قسمتی از من،  نامحرمان ببینند، مور مورم می شود. اما فکر می کنم اگر گوشه ای به کسی که دوستش دارم تجاوز می کردند، چه می کردم. خداحافظ؟! یا که حافظه ام تاریخ را فراموش نمی کند. به گمانم این پنجره حالا حالا ها باز خواهد ماند. نامحرمان هم به ....، امیدوارم هرگز گوش یا چشم نامحرم سر راهتان قرار نگیرد. پیغامی به کسی نمی دهم، اگر اتفاقی گذرتان به اینجا افتاد به خود نگیرید.

 

 

لینک
سه‌شنبه ٦ بهمن ،۱۳۸۸ - شقایق

       

 

می شود چندی چشم بر هم گذاشت و گوشه ای خلوت کرد. گوشه ای با آسمونی عصبانی،  که پشت عصبانیتش یک  دنیاست. پشت عصبانیت آسمون این گوشه از دنیا شرابی بینظیره. پشت دوستی از دست رفته ی من و تو چی می تونه باشه هنوز نفهمیدم. 

لینک
پنجشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸۸ - شقایق