*به قانون رستن زنی تو فقط تن...   

دستانم می لرزید. نگران بودم نتوانم آنچه را می خواهم بگویم. به جای ۱۵ دقیقه ۲۳ دقیقه حرف زدم بی پلک زدن. سوالاتشان خنده دار بود. می خواستند بدانند دوست پسر دارم یا نه؟ جواب دادم نه من راهبه ای هستم در کلیسای مرکزی شهر. دوست داشتند بدانند وقتی از چیزی ناامید می شوم چه می کنم. گفتم کنار دریا می روم و با صدای بلند گریه می کنم. شاید می خواستند بدانند اگر کارت در محیط مردانه است بعد های زنانه ات را از دست می دهی؟

امروز روز زن است. ۸ مارس. و من هنوز گیجم. روز کیست؟ روز دختری است در کنیا که آلت زنانگیش را می دوزند تا نکند بخواهد قبل از آنکه متعلق به مردی شود بکارتش را دست بدهد، یا روز آن دختری که در هند باید قبل از ازدواج با پدر یا عمویش یک بار بخوابد چون بکارت به خانواده تعلق دارد، یا روز آن زنی است که در ایران نمی تواند حضانت کودکش را داشته باشد، یا روز دخترانی که هر سه دقیقه یک بار در امریکا بهشان تجاوز می شود، یا روز آن دختران پاکستانی که به زور ازدواج داده می شوند، یا روز من و امثال من ها که دغدغه هایشان آبکی تر از این حرف هاست. از ۲۰۰ سال پیش تا امروز راه زیادی آمده ایم. اما هنوز راه دراز است و سفر جانکاه... کاش روزی بشود آدم بودنمان را جشن بگیریم.

 

 *عنوان بر گرفته از شعری از معصومه ناصری. اینجا می شود شنید

لینک
سه‌شنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸۸ - شقایق

   هوتو ... توتسی   


سفید غیره سفید، مرد زن، مجرد ازدواج کرده، مسلمان مسیحی یهودی، همجنس گرا مستقیم. چطور این طبقه بندی ها در طول تاریخ ایجاد شده. گاهی تعلق داشتن به یکی از این گروه ها تلخ است. سخت است. ایرانی هستی نمی توانی مرکز تحقیقاتی کار کنی که کاملا مربوط به کار توست، زن هستی نمی توانی سرپرستی فرزندت را داشته باشی. همجنس گرا هستی نمی توانی حقوقی که زوج ها دارند داشته باشد. مسلمان هستی... هوتو هستی... هتل رواندا تلخ بود اما پر از امید، پر از مقاومت.

انشاالله یکشنبه. داستان بازگشت به خانواده الجزایر های مهاجری بود که سال ها بی خانواده در فرانسه زندگی می کردند. مشکلات زنان مهاجر. فرهنگ های کشور هایشان. محیط های متفاوت.  داستان زن های آشنا بود. تعارف ها،بی توجهی ها، خواستن،اجحاف،سبیل مرد و غیرتش-آخر همسایه ها موی زنش را دیده بودند- کودکان همراه مادر. خانه ای پر از پنهان کاری.

قرار است روز دوشنبه برای ۱۰۰ دختر دانش آموز درباره یک روز از زندگی یک زن مهندس بگویم. از این که باید بدانند قدم در راهی می گذارند که به مبارزه طلبیده می شوند. محیط های مردانه ای که همیشه خوشامد گویشان نخواهد بود. باید بخواهند که زنانگیشان را حفظ کنند و وقت لازم هم آستین بالا بزند سوهان بکشند و جوشکاری کنند. از من خواستند از تجربه های شخصیم بگویم، از کشوری که آمده ام. جواب پروفسور آمریکای که با تلفن با من صحبت میکرد این بود که من از کشوری می آیم که اگر زن هستی یعنی به مبارزه طلبیده شدی، حالا فکر کن زن مهندس هم باشی. اما در این ینگه دنیا که شما تلاش می کنید دخترانتان را ترغیب کنید به رشته های فنی تنها ۶ درصد از مهندسانتان زن هستند در کشور من با همه ی مشکلاتش ۱۳ درصد. هر چند که اینجا هم اینها ترغیب و تشویقشان ریشه ای نیست، دخترکانشان از سه سالگی عروسک های عجیب و غریب چند صد دلاری دارند، لباس های فرشته و شاهزاده و پرنسس می پوشند. نمی دانم. باید فکر کنم. باید بنویسم. باید مغزم را خالی کنم. دلم می خواهد بدانند تعریف مساله، راه حال برایش پیدا کردن هیجان انگیز تر از آنی است که به ذهنشان می آید. راه آسان نیست. اما آسانی که لذت ندارد. این ذهنیت ها انسجام ندارد. باید طبقه بندیشان کنم. آخر هفته ی شلوغی خواهد بود.

 

 

لینک
شنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸۸ - شقایق

       

تب دارم. سرم سنگین است و پشت چشم هایم دارد می کند. از صبح چشم دوخته ام به این صفحه آبی و نظرات ادیتور ژورنال را می خوانم و رزومه ام را بالا پایین می کنم. وسواس گرفته ام یا نه نمی دانم. از آن مدل هاست که می دانی آنی که می خواهی نیست. به دلم نمی نشیند.
هفته ی پر فیلمی بود. جزیره ی زمان اسکورسیزی را دیدم. از آن فیلم هایی نیست که بگویم دوست داشتم یا اصلا به دلم ننشست. از آن فیلم هایی است که می گویی مممم! سوییچ بین واقعیت و سورال آنقدر خام  بود که گیج می شدی. طبیعت و فضای فیلم خوب می توانست به صندلی میخکوبت کند. تکان های فیلم آنقدر زیاد بود که چیز زیادی از بازی هیچ هنرپیشه ای به خاطر ندارم. دوست دارم فیلم را دوباره ببینم بدون اینکه در زمان و فضا گیج باشم. آنوقت شاید بتوانم بگویم موزیک یا هنرپیشه ها  چطور بودند.
The lives of others. دیوار هنوز برپاست،زندگی نمایشنامه نویس و هنر پیشه ای، عشق ورزی هایشان، نجوا هایشان از گوشی جاسوسان بسی شنیدنی بود. خودفروشی زن برای نگاه داشتن موقعیت اجتماعی اش شبیه همان چشم پوشی نویسنده به روی اجحاف ها نبود؟ یعنی اگر از ترس موقعیت قلمت را فروختی خودفروشی نکرده ای، بدون آنکه  کوتاه شعوری عوام قضاوت کندت. ترس های زن، دل دل های مرد، جامعه ی کمونیستی، بی معنی بودن حریم خصوصی و .... بی نظیر بود.
لینک
سه‌شنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸۸ - شقایق

   اجبار   

 

این تقویم تند تند ورق می خورد این روز ها. اما بعضی روز ها را که می خواهی تند بگذرند کش می آیند. نیویورک تنهایم نگذاشت. زندگی می بارید از سر و روی شهر. موسیقی کنسرت کلهر و علیزاده بی نظیر بود کاش خواننده را هم می شد ساکت کرد. موزیکال فانتوم او اپرا متفاوت بود. پر بود از حرکت و صدا و نور و آواز. اما شب که باید به پایان می رسید. نه؟ باید تمام ساعت های شب را بشماری تا بشود ۴ صبح. تا لحظه ای که صدای خواهرکت را بشنوی که بله ای می گوید به همراه زندگی اش. دلت بی تاب است. اشک هایت بی محابا می بارند. خوشحالی، غمگینی،دلتنگی. همین هاست قیمت همه آنچه خواستی. از صبح تصویر شده بود برایم. دخترکی ظریف و مو نارنجی ، با همان کیف قهوه ای بزرگ اش که از خودش هم بزرگتر بود و من حاضر بودم با دنیا هم کتک کاری کنم به خاطر اش. حالا سفید پوش دنبال آرزوهایش می رود. زیبا ترین عروس دنیا شده ای شیرینکم. دلت همیشه پر از عشق. سرت همیشه پر از آرزو. پسر آرام و دوست داشتنی شهر حافظ و سعدی به خانواده خوش آمدی. جان تو و جان این دخترک نازک دل ما. خانه تان پر از عشق.  لعنت به این دوری. روی ماه هر دویتان را از هفت دریا دورتر می بوسم.
روزگار عجیبی است ها. سالیانی کسی برایت تنها کلمه باشد، بعد سه بعدی بشود. رنگ بگیرد، تصویر بشود، صدا داشته باشد... دوستش داشتم لیلا را.
خانه ام. پشت میزم. با کلی کار. باید برای بی تحملی این روز هایم کاری کنم تا از پایم نیانداخته. از دیشب چند باری دور خودم چرخیده ام. اما هر چه فکر می کنم کسی را پیدا نمی کنم که برایم اهمیت داشته باشد که با که حرف زده، کجا رفته، با که خوابیده، چه پوشیده. چقدر خوب است مهم بودن، اهمیت دارد برایشان با که حرف زده ای و  با که خوابیده ای و کجا رفته ای و که را دیده ای.
پ.ن: من بسیار خوب تخته بازی می کنم!!! اعتراضی هست؟

 

لینک
سه‌شنبه ٤ اسفند ،۱۳۸۸ - شقایق