جمعه...   

خسته ام. بدنم درد می‌کنه. این خستگی ذهنی‌، این خلا، طول میکشه از بین بره. این تب و سرما خوردگی هم انگار تشدید می‌کنه اوضاع رو شایدم بر عکس. دلم یه چایی دارچین هل دار می‌خواد تو یه لیوان دسته داره بزرگ.  شایدم همراه با یک بشقاب حلوا.

لینک
شنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸۸ - شقایق

   در کوچه باغ های نیشابور؟ نه! در کوچه باغ های شیکاگو !Let it go   

نمی فهمم در این شهر چه خبر شده که به هر دلیلی به خاطره‌ای که به موزیکی ربط پیدا می کند یا به خواننده‌ای فکر می کنم, در این شهر کنسرت دارد. آنقدر بی ربط, آنقدر گران که اصلا تصور هم نمی توانید بکنید. یاد ماشین پرایدمان می افتم, همان سفید بی صندوق و اولین آهنگی که از ضبطش پخش شد.

 

 

 قسمت دوم فورگاتن جو ستریانی. چند روزی بود فکر می کردم چطور می شود برای تولدت سورپریزت کرد, البته از هفته‌ی قبل. قبل از اینکه دچار تحولات تناسخی بشوی, و باز هم می دانستم که از سورپریز شدن متنفری اما وسوسه اش قلقلکم می داد, به تو که فکر می کردم با همان شیب کم خودم، با همان سرعت مورچه ایم، به روزی از روزهای سال که تو متولد شده‌ای، تنها این آدم مو دراز با گیتارش به ذهنم می آمد نه هیچ کتابی، نه هیچ جایی، هیچی . یاد 20 سالگیم افتادم که از میان همه ی آهنگ هایش تنها این فرگاتن 2 را می توانستم با لذت گوش کنم, به کنسرتی که دانشگاه تهران رفتیم, کجا بود؟ دانشگاه تهران بود، نه؟ چه بلایی سر حافظه ام آماده, خدا خیر بدهد این سازندگان تقویم را, حداقل کمکت می کنند یادت بیاید کجا... کی ... با کی چه می کردی. عجب وضعی است ها! باز هم از جایی به جای دیگر پریدم, آهان تولد تو قرار بود باشد, و هدیه‌ای خاص. بلیت کنسرت این مرد مو دراز را بید کردم, اما . . . اما به نظر می رسد این وب سایت ها هم فهمیدند تحولاتی در راه است. هیچ خبری نیست. آخر مگر می شود به این سرعت این همه بلیت، به این همه گرانی تمام شده باشد. حتی بازار سیاه هم برایش وجود ندارد. خنده دار است ها. هووم!

گذشت! مثل همه ی گذشتنی ها, باید بگذاری که برود. سرت سلامت, راهت دراز. کمی عرضش زیاد هم بشود که دیگر چه بهتر.

این شفیعی کدکنی را دوست دارم. به دلم می نشیند.

...دل من گرفته زینجا

هوس سفر نداری

ز غبار این بیابان؟

همه آرزویم اما

چه کنم که بسته پایم...

همین پا بسته بودن درد دارد. هضمش برایم سخت است. نمی توانم ساعت ها روی تختم دراز بکشم و سقف را تماشا کنم. من نیست.

این روز ها فیلم خواب هم شده‌ام. تا فیلمی را روشن می کنم چشمانم سنگین می شود, تا خاموشش می کنم خواب هم می رود. باید زودتر از کسالت بهاری به در آیم. آنقدر کار دارم. آنقدر کتاب ناخوانده دارم. هر روز تنها کاری که می کنم این است که عنوان هایشان را با وسواس مرور می کنم. دلم قنج می رود زودتر تمامشان کنم. این پروپزال و خواندن مقاله های این و آن و نقد کردن هم شده غوز بالای غوزم.

پ.ن 1: حق با شماست. فلسفه این ها شباهت به هم ندارند. 

لینک
چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸۸ - شقایق

   هوووووووووووم!   

اصولا آدم های پشیمان که از قضای روزگار کم طاقت هم هستند چه کار می کنند؟!!

لینک
سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸۸ - شقایق

   امروز روز دیگریست...   

امروز دوشنبه ای آفتابیست، خنک و آفتابی. همه چیز مثل دیروز است شاید مثل دیروزترش. تنها این منم که ساعتی‌ قدم زده‌ام. آخر هفته ای را صرف عقب و جلو کردن اتفاقات ماه گذشته کرده ام. تقویمم را چندین بار زیر و رو کرده ام. دوشنبه ای است نه چندان شلوغ، اما یگانه. یگانگیش از آنجاست که هرگز در ۲۹ بهار گذشته احساس نکرده بودم که عاقلانه قدم می زنم، رابطه برقرار می‌کنم، دوست می دارم شاید هم نمی دارم. اما امروز صبح که می آمدم، امروز صبح که باد به صورتم می زد، امروز صبح که موهایم به آسمان پریده بود، امروز صبح که لبخندی به لب نداشتم، امروز صبح که لیست کارهایم را در سرم مرور می‌کردم، امروز صبح که قهوه ام را مزه مزه می‌کردم، مطمئن بودم که ۲۹ پاییزی که گذشت را به باد نداده ام. بدخوابی دیشب ارزش این را داشت که امروز محکم قدم بردارم سرم را بالاتر از دوشنبه پیش بگیرم و فکر کنم که کودکانه چشمانم را نمی بندم و شیرجه در استخری نمی زنم که نمی دانم در آن آب است یا لجن یا اصلا شاید خالی است. شاید این عاقلی را مدیون تجربه هایم هستم، همان ها که گاهی که دستشان که خالی می شود شکستش می نامند. احساسم بالا و پایین دارد ها، دخترک همان دخترک پاییزی است اما دیگر با مغز شیرجه نخواهد زد، دوست دارد تمام رابطه هایش مثل لذت بردن از قهوه خوردنش باشد. یکباره سرکشیدنش کودکانه است، زود هم تمام می شود اما می‌توان ساعت‌ها، آرام و آرام مزه مزه اش کرد. عجله ای‌ هم ندارم. دلم نمی خواهد یک باره هورتش بکشم.

وقتی‌ یک بار با دوچرخه ات محکم به درخت بخوری دفعهٔ بعد که به جنگل رفتی‌ برای دوچرخه سواری حتما دقیق تر می شوی، اما معنیش این نیست که زیبایی جنگل را نمی بینی. اما چشمانت را نمی بندی به امید به درخت نخوردن رکاب بزنی‌. بار دوم مسیرت را مطالعه می کنی‌، با داشتن دانش کافی‌ می شود بی‌ شتاب، می شود بی ترس از خوردن به درخت با تمام قوا رکاب زد، از مسیر هم بیشتر لذت برد. عالم سی سالگان را بیشتر از 18 سالگی می پسندم.

لینک
دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸۸ - شقایق

       

دیدی بعضی وقت ها چیزی سر دلت مونده، محبتت به چیزی یا کسی چرک دار می شه. یادت می آید امسال سر سال تحویل به خودت قول دادی صداقت مهمترین اصل زندگیت باشد. هر چند گاهی سخت. به خودت کلی فشار می آوری و ایمیلی می فرستی که چند روزیست داری در سرت درفت می کنیَش. و باز و باز و باز نگاه می کنی که جوابی آمده یا نه. جواب مهربان دوستی روزت را می سازد و آرزوی اردیبهشتی بودنت هم از عزیزی بهتر از آب روان لبخندی به لبانت می آورد. چه می خواهی مگر از زندگی.

 

ناباوری را پشت سر گذاشته ام. تلخ بود، اما گذشت مثل همه ی گذشتنی ها. باز هم دَرس بود که وقتی دیگرانی دَرست می دهند جبهه نگیر, گوش بشو, بشنو، تاملی بکن که یکه نخوری.

 

خدا بعضی آدم ها را وقتی در بهترین مود خود بوده آفریده, یک روز زیبا, نه گرم نه سرد، لطیف، در باغی پر از شکوفه های صورتی و سفید, بهار نارنج هم مشامش را نوازش می کرده احتمالا, فنجانی هم قهوه در دست داشته با طعم فندق با نهایت ذوق گل انسانی را سرشته.  از حق نگذریم بعضی ها را هم روز اول پریودش آفریده، بهتر است بگویم از سرش باز کرده وظیفه خداییش را.

لینک
جمعه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸۸ - شقایق

   برای ماه می   

لطفا فقط باش.

لینک
سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸۸ - شقایق

   عمر آوریل هم به سر آمد!!   

بعضی‌ وقت‌ها یادت می رود چه داری. تنها دور خودت می چرخی و هی به خودت یاد آوری می کنی‌ که چه نداری. یا چه از دست داده ای یا چه می خواستی داشته باشی‌. خوش حالم این روز‌ها با آدم‌هایی معاشرت می‌کنم که به خاطرم آورده اند چقدر بی‌ سوادم. چقدر دنیایم کوچک است و چقدر باید بخوانم و بدانم و تجربه کنم. خوب است کسی‌ باشد که می خواهی‌ ساعتی‌ وقت بگذرانی در دلت خنده و افسوس نباشد از فندق بودنشان، خوب است گاهی احساس کنی‌ فندقی باید لال بشوی، سرت را بیندازی پایین و بروی بخوانی و بخوانی و بخوانی.

عضله های صورتم از فرط لبخند زوری به درد آمده!

لینک
جمعه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸۸ - شقایق

       

آدم خوب است حتی اگر کلی مهمان دارد، سرش هم درد می‌کند حوصله هم ندارد. سر وقت به خانه برود تا از ترس استادش مجبور نشود زیر غذا را خاموش نکرده ۲ پا دارد ۴ تای‌ دیگر هم قرض بگیرد به محل کارش برگردد. آن هم با لباس خانه و بوی پیازداغ!

 

لینک
جمعه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸۸ - شقایق