از کوزه همان تراود که در اوست!   

  طرف دکتره؟ خوب باشه. اصلا دلیل نمی‌شه هلف هلف غذا نخوره. اصلا دلیل نمی‌شه یاد گرفته باشه سرش به کار خودش باشه. اصلا دلیل نمی‌شه اندازهٔ نوک مداد آداب حرف زدن یاد گرفته باشه. 

لینک
جمعه ۳٠ امرداد ،۱۳۸۸ - شقایق

   برسد به دست دخترک 3232 ای که خستگی نمی شناخت!!   

 

آدم خستهٔ کلافهٔ درب داغون دیده اید؟ اگر ندیده اید آدرس بدهید عکس الانم را برایتان بفرستم. خسته تر و کلافه ترو درب داغون تر از من خودمم.

 

 

 

لینک
شنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸۸ - شقایق

   اینجا ایران است سرزمین من و تو   

این صفحه تنها روزمره گی‌های من را ثبت می کرده. اما این روزها تلخم. تلخی این روزهایم حکایت بغض گلوی این دختر است.

 

 

بغضی تلخ با سکوتی سرد. من که تنها سرم را گرم می کنم به فردوسی و شاملو و تحقیق توربین آبیم. نمی دانم چطور از پس این سر خوردگی بر بیاییم, اعتراض های لوس و بی نمک و البته بی مصرفی که تبدیل شده به تفریحات تابستانیمان در این ینگه دنیا.

ابراز انزجار می کنیم از خانم گوینده‌ی شبکه‌ی 3, از فلان هنرپیشه, از بهمان ورزشکار. کاش یاد بگیریم منزجر بودن خوب نیست. این فرهنگ باد و مباد کی می خواهد دست از سر ما بر دارد، خدا می داند. خیلی از همین ما‌هایی که خودمان را قیمه قیمه‌ی دموکراسی می کنیم و داد آزادی می زنیم پایش بیفتد از همین چماق به دست ها هم بدتریم. می گویی نه؟ می دانم عجیب است. اما مگر ابراز انزجار نمی کنیم از مخالفانمان, مگر کسی خلاف میلمان حرف بزند هیچ کاری نتوانیم بکنیم پوف و پف تمسخر راه نمی اندازیم. چنان از گردهمایی خودمان, سخنرانی خودمان, بیانیه‌ی خودمان, شعر خودمان حرف می زنیم که دلم می خواهد تا همیشه سرم را به همین توربین بیزبانم گرم کنم. اما چطور؟ چطور تلخیم را فراموش کنم. این زندان و کشتن و تجاوز و دروغ تلخی ندارد؟ این بی عدالتی تلخی ندارد؟ این مادران داغدار تلخی ندارند؟ این اعتراف های مسخره‌ی تلوزیونی تلخی ندارند؟ نگاه ابطحی چطور؟ بیتابی دوستانم که چه کنم چه کنم می کنند. از استیصال یک روز سبز می پوشند. یک روز سیاه. یک روز شمع به دست، یک روز گل به دست. تجمع می کنند. اما آرام نمی شوند. بیقرارند. حمیدرضا تلخی ندارد؟ این طرف و آنطرف می دود و فیس بوکش روزی 400 بار به روز می شود. سحر چطور؟ سبز می پوشد و تی شرت می سازد. کوشا تلخی ندارد؟ هر نیم مایلی که کنارم می دود 10 بار می پرسد کاش می توانستم کاری بکنم. می خواهم کاری بکنم. اما چه کار؟ محسن چطور؟ تلخی ندارد؟ چشمانش فروغشان پریده! گاهی حتی چهره اش از فرط عصبانیت ترسناک می شود. مریم تلخی ندارد؟ با همه ی نارضایتیش باز هم مچ بند سبزش را دارد. نگین چطور؟ آسمانش که به زمین بیایید, هر چقدر هم که روزش کار داشته باشد شبش بیخواب بوده باشد باز هم ایده های جدید می دهد و همه جا هست. سعید چطور تلخی ندارد؟ دور دستش سه دور نوار سبز پیچیده. سیامک که اعتصاب غذا کرده بود چطور؟ شیرین که با بغض از اعترافات تلوزیونی می گفت. کیوان، کیارش با بلندگوی سبزی فروشیش، نگار، فرناز، لیلا و و و .......

 

یعنی ما اگر کودکیمان بمب ریزان نبود و جوانیمان هم اینطور خشمگین، طور دیگری می شدیم؟ یعنی کابوس تجاوز در زندان از بین خواهد رفت؟ یعنی این مورچه ‌های خشمگین معده‌ام را ترک خواهند کرد؟

 

دلم می خواهد چشمانم را ببندم بعد که باز کرده باشم، برایم بخواند سر اومد زمستون شکفته بهارون. . .

 

 

 

-سایه هم نوشته اش ربط به نوشته من دارد. خواستم بداند ما باهم هستیم.

لینک
جمعه ٢۳ امرداد ،۱۳۸۸ - شقایق

   دخترک تابستانی خانهٔ ما تولدت مبارک...   

تقویمم ۷ آگوست را نشان می دهد.۱۶ مرداد شده!!!

 

باور می کنی که‌ 21،20،19،18،17،16 اش را ندیدی. عجیب است ها. ظهر گرم تابستانی که خانه آوردندش بنظرم کوچترین موجود دنیا بود. حتی جرات نمی کردم نزدیکش بروم. امروز ۲۱ ساله شده، شیدای ۲۱ ساله من شیدا باش.

 

 

دخترک لوس خانهٔ ما، نتوانستم وعدهٔ ۴شنبه‌های اول ماه را به جا بیاورم. دخترک خیال های من‌، زندانی این ینگه دنیا شده ام. آدم‌ها آرزوهایشان قیمت دارد دخترک. قیمت آرزوهای من هم ندیدن تو، یک باره شوکه شدن دیدن موهای سفید بابا و شنیدن صدای دلتنگ مامان است. دانشگاه رفتنت را نبودم، رفتنت را نبودم، برگشتنت را هم نبودم، دوستانت را هم دیگر نمی شناسم.حتی تصور پوشیدن کفش پاشنه بلندت خنده‌ام می‌‌اندازد.

 

 هنوز هم خیال داشتن دخترکی مثل تو لبخندی به لبانم می آورد. دخترکم ۲۱ سالگیت مبارک، ۲۱ سالگیت بی‌ همتا، ۲۱ سالگیت پر از تجربه‌های شیرین. ۲۱ سالگیت را خوب زندگی‌ کن. آنطور که خوشحالت می‌کند. چشمانت را که ببندی و باز کنی‌ ۲۱ ات شده ۳۰. تک تکش را زندگی‌ کن دخترکم.  افقی که نشانت داده اند خوب بلند است، زیاد بخواه و بلند بپر. شاد باش. همیشه همان دخترکی باش که قهقهه‌هایش سقف را می لرزاند. همانی که شادی خانهٔ ما بود.

 

 

آمدنت به خانه مان اتفاق مبارکی بود، تفریح ظهر‌های تابستانمان بودی و شیطنت هایت موضوع صحبت شب هایمان. خوب خوب باش.

 

۲۱ سالگیت مبارک. به جمع آدم بزرگ‌ها خوش آمدی. این قسمتش هر چند میمون نیست، اما یاد بگیر که مستقل باشی‌، محکم تصمیم بگیری و لی شیطنت‌های کودکیت با آرزوهایش را جایی در بین راه جا نگذاری.

 

دلت شاد و لبخندت به پهنای صورتت!

 

پ.ن:چشمانم را می بندم و در خیالم می بینمت که با این آهنگ بالا و پایین می پری.

لینک
جمعه ۱٦ امرداد ،۱۳۸۸ - شقایق

   ....   

به دیدارم بیا هر شب،

در این تنهایی تنها و تاریکِ خدا مانند،

دلم تنگ است.

بیا ای روشن، ای روشنتر از لبخند.

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها.

دلم تنگ است.


بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه،

در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال

دلی خوش کرده ام با این پرستو ها و ماهی ها.

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی.

بیا، ای همگناهِ من در این برزخ.

بهشتم نیز و هم دوزخ.

به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من،

که اینان زود می پوشند رو در خواب های بی گناهی ها.

و من می مانم و بیداد بی خوابی.


در این ایوان سرپوشیده ی متروک،

شب افتاده ست و در تالابِ من دیری ست،

که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی ها، پرستو ها.

بیا امشب که بس تاریک و تنهایم.

بیا ای روشنی، اما بپوشان روی،

که می ترسم تو را خورشید پندارند.

و می ترسم همه از خواب برخیزند.

و می ترسم که چشم از خواب بردارند.

نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را.

نمی خواهم بداند هیچ کس ما را

« مهدی اخوان ثالث »

پ.ن: ممنونم نازنین ی.و ، همیشه انتخاب هایت نظیر ندارد.

لینک
یکشنبه ٤ امرداد ،۱۳۸۸ - شقایق

   60 فرسخ تا سی   

 

 از آن روز هایی است که می خواهی اصلا تقویمت نداشته باشدش. دلت می خواهد از 26 به 28 بپرد. به فرض تقویمت روزهایش کم شود, به فرض که سال به جای 365 بشود 364، با خاطراتت چه می خواهی بکنی. چشمانم را می بندم و باز می کنم، خیال از سر شانه‌ام پرواز می کند به ٩ سال پیش. شاید کم حافظه شده‌ام, شاید ذهنم یاری نمی کند, شاید جایی در راه جا گذاشتمش اما روزش پر بود از اضطراب, نگرانی, خستگی, سفره‌ای با سه حلقه گل دیسی, روی چمن، زیر سایه‌ی درخت بیدی, لباس سفید من و چشمان نگرانم. شدم همراهش به همین سادگی. دخترک آنقدر بالا و پایین شد روزگارش که دو 27 است که چراغ شماره‌ی 44 همراه 27 ام اش شده.

 

 

 

 

عقب می رود، جلو می آید, اتفاقات بد, کابوس ها, رویاها, همدلی ها, همدستی ها, مهربانی ها, بحث ها, هم آغوشی ها, تجربه ها, هم فکری ها, هم سفری ها, دل کندن ها, بی حرمت شدن و بی حرمت کردن ها, خندیدن ها از ته دل, اشک ریختن ها از ته دل. همه و همه و همه را دوره کردم. همه اش را. تک تک روز هایش را. تنها حس باقیمانده از سال های بودنش بعد از 2 سال تنهایی، حس خوشایند تجربه ای بی همتاست. با وجود عمر کمش بی همتا بود. چه داشتنش چه نداشتنش. تا وقتی بود بهترین بود و بی نظیر, وقتی هم شروع کردیم به خراب کردنش، خوب خرابش کردیم. حالا من مانده‌ام با دلی که هیجان زده نمی شود اما آرام است. حالا منم با کوله‌ای از تجربه, با راهی نصفه کاره که از قیمت پرداختی ام هم راضیم. پشیمان نیستم. نا امید هم نیستم. خسته هم نیستم. اگر 10 بار دیگر هم برگردد زمان به عقب باز هم 27 تیر دیگری همراهش می شدم. باز هم همسفر زندگیم خواهم کردش. حالا تو فکر می کنی قیمت تجربه ‌های جدیدم نبودنش است. طوری نیست, می پردازم این قیمت را. اگر خیال کردی از فرط رسوا نشدن همرنگ جماعت می شوم اشتباه کرده‌ای. راه خودم را می روم, دنبال دلم, خواسته هایم و آرزوهایم.

60 روزی مانده به سی سالگیم. 30 سالگی را این طور تصویر نکرده بودم. اما تصویرش اهمیتی ندارد آنچه هست و آنچه بوده کلش را دوست می دارم, می شد بهتر باشد, می شد بهتر تصمیم گرفت, می شد باهوشتر قدم برداشت, می شد می شد می شد...

 

گذشت. 8 سالی به برق گذشت. 8 سال دیگر کجای این دنیا خواهم بود خدا می داند.

 

پ.ن. این آهنگ ....هووووووووم شیان می باشد.

لینک
پنجشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸۸ - شقایق