هد فون ام در گوشم است و لئونارد کوهن می خواند .......

از آفیس جدید می نویسم. اسباب کشی کردیم  ، به همین سادگی. عمر اتاقمان هم به سر آمده بود. حساب عمر به سر آمده هایم از دستم در رفته.

زندگی چرخش می گردد. هر چند که همیشه عقب می مانم، اما دخترک سرکش ۳۲۳۲ ، اینجور خواندیش؟ ، با لباس قرمز و بوتهای بلندش با همه توان می دود. بین خودمان باشد، گاهی دویدن سببش فرار است، همیشه از سر پشتکار نیست.من گاهی فرار می کنم. از آن راه حل های موقت است که خوب هم جواب می دهد. گاهی یادم می رود، قوی شدن تنها روی توپ ایر و بیک پشتک زدن  نیست، گاهی باید ایستاد، قبول کرد، دردش را چشید، و عوضش کرد.

می دانی زمانی بلد بودم از کوچک ها لذت ببرم. دیشب برایش می شمردم چرا سپاسگزارم که متولد شدم. بعد یک دفعه یادم آمد، زمانی می توانستم روزها از خوشحالی سر از پا نشناسم برای سبدی شیپوری، بوی اقاقی ها که در می آمد من روزها روی سر انگشتانم چرخ می زدم. اما گویی فراموش کرده ام، لذت بردن از فنجانی قهوه، هنر من بود روزگاری. می خواهم بروم سفر. می خواهم ساعت ها در شب رانندگی کنم. آسمان را تماشا کنم و زیر لب زمزمه کنم

...Lift me like an olive branch and be my homeward dove...

 

لینک
پنجشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸۸ - شقایق

   تلخم   

حس خوبی نیست که‌ دلت تنگه، وقتی‌ با بهانه و بی‌ بهانه اشک هایت سرازیر می شود، وقتی‌ خواهرکت در آستانه عروس شدنست و تو می دانی که نخواهی بود. می دانی که سالها فکر کرده بودی اگر خواست زندگی نویی شروع کند چنین و‌ چنان می کنی‌. اما لعنت به این زندگی‌ که دستانم را بسته است. تنها اشک هایم است که قورت داده می شود این روزهای باقی‌ مانده بودنش. کاش می شد به گند نکشمش. اصلا من استادم که لحظات آخر را به گند بکشم. روزهای آخر ایران بودن، وقتی‌ نزدیک آن خداحافظی‌های کذایی فرودگاه می شد، من با زمین و زمان تلخ بودم، سر آشتی‌ با هیچ کس نداشتم. انگار با زور بیرونم کرده بودند.

دوستان عزیزم که هر بار خمیازه ‌هایتان و چرت زدن‌هایتان را برای خانه ام آورده اید، عزیز ترانی که  یاد آورم خواهید کرد که خودم خواستم اینجا باشم، هزینهٔ گرانش را به یادم می آورید. حالم بد است! حالم بد است که خواهرکم دارد می رود. می‌دانم دلش می تپد، می‌دانم لیاقتش  را دارد که خوشبخت‌ترین باشد، می‌دانم که فردایش روشن است هر جا که برود. مطمئنم. برای او خوشحالم. بفهمید برای خودم تلخم. برای خودم که نخواهم بود کنارشان. برای خودم که نگران پدر بزرگم هستم اما حتی نمی توانم این تلفن لعنتی را بردارم و حالش را بپرسم. واقعا نمی توانم. این صداها رنگ ندارد.

دلم دوستی‌ می‌خواهد از آن مدل‌ها که با نگاهش بگوید هستم، می فهمم، شانه ای که بشود  دلت را خالی‌ کرد. نه از آن‌ها که فقط احوالپرسی‌های از سر وظیفه شان، اس‌ام‌اس‌ها و زنگ‌های بی‌ رنگشان، فقط وقتت را می گیرد. از آن مدل ها کم ندارم. تا دلتان بخواهد هست.

نیستم، خودم نیستم این روزها. دلم تنگ خانه است. دل‌ تنگی حقیقی‌ است.

حال بامبو‌هایم بد است، دارند زرد می شوند و من نمیفهممشان. آبشان را عوض می‌کنم، قربانشان می روم، برایشان موزیک می گذارم، اما باز هم در حال زرد شدنند.

 

 

 پ.ن: چند روز گذشته، تمام روز کنار گوشم خواند "در شهر ما سزای پریدن تفنگ نیست

لینک
پنجشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸۸ - شقایق

   سه سال...   

امروز سه سال است که به این ینگه دنیا آمده ام. این شهر با من مهربان نبود. از همان ماه‌های اولش، روز به روزش را که ورق می زنم پر از درس بود اما نا مهربان. شاید هر جای دیگری می رفتم انقدر یاد نمی گرفتم. آدم‌هایی دیده ام که نه در کابوس‌هایم شبیهشان را دیده بودم و نه در رویاهایم. خوب است بشود یاد گرفت باید گاهی هم ایستاد و فقط ایستاد. بی‌ آنکه عجله ای‌ داشت و تنها نگاه کرد به راه آمده. به ادامه اش. همین بود یعنی‌؟ همین را می‌خواستم؟

این شهر هرگز خانه نشد، نمی دانم سال آینده کجا خواهم بود، خانه ای‌ پیدا خواهم کرد یا این بی خانمانی از همان لحظه ای آغاز شد که از پله ‌های فرودگاه مهرآباد بالا رفتم، از همان خداحافظی اول.

این شهر از همان روز‌های اول، از همان ۶ اکتبر ۲۰۰۶، از آن دخترک نارنج و ترنج خیال باف کرگدنی ساخت که داستان‌ها دارد از تنهایی هایش، اما خوب سخت شده است. چشمانش برق دارد اما دنیا را با تمام عنوان هایش دو دستی‌ تقدیم کرده‌است به شما آقایان هوشمند و زرنگ و خودش همین میز کوچکش را بس.

این شهر یگانگی‌های دارد خاص خودش، درخت ۴۴ یی دارد، در یک ساحل دنج که همیشه پشت به ماه است، خوب گوش می کند. طلوع ‌هایی دارد بی‌ همتا، مسخت می کند. کافی‌ شاپی دارد که می شود شبهای زمستانت را جلوی شومینه اش صبح کرد...

لینک
چهارشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸۸ - شقایق

   سی!   

گوشهٔ صندلی سیاه بزرگم کز کرده ام و با چشمانی خسته صفحهٔ مانیتور را نگاه می‌کنم. نمودار‌های خروجی توربین‌هایم بدجوری دهن کجی‌ام می کنند. قرار است پائیز به سر نیامده پیشنهاد پژوهشیم را دفاع کنم. چه غریب! هیچ نمی‌فهمم روزهایم چطور شب می شوند. انگار به انگشتانم قیر چسبیده این روزها، پر از کلمه‌ام پر از ناگفته و نوشتنم نمی آید.

غروب سی‌ سالگیست و من با فنجان بزرگ چایم روبروی این صفحه نشسته ‌ام و از صبحش کنار گوشم زنگ می زند:

...من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن

ندارم جز زبان دل

دلی لب‌ریز از مهر تو

تو‌ای با دوستی دشمن

زبان آتش و آهن زبان خشم و خون‌ریزی است

زبان قهر چنگیزی است

بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید

فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید...*

 

۱۵ سال است که می‌دانم متفاوت خواهد بود.

 

*فریدون مشیری

 

لینک
جمعه ۳ مهر ،۱۳۸۸ - شقایق