Roll With The Wind   

این زمستان هی دل دل کرد که بیاید، هی آسمان اخم کرد و تاریک شد و هی خورشید بیشتر دلبری کرد. بالاخره زمستان شیکاگو رسید.  همان برف هایی که هی می بارد و می بارد و می بارد. لیوان چایم را به دست دارم و از پنجره ی اتاقم بیرون را نگاه می کنم. عجب این دانه های  برفم که هر کدام از سویی  به سوی دیگر حرکت می کنند.امشب هر چه هم که ببارد من مهمان کافه ی دوست داشتنیم هستم.

از سر صبح الکساندر ریباک جوان هی کنار گوشم می خواند:

 

 

 

I would never blame you for the heartache

I would never blame you for the tears

I blame my stubborn heart, soul, body

 

و یلدا همین نزدیکیهاست و من هنوز این تزم روی شانه هایم سنگینی می کند...

لینک
پنجشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸۸ - شقایق

       

هی به این آفتاب تیز زل می زنی و گولت می زند با مهربانیش. هی این باد به زیر موهایت می زند و پریشانشان می کند و تو فکر می کنی چه خنده دار تلاش می کردی قطعه های کوچک را در این پازل زندگیت  جا کنی. هر چه سعی می کردی بس که کوچک بودند بند نمی شدند به هیچ گوشه ای. بعد هم زانوی غم به بغل گرفته، گوشه ای کز کرده بودی. گاهی یادت می رود که دوای این تکه های ناجور، کولی گری نیست. باید تکه های بد اندازه را کلا ریخت دور.

جمعه ی  بدی است. دیر می گذرد، یعنی اصلا نمی گذرد.

این فرم سفارت ایران روی میزم دهن کجی می کند و من دستم نمی رود این فرم را پر کنم.

لینک
جمعه ۱۳ آذر ،۱۳۸۸ - شقایق

       

 

سناریوی اول:

بار اولی است که همراهش به مراسم عروسی یکی از همکارانش می روم. عروسی در سالن تامین اجتماعی، جایی محقر و تاریک است. مراسم عقدی در حال برگزار شدن است. نه خانواده ی داماد را می شناسم نه عروس را. عروس را یک بار و داماد را چند باری دیده ام. تنها به جهت ادای احترام آمدیم. کنجی می نشینم. محیط متشنجی است. گوشه ای پچ پچی غریب می کنند. صدا ها بلند می شود. خانمی به سمت خانم دیگری می رود. با صدای بلند می خواهد کیفش را بگردد. می گوید داری می دوزی بختشان را. کیفش را بیرون ریختند. چیز دوختنی پیدا نکردند. با چشمان ۴ تا شده  آرام آرام از سالن بیرون خزیدم.

سناریوی دوم:

ده سالی از زمان اتفاق اول گذشته. این بار به عروسی زوجه جوانی از هم دانشگاهی هایم می روم. تنها، خودم، یک نفری. سفره ی عقد محقری پهن است، خوش حالم برای خوش حالیشان. می خواهند عقد بخوانند. تنها پنج شش نفری خانم ایستاده اند. همه را صدا می کنند سر سفره الا من. شگون ندارد گویی!! چشمانم گرد شده. دستانم یخ زده. دنبال کنجی می گردم. همه خون بدنم منجمد شده. این اشک های لعنتی بیشتر از ۱۲ ساعت است که می آید. هر چه فکر می کنم نمی فهمم. می دانم! می دانم این ها از جنس من نیستند.

سرم بالاست. دلم پر از زندگی است و خوشبخت ام که شبیه اینها نیستم. خیال نکنید اینجا جایی است که خدا نگاهش هم به آنجا نیفتاده ها. اینجا روستای کوچکی در سرخس نیست. اینجا شیکاگو است. جالب تر اینکه اینها اسمشان را هم می توانند بنویسند مکتب رفته اند ناسلامتی.

دستم به خوب نوشتن نمی رود.

تا بعد

 

لینک
سه‌شنبه ۳ آذر ،۱۳۸۸ - شقایق