"من شعر مرگ را برای لبانم خواستم"   

 

اینجا پشت میزم نشسته ام و دستان شل و لرزانم را روی دکمه های کیبورد می لغزند. نمی دانم اینجا چه می کنم. باید الان خانه بودم. رفت. از دنیا رفت نه به سادگی. با درد. سرطان. من که ندیدم. برای من آخرین دیدار همان سر صبح کذایی مهر آباد بود که بیدارم کرد شقایق من را نخواهی دید. برو آخرین سنگک را برای من بخر. قرقر کنان که اخه بابا بزرگ این حرفا چیه. سنگک هم می خرم. اما نرفتم. انقدر این دنده آن دنده شدم که وقت رفتن شد. آخر صبح رفتن همیشه صبح سختی است. حتی دنبال آرزوهایت هم رفتن سخت است. اصلآ رفتن سخت است. کاش سنگک خریده بودم.

آخر تهران که بدون سبزی خوردن بابا بزرگ و کتلت مامان جون معنی ندارد. دارد؟

از دیشب تا همین الان هر بار که یادش می افتم تنها لبخند به لبانم می آید. کافی بود بعد از قرنی ماشینم را بشویم. ناخودآگاه منتظرش بودم که زنگ بزند. شقایق، من را می بری پشت استادیوم آزادی برای باغچه پهن بخرم؟ مگر می توانستم به صدای مهربانش نه بگویم؟ تا یک هفته ماشینم بوی گوسفند می داد. ظهر تابستان کمین می کردیم تا خوابش ببرد تا باغچه را آب بدهیم. ورزش کردن سر صبحش، همه را می خنداند که آخه بابا بزرگ ورزش می کنید یا می خواهید با پریدن ما بیدار شویم.  ۲۸ صفر و وسواسش! من را تا آن سر دنیا می برد، تا سنگ نمک بخریم. تمام طول راه هم به من توضیح می داد که سنگ نمک برای برنج بهتر از نمک است.  همین چند روز پیش خودم را کشتم بی اشک مثل همیشه حرف بزنم. گفتم بابا بزرگ چیزی نمونده بیام! کله تون رو می بوسم. حتی تولدتان را هم که نرسیدم باز. خودتان گفتید مگر همیشه شما باید تولد بگیرید من کادو بیارم؟ امروز تولد منه! همه هم کادو آوردن جز تو و شیرین. می گویند که دیگر نیستید! حتی شیرین هم آمده خداحافظی کند. تنها منم که در گلویم خرمالویی ایستاده و فرسنگ ها دورتر، سیاه پوش، هنوز نمی توانم باور کنم که دیگر تهران، بابابزرگ ندارد.

لینک
جمعه ٦ فروردین ،۱۳۸٩ - شقایق

   1389   

بهار شده انگار. سالش تحویل شد و تا چند ساعت قبلش می دویدم که خانه ام خانه شود. شبش سبزی پلو ماهی پختم به رسم همه سالم.

 خیال می بافی و در مکان  جابه جا می شوی. خانه ی مادر بزرگ است و  پدر بزرگی که این روز ها در بستر است. همه هستند. امسال همه ی پیازچه ها هستند. جز  من.نبودن عادتت شده،نبودنت عادتشان شده.  امسال هفتمین بهاری بود که خانه ای نبود. من بودم و من.

ته مغزت را چیزی به درد می آورد. بعضی چیز ها را باید زمان بگذرد تا یاد گرفت تا قبول کرد، تا دید. نه که نباشند، هستند اما نمی خواهی قبولشان کنی.  هر چه قدر هم که بگویندت فایده ندارد باید خودت تلخیشان را مزه مزه کنی کنی تا خوب یادت بماند بفهمی  همه ی آدم ها رهگذرهایی در زندگیشان دارند. نباید اصرار کنی رهگذری ماندگار شوند. با کسی تاریخ داشتن هم کشک است. خلوتی سال تحویل امسالم را به فال نیک می گیرم شاید امسال قرار است فقط عزیزتر ها بمانند.  

شلوغ است روز ها. باز هم می خواهم دنبال رویاهایم بروم، به نظر راهش دراز است، سخت و دور اما مگر نه اینکه کولی! به حرمت بودن، باید ترانه بخوانی*. ترانه می خوانم و نوک انگشتانم چرخ می زنم و می نویسم و می نویسم و می نویسم. فلسفه بافتن هم عالمی دارد. آخر من کجا و فلسفه کجا.

 *سیمین بهبهانی 

لینک
پنجشنبه ٥ فروردین ،۱۳۸٩ - شقایق