زنی که مردش را گم کرد*   

کافکا و ساتر برایم با ترجمه هدایت رنگ گرفتند. بوف کور* روزنامه پیچ شده ی ردیف دوم کتابخانه پدریم و علویه خانوم* کتابخانه ی داییم شدند خوانده های نوجوانیم. علویه خانوم گفتم و یادم آمد چقدر دوست نمی داشت شرح خوشبختی دختر جیران خانم را گوش کند و من تا چقدر ادبیات توصیف هیکل علویه خانوم آزارم می داد. امسال ۱۰۸ سال از روزی که هدایت به دنیا آمد می گذرد و به قول خودش تاریخ تولدش به درد چه کسی می خورد. زمانی که روزگار انقدر تلخ است شاید هیچ، هر چند هم که عزیزانت بگویند " دلتنگ و نگران اینجا نباش دختر نازنین. از دور تلخ‌تر و عجیب‌تر و دوراز انتظارتر به نظر می‌رسد. اینجا واقعی‌تر است و واقعیت همیشه هیجان‌اش کمتر از ذهن است" باز هم شب هایت می شود اخبار سیاهی که از خانه می آید. تازه من کجا و تلخی کجا. من هنوز هم به پهنای صورتم می توانم لبخند بزنم.  تلخی ای که می گویم را باید در صورتی می دیدید که شنبه صبح باید از خوشحالی می درخشید وبر عکس  نگرانی در تک تک خطوطش فریاد می زد.

 هر چقدر هم روزگار کم محبت باشد، خواستم یادم نرود، چه خوب است که آدم هایی مثل هدایت به دنیا آمده اند.

 

*صادق  هدایت

لینک
جمعه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٩ - شقایق

   جغرافیا   

نمی دانم این شهر چه جادویی دارد که هر بار که باز می گردم گویی چیزی جا می گذارم. نمی دانم حال و‌ هوای شهر مرا دارد یا این همه سال خانه بدوشی خیال بافم کرده. چاله چوله هایش و بی‌ ربطیش بد جور می بردم خانه. باز گفتم خانه و چند روزی باید به خودم بپیچم که خانه کجاست. از آن روزی که از مهرآباد پرواز کردم به اتاق کوچکم در استکهلم، همان موقع باید می دانستم دیگر خانه خانه نخواهد بود. یعنی‌ دیگر هیچ جا خانه نخواهد بود، نظم و ترتیب و مهربانی استکهلم از جنس خانه‌ام نبود و شیکاگو خشن تر و سخت تر از آن بود که بخواهد خانه بشود و خانه هم دیگر خانه نیست. 

دو روزی را مهمان دلم بودم. همهٔ دغدغه‌ها و ترس‌هایم را گذاشتم در کشوی اتاقم و به نیویورک پرواز کردم. همین امروز از ارکیده بهروزان می خواندم که کوچ فرصت انتخاب می دهد و من سالها درگیر ترس‌هایم و دو دلیهایم بودم و مدتی‌ است که من تعینش می‌کنم درست چیست و اصالتش کجاست و چه چهارچوبی دارد. فواید کوچ است و تنهایی هایش که با خودت درگیر می شوی و فرصت داری خودت را دوباره و دوباره نگاه کنی‌. 

نزدیک به یک ماه می شود که پدر بزرگ دیگر نیست و من اضطراب نداشتن و از دست دادن‌ها را دارم. پریروزش بود که به من وعدهٔ گردوی درخت محبوبش را می داد و دو روز بعدش دیگر نبود. این رفتن‌ها از پا درم می‌‌آورد، این دور بودن و از دست دادن برای همیشه ناباور باقیم می‌‌گذارد و تصویر پشت تصویر برایم می سازد. مزرعه ی گندمش و استخر آب سردش و جالیزی که من تا دل‌ درد نمی‌‌شدم دست از گوجه فرنگی‌ خوردن و قوره دزدیدن  نمی‌‌کشیدم. دست‌های بزرگ، بزرگ نسبی‌ است و این بزرگ که می‌‌گویم یعنی‌ واقعا بزرگ و پوستی‌ ضخیم و خطوط اخمی که جای پای روزگار بود و تحکمی که بر جایت میخکوبت می کرد. همهٔ اینها را گفتم که بگویم دیگر پدر بزرگی‌ ندارم و از نداشتن بیزارم.

دل‌ آشوبه می گیرم از این همه قلب سرخ رنگی‌ که به در و دیوار و فروشگاه‌های شهر آویخته شده تا بهانه ای باشد برای خریدن و خریدن و خریدن. آخر مگر عشق هم روز دارد؟ مگر عاشقی زمان و مکان سرش می شود و من بی‌ بهانه کادو گرفتن را دوست دارم. چیزی که من باشد و به دل‌ و فکر من نزدیک باشد نه سگ و خوک و گاو و گوسفندی با قلب قرمز.

باز و باز و باز هم تنها فیسبوک است تویتر و بی‌بی‌سی و خودخواهانی مثل من که پشت میزشان نشسته اند و چرخ صنعت اینجا را می گردانند و تنها تئوری می‌‌دهند و فلسفه می بافند. دلم ریش می شود از کتک خوردن بسیجی‌ ای به دست مردم و سکوت پیشه می‌کنم و  آرزو می کنم روزی حقوق انسانی قائل شدن برای انسان ها جزیی از فرهنگمان بشود . 

 

لینک
سه‌شنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٩ - شقایق

   سه هفته!!!   

باید چند وقتی سنگینی این بند کارت شناساییم روی گردنم سنگینی می کرد تا باورم می شد تمام شد. دوره ی شاگردی کردن تمام شد و حالا منم و نزدیکی های ۶ صبح از خانه رفتن و بیشتر از دوازده ساعت با لباس های رسمی پشت آن میز دوام آوردن. عنوان جدید و آدم های جدید و کاری آشنا. سرخوشی ای همراه با خستگی و لذتی که  بالاخره آن همه خواندن روزی در دنیایی خارج از میز و دفتر و کتاب دانشگاه به کار بیاید. اینجا ینگه دنیا تر است و خارجی ترینشان اهل ونزوئلا است که همینجا بزرگ شده و من که نه بیس بال دنبال می کنم و نه سوپربال. از ادبیات کلاسیک می گویم و نویسندگان روسی مورد علاقه ام. زندگانی در اینجا بسیار جدی است. 

نمی آید. گز گزش را سر انگشتانم حس می کنم و مغزم انقدر خسته است که نمی تواند همراهی احساسم را بکند

 

 

 

پ.ن ۱: امروز با شاگردانم در مدرسه ی فارسی این آهنگ را به فارسی ترجمه می کردیم و من با لبخندی به پهنای صورتم جملاتشان را می خواندم که: هر چه داشتم دادم به تو و تو پرت کردی درسبد آشغال. 

 

 

پ.ن.۲: کاش مصر نشود ارتش اسلامی بدتر از آن این است که هیچ اتفاقی نیفتد، سر خوردگیش چند ده سالی باقی خواهد ماند.

 

پ.ن. مهم: معکوس می شمارم و دیگر هیچ! 

 

لینک
چهارشنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٩ - شقایق