امشب حال مرا تو نمی دانی*   

آسمان دلگیرانه آبستن هم آغوشی دیروز خورشید و مه است و من دلگیرتر از آسمان دلم می خواهد گوشه ای از راه احساسم را خاک کنم.

این روزها دلتنگم و دلم خانه را می خواهد. دلم بوی عید خانه را می خواهد و پدر را که هر روز قول می دهد زودتر باز گردد و کمکی باشد و همیشه دیر است. به مادر که یک سر دارد و هزار سودا و چشمانش از خستگی کوچک شده اند و از پا نمی افتد. خنده ام می گیرد، آدم های این خانه همیشه در حال دویدن هستند. خیلی از خصوصیات خانه را از دست داده ام اما این یکی انگار با خونم عجین شده است.

می دانی درد این است که از خاطر برده ام با خانواده ام بودن چه شکلی بود، هر چه چشمانم را می بندم تصویر ها محو و محو تر، دور و دورتر می شوند. چه ترسناک! کاش عصبانی بودم. تنها بغض است و بغض.

دلم می خواهد عیدی بگیرم. از آن عیدی هایی که مال من با بقیه نوه ها کلی فرق داشت. هر چند دیگر پدربزرگی ندارم که عیدانه مخصوص بگیرم.

هر چه می خواهی بازی در بیاور و قدرش را ندان. وقتش که بگذرد برگشتنی در کار نخواهد بود.

کاش می توانستم توضیح بدهم که چه لذتی دارد عاشق کارت باشی و صبح با گشاده ترین لبخندت پشت میزت بنشینی. این روز ها چنان راست راه می روم که زمین به احترام قدم هایم از حرکت می خواهد بایستد.

* هایده

 

لینک
جمعه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٩ - شقایق

   ...   

من بزرگ نمی شوم. خلاص!

لینک
پنجشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٩ - شقایق

   شیان   

هوا که مه آلود می شود من عاشق این شهر می شوم. انگار در خیالی دور قدم می زنی. امروز خورشید هم دلش نمی آمد رویای دخترکی را به آفتاب صبح گاهی بسپارد و تا توانست برای خودنمایی دل دل کرد.

لینک
پنجشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٩ - شقایق

   دختر عشق های دور...روز سکوت و کار...شب های خستگی!×   

 روز ها با نام هایشان می آیند و می روند و تنها دلیلی مضاعف می شوند که از خاطرت بگذرد و روزمره گی دچار فراموشیت نکند. هر چقدر هم که می خواهد این روزها آسمان خاکستری باشد و موج های دریاچه امان کبود و خشمگین و صورت من عاری از احساس، امروز روز من است. 

از کار در آمده ام و به یمن ظرافت احساساتم، زنانه گیم و بهانه ی ۸ مارس به گوشه ای خزیده ام، کافه ای دنج و خلوت. با خودم کلنجار می روم که آیا جایی از راه به زنانه گیم پشت کردم؟ تا جای توانستن و نتوانستنم که ایستادم و زیر بار نرفتم، اما آیا آن روز که به دست آوردن را به کودک درونم ترجیح دادم پشت کردم به آفرینش؟ مگر نه که میوه ی عشق بود چه در من می گذشت که نخواستم که باشد، باز هم ترسیدم؟ توضیح می دهم و توجیه می کنم و اجازه می دهم احساس و عقلم خوب از پس هم بر بیایند. نه خواستنش از زنانه گی بوده و نه تصمیم به نداشتنش. تن دادن از جنس من نیست، جان می دهم و می شکنم. به خودم که بدهکار نیستم، به اطرافم چه؟ به همه ی آن ها که با من جنسیت مشترکی دارند. چه کردم وقتی از ته دل می گفتند مرد است و بهتر می تواند در باران براند؟ چه گفتم وقتی چشم نازک کردند و گفتند باید با شوهرش می خوابید و در خانه نگهش می داشت؟ چقدر به زمین چشم دوختم وقتی زنانه مرد سالاری کردند. هیچ نکردم! هیچ نگفتم! تنها به مسیری دیگر قدم برداشتم! و جوابم تنها سکوت بود.

چه انفعال تلخی. جدا اگر نسرین ها و ژیلا ها و سارا کامبر ها و  ... مثل من بودند، امثال من حتما تصویرشان از زن بودن فرسنگ ها با حالا فاصله داشت، شرکت در پنل زنان پیشرو پیشکش.

 

 

گاهی دلم می خواست می توانستم مثل یاسمین لوی خودم را فریاد بزنم.

 *شاملو

لینک
چهارشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٩ - شقایق

   زمستان رفتنی ست   

نا مهربانی هم حدی دارد، هر چه می خواهم بیشتر نوازشش کنم کمتر می توانم. حتما می داند دخترک اهل تظاهر نیست. باید خودش بیاید، نمی شود مجبورش کرد. اصلا نمی دانم روزهایم چطور نصف شب می شوند. ۶ هفته ای می شود که زندگیم رنگ و بوی زندگی آدم بزرگ ها را گرفته و شاید به همین دلیل است وسواس نظم گرفته ام و حتی برای خوردن غذایم یاد آوری کننده دارم، از ساعت دویدن و شنا کردن و ... هم بهتر است هیچ نگویم.

 

گاهی که خوش شانسم و تمام راه را تنها رانندگی می کنم، زیر لب می خوانم

 

بوی عیدی، بوی توت ، بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو

بوی یاس جا نمازه ترمه مادر بزرگ

با اینا زمستونو سر میکنم

با اینا خستگیمو در میکنم..

 

و می گذارم باد موهایم را نوازش کند. آفتاب که به لبه ی دریاچه امان نزدیک می شود، یاد تمام خیال بافی های کودکانه امان می کنم و تنها لبخندی کمرنگ به لبانم می نشیند که رسید. اما باورت می شود که رنگ ندارد. رنگش به کجا پریده جدا نمی دانم. هر چه سعی کردم با قلمویم رنگی بدهمش، از بیخ دلم گرفته تا دیاری دور نشد که نشد.

از تصمیم های سال گذشته بود وبا کمی رنگ و لعاب خودخواهی، معاشرت هایم خودمحور شده و من باز مثل گذشته می توانم به پهنای صورتم لبخند بزنم و آدم ها را از دور دوست بدارم. چقدر مادر سعی کرد مودبانه بودن را یادم بدهد، اما کاش نزدیکم بود و من می توانستم یاد فرشته مان بدهم دغدغه ی آدم ها را که حذف کنی چقدر زندگی آسان تر می شود.  حالا منم و کم تر از انگشتان دستم آدم هایی که روحم یا ذهنم یا خاطرم را نوازش می کنند و بقیه هم کاش همیشه خوش باشند. 

 

 

زندگی آرام است و کوهی یاد گرفتنی چشم انداز آینده ای نزدیک. ارمغان را با همه ی مهرم به عزیزی سپرده ام که می دانم خوب امانت داری می کند تا روزی که خودم قدم زنان برگردم و پسش بگیرم. 

 

بویش را می شنوم. همین نزدیکی هاست. عید را می گویم. زمستان رفتنی است.روز های سیاه رفتنیند، این اضطراب از خانه ما خواهد رفت.

 

 

لینک
جمعه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٩ - شقایق