چهارشنبه و این بار تنها برای خودم   

 

دیر وقت است و برایت می نویسم. هاله ای دور ماه بود گویی خورشید امشب در آسمان جا مانده. شب های بهار نداشته ی این شهر خیس و لزج اند. آشفته تر از آن هستم که بخواهم ملاحظه ات را بکنم. بعضی چیز ها باید عوض شوند. باید از نو نوشته شوند. بخاطر تو. بخاطر تو  که پاهایت نمی خواهند به زمین بچسبند.

چند سالی است استتوس اجتماعیم عوض شده. از زنی در قالب خانواده خارج شده ام. همین فرآیند خارج شدن تجربه اش آسان نبود. چندی باید می گذشت تا دستم را سر زانو هایم می گذاشتم و بلند می شدم. خاک شانه هایم را هم تکاندم. حالا من زنی هستم بی استتوس. نه مجردم، نه متاهل، نه زندگی ارتودکسی دارم، نه سر خیابان ایستاده ام.نه مردی به عنوان پارتنر. اما بار ها، بار ها یعنی واقعا بارها، چشمان وقیح ترساندتم. بار ها باریک شدن چشم ها مریضم کرده. صحیح که زیادی حساس شده بودم اما این نگاه ها هست. هر چه قدر هم که ژست فمینیست بودن را بگیرید، باز هم وقتش که بشود پشت مردهایتان خوب پنهان می شوید و اشک و اه می کنید. توصیف احساسش برای شما که در قالب قابل قبول اجتماعی هستید، امکان ندارد. احساس ها به کنار، باید کاری کنم برای این دل آشوب ها، تهوع این موقعیت غیر قابل توضیح.  به شما بی ربط است. نمی خواهم در موردش توضیح بدهم. پایتان را از گلیمتان دارید دراز تر می کنید. بلد نبودم! زندگی اجتماعی و خصوصی دو دایره جدا از هم است و تنها محدوده بسیار کوچکی فصل مشترک دارند. بیشتر آدم ها در خارج این فصل مشترک هستند، اما اینکه بگویم آقای محترم، خانوم عزیز شما خارج این فصل مشترک هستید، سختم بود. وظیفه ی خودم می دانستم توضیح بدهم آقای فلانی تنها همقدم آخر شبهایم است، فلانی روزگار را برایم زیبا می کند ، ... کاش به همین جا ختم می شد. ادامه اش محکوم شدن به شنیدن نطقی بود در مورد خصایص آن آدم ها، آینده این رابطه ها، نسخه های نعل بند های دکترنما و ... که باز هم دلم را آشوب می کرد. راه حل ناخود آگاه بعدی سوال هایی از این قبیل پرت و پلا گفتن بود که شاید بفهمند واقعا اینکه من با کسی تخت خوابم را قسمت می کنم، قدم می زنم، فیلم میبینم پیچیده گی نیست، انتخاب است که فقط شبیه مال شما نیست. باور کنید خوش آیند نیست تا ساعت ۴ صبح مهمانی داشته باشی و فردا به ظهرش نرسیده ۲۳ خیابان آنطرف تر خبرش را داشته باشند. این ها بهانه است .حالا که نگاهش می کنم، دروغ گفتن تنها از موقعیت ضعف عکس العمل دادن بود. من ضعیف بودم، انقدر قوی بودم و هستم که رابطه هایم را حتی نا شبیه به دیگران تعریف کنم اما آنقدر قوی نبودم که اگر پرسیدند یعن_______________ی تا ساعت ۵ فلانی آنجا بود؟ شما با هم هستید؟ پارتنرت است؟ بگویم این فصل مشترک رابطه ی من و شما نیست. من ضعیف بودم، و برای نجات یافتن از این تهوع راه خوبی را انتخاب نکردم. خواستم دل آشوبه نگیرم، خواستم تنگ شدن چشم ها را نبینم، اما من ِ وجودم شاکی است، شکایت دارد، می خواهد تکلیفش روشن باشد یا به رنگ جماعت یا عیان بی شباهت به جماعت.  جلوی آینه ایستاده ام و نگاه می کنم به این خط های پیشانیم و از خودم عذر می خواهم. کافی نیست!! من با صدای بلند از خودم عذر می خواهم که از قضاوت شدن ترسیدم. از خودم عذر می خواهم که باریک شدن چشم ها دستهایم را لرزاند و پاهایم را سست کرد و راهم کج شد. نه که دلم نخواهد روز ها و شب هایم را با کسی قسمت کنم،نه که دلم برای خانواده بودن دو نفرمان تنگ نشود، می شود، خیلی هم می شود اما چشم های کش آمده ی صغرا خانوم ۹ خیابان آنطرف تر و سوت زدن حسن آقای ۴ خیابان پایین تر زانو هایم را شل نخواهد کرد.  

 

لینک
پنجشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٩ - شقایق

   ۶۰ روز   

 

آخ که شمارش های معکوس جانم را می گیرد (۶۰ روز دیگر باید تز دکتریم را دفاع کنم). اصلا گمان نمی کردم ۲ ماه مانده به دفاع تزم مجبور شوم تست ای کیو بدهم. هنوز شرمنده ی تازه های انرژی هستم، مقاله شان را تمام کرده ام اما فرصت نمی کنم ویرایش کنمش (آخر کمتر از دو ماه دیگر باید دفاع کنم). جای خوش آب و هوا را  برای کار کردن دوست ندارم. انگار همیشه ۱۳ به در است. (۲ ماه ) ای وای جدا دو ماه مانده ها. این دو ماه باقی مانده و کارهای عقب افتاده اش مجبورم کرده تمام مدت پشت این میز چمباتمه بزنم و نتیجه ی هفته های آخر دانشجو بودن این است که در لباس هایت دیگر جا نمی شوی. میبینی این روز ها چطور همه چیز تحت تاثیر این دو ماه مانده به دفاع تز است.

 

می گوید آفرین، همیشه به نظرم سطح تستسترونت بالاست، خوب جوابش را دادی. اگر من بودم حتما خجالت می کشیدم یا می ترسیدم. با خودم فکر می کنم کاش می فهمید تعریفش را نه تنها دوست نداشتم، بلکه دلم می خواست بگویمش آن که تو تعریفش به شجاعت می کنی و من نه! ربطی به داشتن عضو خاصی ندارد.

۶۰ روز مانده به این روز دفاع، و من باید فرم استخدام پر کنم، مدل در آمده را تماشا می کنم، و هر چه می گردم جایی در این ۶۰ روز برای گزافه شنوی پیدا نمی کنم.

استادم شنل نارنجی دکتر های مدرسه ی مهندسی را به شانه ام بست. دستم را فشرد و گفت موفق باش. خواستم بگویمش، زندگی آسان نبود، روز ها و شب ها کابوس مدل و برنامه و مقاله دیدم، اما چیز یاد گرفتم.  جدی ها! یاد گرفتم شانه هایم را عقب بدهم، سرم بالا باشد. بدون سرخ شدن و لرزیدن صدایم، بدون آنکه عصبانی بشوم، از نظرم دفاع کنم. نمی داند دو سال و نیم گذشته این شاگردش چقدر از زندگی درس گرفته. هنوز هم در مدار قرار گرفتن واحد های نیروگاهی گاهی گیجش می کند، اما می داند دیگر خانه اش حرمت دارد. می داند انقدر فرصت ها کوتاه هستند و آنقدر روزها زود می گذرند که حیف است به نگرانی این بگذرد که دماغ ها سر بالا می شود برایت، صداها نازک یا چشم ها دریده. خواست همه این ها را بگوید اما تنها کسری از ثانیه انجامید،مثل تمام روزهای ۲ سال و نیم گذشته ام در این اتاق پشت این میز. خندان، نگران، پر از انرژی،غمگین، دلتنگ،تنها،با دنیایی آرزو! گذشت. و باز هم من ماندم و افسوس لحظه ی از دست رفته.   تنها ۶۰ روز باقی مانده. ۶۰ روز که هر روزش لیستی دارم از کارهای انجام نشده. با کلاس ۲۰۱۰ رژه رفتم،با هود نارنجی و شال زرد. لبخندم سال ها بر لبانم باقی خواهد ماند.  احساس توانستن بود. احساس رسیدن به خط پایان، احساس نزدیک شدن به دفتر دیگری. روزهای شاگردیم به پایان می رسد. می دانم دلم تنگ خواهد شد برای خط کشیدن با ماژیک در کتاب هایم، دلم پر خواهد کشید استاد که درس می دهد کنار کتابم فروغ بنویسم و عاشقی کنم و رویا ببافم. انگار گم شده ام لابه لای آن کاغذ ها و نوشته ها، جایی همان روز های دور جا مانده ام. بروم که فقط آمدم که بگویم ۶۰ روز مانده و هی از این شاخه به آن شاخه پریدم. فقط ۶۰ روز مانده. دختر دست از خیال بردار. دنیای آدم بزرگ ها خیال نمی تابد!

پ.ن. ۱: یک روز از این روز ها خواهم آمد و درباره ات خواهم نوشت. تا آن روز آهنگ روی عکسم را به سپاس تمام بودن هایت داشته باش.

 

 

لینک
جمعه ٧ خرداد ،۱۳۸٩ - شقایق