خیال من، بابا، تخته ی نیمه شب ، چای دارچین و ...   

میگه بابا جون تاس اگر نیک نشیند همه کس نراد است، نمی دونه قراره من فقط با ۵-۲ مارس کنمش!

لینک
چهارشنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸٩ - شقایق

   گرم، مرطوب،سکوت،مقاله،ددلاین،من :)   

یکشنبه ی داغ تابستان، هنوز در دانشگاه، کلافه و گرمازده، موسیقی عصبانی گوش می کنم و مراجع مقاله ام را بالا و پایین می کنم، همکار چینی ام با لباس تنیس وارد اتاق شده و من را با موهای ژولیده، عبوس و خسته نگاه می کند که از هر چند گاهی هم غری به خودم می زنم. با لبخند جلو می آید دستش بسته ای قرمز رنگ است. می گوید شقایق، دیدم گاهی اینجا پنهانی کتاب می خوانی، اپرا هم گوش می کنی. برایت هدیه ای آورده ام. نشانه گر صفحات به دستش بود با آرم رویال اپرای چین. گفت خسته نباشی. امیدوارم خودت روزی آنجا برنامه ای ببینی.

به پهنای صورتم لبخندی می زنم، و پاسخ می دهم ممنونم دوست من. دوستی مگر چیست، همین حضور.

 

لینک
دوشنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸٩ - شقایق

   Lest we forget how fragile we are   

می روم استینگ ببینم و همراهش بخوانم:

 

Tomorrow's rain will wash the stains away

But something in our minds will always stay

Perhaps this final act was meant

To clinch a lifetime's argument 


احساس عجیبی است. پراید سیاه، اتوبان پارک وی، عاشقی کردن های نیمه شب های تهران و .... حالا همان را فرسنگ ها دورتر خواهم شنید ،  واقعی!! و همراهش زمزمه خواهم کرد. خنده دار است. عجب دنیایی است.

 

لینک
چهارشنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٩ - شقایق

   رابطه ، مسئولیت   

مسئولیت، رابطه

اندازه ی مسئولیت ها در رابطه ها چطور تعیین می شوند؟ چه کسی مسئولیتش بیشتر است؟ قوی تر ماجرا باشی یا ضعیف تر مسئولیتت کم و زیاد می شود؟ این قوی و ضعیف چطور  تعریف می شوند؟ باید نشانه های ریز ایجاد احساسات را ببینی و اگر سکوت کردی بی مسئولیتی؟

کیوان همه آنچه می خواستم بپرسم را بهتر از من نوشته:

بحث اصلی: در زمان پیش بردن یک رابطه که ابعاد احساسی، فیزیکی و یا هردو را با هم دارد، وجدان ما نسبت به وضعیت طرف مقابل تا چه حد مسئول است؟ من چند پیش حالت را در نظر می گیرم:

- رابطه ای شکل گرفته، هر یک از طرفین دیدگاهی دارد، اما در مورد مسائل اصلی عمدتن سکوت اختیار شده (یا از سر بی تجربگی، یا اصولا ناتوانی در تصمیم گیری، و یا برفرض درصدی هم پدر سوختگی)، به هر حال رابطه پیش رفته و در آخر یکی از طرفین خودش را باخته بزرگ می یابد، مثلن دختر ناگهان عقب می نشیند و پسر خودش را برای ازدواج آماده کرده، حالا برای من این سوال وجود دارد که دختر در قبال پسر دلباخته اش چقدر مسئول است، از ناحیه روشن نکردن کم احساسی اش، از ناحیه مطرح نکردن عدم رشد احساسش، از ناحیه زودتر قطع نکردن این رابطه (به خاطر علاقه به کلیات ارتباط، علاقه به سکس، ترس، ضعف تصمیم گیری، ...)، از ناحیه فهمیدن علاقه مضاعف پسر ( توسط همان حس ششم و یا علائم مشهود رفتاری)و عکس العمل نشان ندادن و سکوت کردن و یا از هر ناحیه دیگر، این دختر چقدر مسئول است؟ آیا خود پسرک نباید قبلن موضعش را شفاف می کرد؟ آیا نباید میزان رشد احساسی طرفش را برآورد می کرد؟ با فرض تمام اینها و اینکه واقعن همه چیز در سکوت پیش رفته باشد و دختر هم تا حدودی دانسته به رابطه ادامه داده باشد، آیا پسرک حق دارد خودش را آنقدر محق بداند که به یک پروژه تلافی جویانه فکر کند؟!

**- دو انسان ِ خیلی شفاف مدلی از ارتباط را جلو می برند. حداقل یک از آنها به خاطر نوعی از حساسیتهای وجدانی و احساسی در یک یا چند مقطع اتمام حجت می کند که من در این رابطه در فلان جایگاه قرار دارم و انتظار بیشتر از آن را از من نداشته باش. مثلن سکس دارم ولی دوستت ندارم، دوستت دارم ولی عاشقت نیستم و یا حتا عاشقت هستم ولی تورا همسر مناسبم نمی دانم. طرف مقابل به شکل مشهود یا نامشهود از احساسات عمیقتری برخوردار است، اما به خاطر علائق خود، ترس از شکست، عدم اعتماد به نفس کافی و یا هر دلیل منطقی یا غیر منطقی دیگری تصمیم می گیرد که بماند. ریسک می کند اما حد اقل چند صباحی را لذت می برد. در اینجا هم این ریسک گاهی عواقب کوبنده و فراتر از حد انتظاری برای احساسات پیش تاخته دارد و گاهی به شکستهای عشقی یا ضربه های احساسی شدید منجر می شود.

در این مدل آخر، اگر فرض را بر این بدانیم که فرد کم احساس تر (که معمولن کنترل رابطه را به طور اتوماتیک در دست می گیرد) بداند که طرفش نسبت به او ضعف موقعیت دارد (به واسطه احساسات بیشتر در جایگاه وابستگی قرار گرفته اما با علم به عواقب آن به رابطه ادامه می دهد)، آیا می توان این حق را به او (فرد قوی تر) داد که از موقعیت خود لذت ببرد و به این نکته استناد کند که: طرف مقابل من نسبت به شرایط و ضعفهای خوداشراف دارد، بنا بر این من دیگر مسئولیتی ندارم؟

اگر این بار وجدان به او فشار بیاورد تا آنجایی که طرفش را بنشاند و اتمام حجت کند که اگر بمانی داغان می شوی، طرف هم بگوید که من دیوانه ی داغان شدن به دست توام، آیا می تواند به خودش این حق را بدهد که رابطه اش را با علم به این اتمام حجت و سلب مسئولیت بی محابا پیش ببرد؟

(1) :ضعیف را به عنوان صفت کسی به کار می برم که بیشتر از آنکه دوستش داشته باشند یا بخواهندش، دوست داشته باشد یا بخواهد، چراکه این تفاوت بلافاصله منجر به تقسیم نامتعادل قوا می گردد. معانی عام ضعیف در اینجا مد نظر نیستند

 

لینک
چهارشنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٩ - شقایق

   باد هم که نباشد برای پریشانی این شهر هزار بهانه پیدا می شود   

نمی دانم شجاعت اینکه سرم را بالا بگیرم، و اعتراف کنم که اشتباه کرده ام را از کجا آورده ام . شاید تمرین کودکی هایی است که باید می ایستادم و می گفتم چه کرده ام و کجایش اشتباه بوده،این توانایی را به من داده. قبول کردن مسولیت اشتباهات هنر است. کجای راه یادم دادند نمی دانم، اما ممنون هر دویشان هستم.

می گوید ده سال پیش عاشق دختری شدم که در بیست سالگی شخصیتی شکل گرفته داشت.با همه ی جوانیش قوی بود و محکم تصمیم می گرفت. پر انرژی و شاد و شیطان بود. خودت را نگاه کن ببین نه محکم تصمیم می گیری، نه نگاهت برق نشاط و شادی دارد، سر آرزوهای دور و درازت چه بلایی آمده. راست می گفت. مثل همیشه دوستم بود و صادق و رک. 

 من اشتباه کردم، من اشتباه کردم پای مردی را که ادعا می کرد مرا دوست دارد و من چیزی نمی دیدم جز محبت که به جز من شامل حال همه هم می شد و البته بی احترامی و تهمت از خانه ام نبریدم، من اشتباه کردم وقتی متهم شدم به کاری که نکرده ام، باز هم کجدار مریض ادامه دادم. اشتباه کردم که به من بی ادبی شد و ساکت ماندم. اشتباه کردم با زنی که دوستیش برایم بسیار با ارزش بود صادق نبودم و باورش نکردم. دوستی ای که سالها بود شبیهش را تجربه نکرده بودم. کسی که کنارم بود. همیشه صادق بود حتی به قیمت آزرده شدن من. اطرافم دیواری ساختم و همه این اشتباه ها بهایش از دست دادن دوستی ام شد. من ناخواسته وارد بازیی شدم که راه حلش را بارها به من گوشزد کرده بودند. و من اشتباه کردم که جبهه گرفتم و تن دادم به نا خواسته هایم. اشتباه کردم از تنهایی ترسیدم و جایی در بین راه خودم را گم کردم. من اشتباه کردم. ترس فلجم کرده بود و افتادم در چرخه ی بی فایده ی سوالهای بی جواب و مهی اطرافم تولید شد که حتی اگر ندایی هم از دور می خواست بیاید بین راه تبدیل به نویز می شد.  اعتماد به نفسم را از دست داده ام و حتی مکالمه ی ساده ای را نمی توانم تمام کنم. آدم ها می ترسانندم و کسی را نمی توانم باور کنم. اشتباه کردم و هزینه اش را پرداخت کردم. باز هم باید ایستاد، باز هم وقت ساختن است. حتما باز هم جایی از راه خواهمش دید. شک ندارم.

*عنوان برگرفته از شعری از حافظ موسوی است

لینک
چهارشنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٩ - شقایق

       

حکایت تابستان داغ است و سر شانه های سوخته من و تز و مقاله و شب های طولانی. آسمان هم بی صبر تر از من، بیقرار پاییز، شوریده وار می بارد و می بارد.  زندگی جاری است، حال من را نپرس که بی تابم، باید زندگی را باز گردانم، بغض و اخم من را نمی تابد. دل تنگی هایم را به باد سپرده ام، اما این روز ها باد هم  دور خود می چرخد.

 

 

 

Tragedies happen. What are you gonna do, give up? Quit? No. I realize now that when your heart breaks, you got to fight like hell to make sure you're still alive. Because you are. And that pain you feel? That's life. The confusion and fear? That's there to remind you, that somewhere out there is something better, and that something is worth fighting for. ” 
— Nathan Scott

لینک
دوشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٩ - شقایق

   08-10-2010   

یعنی باز هم هجرت؟!  باز هم؟  باز هم من و چمدان و گذرنامه و گوشه دیگری از این دنیا؟ این خانه بدوشی تمام خواهد شد.

لینک
یکشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٩ - شقایق

       

چه جوری میشه یک نفر داوطلب پیدا کرد که بهش غر زد؟ 

لینک
چهارشنبه ٩ تیر ،۱۳۸٩ - شقایق

   من...استادم...Demand response in security constrained unit commitment   

فردا قرار است توسط استادم سر و ته به پنکه بسته شوم...از تصورش خواب زده شده ام...

لینک
دوشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٩ - شقایق

   :)   

می آید و می رود . این حس سردی. گویی یخ زده است. ترس نیست. زمانی ترس بود. اما مدت هاست تبدیل شده به دل زدگی. بس که زبانش گفت و چشمانش انکار کرد.

کلمات برایم وزن دارد پشت خیلی هایشان حسی پنهان است که توضیح دادنش فقط با همان کلمه امکان مقدور است. اگر می گویم عزیزم، یعنی واقعا عزیز است. اگر میگویم فلانی جان، یعنی به احترام خطابت می کنم، اما لزوما عزیز بودنی در کار نیست. این عزیزم های شامل همه شو،جوووون های مصنوعی، ی های آخر اسم ها نه تنها  جذاب نیست برایم، خالی از صداقت بودنش آزارم هم می دهد.این روز ها لبخندم واقعی است. مدت ها بود خنده فراموشم شده بود. لبخندم از سر ادب بود و همراهی. اما این روز ها خوشحالم. از خودم خوشحالم. باز هم نوک انگشتانم چرخ می زنم و زندگی را زندگی می کنم. کوه کندنی بود برایم. بازی کردن را بلد نبودم. خوشحالم که جان کندنش بازی کردن را یادم نداد.

 

لینک
چهارشنبه ٢ تیر ،۱۳۸٩ - شقایق