اگر کسی مرا خواست بگویید رفته بارانها را تماشا کند*   

بعضی روز ها هست جور پاهایت را بالا تنه ات می کشد، امروز جور پاها و بالا تنه ام را پوست سرم می کشد. شب که سرودش را خواند* آخر مگر نوبت پنجره ها نبود...

*بیژن جلالی

*به گند کشیده شده ی شعر سهراب

 

لینک
پنجشنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٩ - شقایق

   ماه...   

ماه که کامل بشود سی سالگی سیصد و شصت و پنج روز یگانه اش را در کوله تقویم می گذارد تا برای همیشه خاطره شود.

 

 

 

برای چرخ زدن نوک انگشتانم، سی سالگی ام ،خنکای پاییزی این روزها و سپردن  موهایم به باد

لینک
چهارشنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٩ - شقایق

   نالی ار تا ابد باورم نیست×   

این بالا و پایین بودن، این دوگانگی من تعریفش شوق زیستن است. طبیعت زندگی بر اساس دو گانگی است. زندگی ما فاقد جادوی پایداری است، پس چطور می شود بدون بالا و پایین شدن، عاشقانه،داشتن ِ ماهیتی فانی را ضرب گرفت و در آغوشش کشید. به بطالت نگذارند و کرخ نبود. همه چیز که داده نمی شود بعضی چیز ها را هم باید به دست آورد. شاید توضیحش اراده ی زیستن باشد. هر چقدر هم ذره بین به دست از نزدیک تماشایش می کنم، جز شیفتگی و اشتیاق چیزی نمی یابم. سستی و کرخی و چشمان بی رمق مرام من نیست. همین است که گاهی آتش پاره ایی می شوم و گاهی ابر بهار. اما از ملال مرداب خبری نیست، ناخودآگاه است شاید.در فضا های کافکایی این دیار، حتی شیرین ترین لحظاتش همراه می شود با دغدغه ای از جنس کابوس شبانه. اگر اینطور دوگانه نبود باید همیشه دنبال شادی، همان  طفلی که شفیعی کدکنی می گویدش گشت.  همان لحظه ها که گمان می کردم چرا باید اندازه ی قرن ها مجازات شوم  شیرینی داشت به تلخی کشف جدید قهوه ی شکلات تلخم.

و اینجا همه چیز آرام است.  دو روز است که از بهشت باز گشته ام و به پهنای صورتم لبخند می زنم. خساستم را کنار گذشته ام و باز مهربانی پیشکش می کنم.به گمانم همان جایی بود که وعده اش را به انسان داده بودند.سکوتش ناب بود و طبیعتش بکر.کلمات من بی رمق تر از آنند که بتوانند ۷ مایل سبز و نارنجی و آبی جنگل و دریاچه و سکوت و صدای باد را ثبت کنند.

در آرامشش می شد خوب در دلهره  هستی* غوطه ور شد. کاش این قلم بی جانم می توانست بی ترس از رسوایی بودن امروزت و بی ترس از نبودن فردایت آسمانش را به تصویر کشد.

 

 *١: نیما

*2:آلبر کامو

لینک
پنجشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٩ - شقایق

       

بگذار برایت بگویم مشکلش کجاست. اگر بخواهم ذره ذره انگشتانم را به سرمای آب عادت بدهم شاید سالی بکشد و من کماکان ایستاده شستی نیمه در آب دارم. راهش اینجور است که باید چشمانم را ببندم بدون فکر به اما و اگر و شایدش یک دفعه به آب بزنم.

لینک
چهارشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٩ - شقایق

   به پایان رسید این دفتر...   

آنقدر زود گذشت که باید سال ها بگذرد تا شیرینیش زیر زبانم بی طعم شود. نگاهش می کنم و لبخندی به رویش می زنم تا یادش نرود دو سال و نیم یگانه ای بوده. ندانستن بود و خواستن. سپیده ی صبح و تاریکه ی زمستان. غم و تنهایی و ترس و همراهی و دوستی و امید. محیط مردانه ای که نمی خواهند راهت بدهند و اوایل فکر می کردم که چه کار درست اند اینها،اما انگار نه انگار که  تمام صدایشان ماحصل چند کتاب بود و اعتماد به نفسشان،کسر شانشان بود همراهیشان کنی کلاس داری کنند، اما بالاخره روزی می رسد که همه ی اینها می ماند اول راهرو گروه قدرت و می شوی همقدمشان. نیمه شب های اتاق ۲۲۶ و پنکه ای که کنار من می چرخید و بخاری که زیر پای مسعود داغ می کرد. قهوه خانه ی خیابان ۳۵ و مقاله های نیمه کاره.مدل هایی که ساعت ها باید انتظار می کشیدم به امید آنکه همگرا شوند. شبی که دستانم تا صبحش می لرزید و تنها خانه را می خواستم و هیچ. گراف ها و شکل های این فصل آخر، با شما هستم ها، خاطرتان هست با یک دست چطور روی صفحه آمدید. خاطرت هست از دوستی گفتم،  همه ی اینها شد خود دوستی. روزی حتما کنار تک تک صفحاتش خواهم نوشت زندگی چه رنگی بوده.  

 

لینک
چهارشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٩ - شقایق