خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن...   

پنجره بسته است و سوز مجبورم می کند بیشتر پتوی سبزم را دور خودم بپیچم. پشت پنجره ی اتاق کارم ایستاده ام و  فکر می کنم روز هاست که این تلخی را مزه مزه می کنم و این سکوت  خیال رخت بستن ندارد. نه توان به کاغذ آوردنشان را دارم و نه زبانم یاریم می کند.

 

لینک
پنجشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٩ - شقایق

   مهر ماه سی و یکم   

می وزد و رنگ به رنگشان می کند و می لرزاندت، نکند که یادت برود پاییز آمده. نکند که فراموشت بشود دخترک پاییز بودی. ماه هم کامل شد و ابر آمد و مه شد و باز هم ماه دلبرانه خودنمایی کرد و یادت آورد که سی هم رفت. گفته بودمت یگانه است، تا به حال خلف وعده که ندیده ای، یگانه بود. آنقدر یک سالش پر بود که کلماتم جانشان در می آیند به تصویر بکشانندشان. هی سیخت زدند و تکانت دادند و سختش کردند تا که وجودت بپذیرد زندگی شادیش تنها همان راه تکراری است. که دوست بداری که عاشق بشوی که بروی در قالب های مرسوم. که جان داد و تن نداد. نه که ترس نداشت و سختی نداشت و تنهایی نداشت ها همه را داشت. از متهم شدن ترسیدم، از بی مهری رنجیدم اما به آنچه نخواستم تن ندادم. آنجور که دوستش داشتم خواستم. شاید بی شباهت به مال تو. شاد هم بودم، آنقدر بی همتا تجربه کردم که تنها می گذارمش به حساب اعجاب سی. از نوجوانی گرفته تا عاشقی کردن و دل دادگی و نوستالژی خانه را با موسیقی دوره کردم. بن جووی و راجر واترز و کوهن و کارمن و شجریان و گگل بوردلو همه شب هایی از همان سی سالگی بودند. ابر چاق سفید دنبال کردم و خیال بافتم.رساله ی دکتریم تمام شده و تنها باید خاکش را بگیرم و در کتابخانه بگذارم. سی سالگی تمام شد و وقتش بود امتحان بدهم. وقتش بود به تمام اول مهر هایی که قربان روان نویس هایم رفتم دستی تکان بدهم و رنگ بی رنگی زندگی آدم بزرگ ها را به تنه ی زندگیم بکشم، اما باز هم دوراهی و باز هم انتخاب. انتخاب میان پاره ای از خودم، غرورم و شخصیتم در مقابل پول بیشتر و تصویر واضحتری از آینده.آینده که نه شاید تصویر واضحتری از چند سال بعد. هر چه بالا و پایینش کردم دلم نبود که نبود. در آینه با دقت نگاه کردم و با خودم فکر کردم شاید این تصویر، تصویر زنی نیست که  قرار است حوادث آینده را مدل ریاضی کند تا شرکت بیمه ارتفاع ساختمانش بلندتر بشود. نه که ته دلم وسوسه نشد ها، نه که هر بار سفیدی و بلندی ساختمانش را دیدم دستم نلرزید. اما دنیا است دیگر چه خوب آن طور بگردد که ناخواسته هم زیر پا نگذاری.

 

 

به خودم، برای تمام شبهایی که میان پتوی سبزم مچاله شدم و تمام لبخند هایی که به پهنای صورتم زدم.

پ.ن. کاش می شد توصیفش کنم چقدر لذت دارد بدانی خانه که بروی، باشد یا نباشد، بخواهد یا نخواهد و مهربان باشد یا نباشد آن روز گلهای ارغوانیش انتظارات را خواهند کشید. ممنون رفیق

 

 

لینک
شنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٩ - شقایق