...   

تب دارم و بدن داغم توان حرکت کردن نداردبد است آدم دلش سرد باشد و بدنش داغ.   کاش دلم گول داغی تنم را می خورد و گرم می شد.

لینک
یکشنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸٩ - شقایق

   Don't worry it will soon end   

باید با عادت تنهایی زیست؟ چه مضحک!!

 

And every dream, hope and desire...

Is just a flicker in the fire

And that fire it will consume

The crack of doom is coming soon..

 

لینک
شنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٩ - شقایق

   سنت؟ آرزو؟ خانه؟ 7 سال؟   

*گاه گاهی دل من می گیرد.بیشتر وقت غروب.....آن زمانی که خدا نیز پر از تنهاییست...... و اذان در پیش است ..من وضو خواهم ساخت از خدا خواهم خواست که ...

از خدا خواهم خواست که...

به رسم خانه؟ نمی دانم! گفته بودند سنتش چطور به خانه آمد اما خاطرم نیست. این روز ها از سال که می شود، دلم هوای مهمانی؟ مهمانی که نه همان دور هم جمع شدن های عاشورا را می کند. همان شبی که چندین دیگ روی آجر های چیده شده زیر همان درخت توت سفید می گذاشتند و پدر بزرگ دستانش را پشتش می گذاشت و همه گوش به فرمانش نمک را می آوردند، زیر گاز را کم می کردند، زیاد می کردند، کپسول های اطراف دیگ ها را خنک می کردند، با پاروهایی به بزرگی همه قد من هلیم به هم می زدند و آرزو می کردند. نوستالژی آن روز ها است. کودکی هایی که خوش بودیم شبش تا هروقت بخواهیم می توانیم از در و دیوار بالا برویم و مادر انقدر سرش گرم است که فراموش می کند ما را باید ادب کند. نوجوانی و تا دیر وقت گشت و گذار کردن و دید زدن غریبه و آشنا. جوانی هم که کارمان شده بود برای دیگ ها اسم بگذاریم و هر کسی هر کدام را هم زد تا صبح برایش دست بگیریم. دیگ کنکور، دیگ ازدواج، دیگ خانه خریدن و دیگ چهارم را می سپردیم به تخیلاتمان و اسمش دیگ متفرقه بود. حتما اگر این روز ها آنجا بودم اسم های جدید برای دیگ ها انتخاب می کردم، از آخرین کنکوریمان چند سالی است می گذرد. از آخرین باری که آن دیگ ها  را دیده ام هفت سال گذشته، نه آن باغ و درخت توت سفیدش باقی مانده و نه دیگر آن خانه پدر بزرگی دارد که من راننده اش بشوم تا از آن سر شهر سنگ نمک و زغال بخرد. نه از من ِ ۲۰ سالگی هایم چیزی باقی مانده که چشمانم را ببندم و آرزویی آبکی بکنم. زندگی خوب پی اش را به تنم مالیده تا یاد بگیرم روزگار سرمستانه آرزو کردن نیست دختر جان. باید بدوی و بخواهی و خسته نشوی. کجا بودم؟ هلیم! شاید سردی شبهای این شهر و غربتش و تنهایی چغرش است که هر سال قابلمه های هلیمم را به پا می کنم، چه کسی باشد چه کسی نباشد، چه خوش و خرم باشم و چه دلم را شکسته باشند و خواب هفت پادشاه را ببینند، چه سالم باشم و چه از درد شانه و دست هر از گاهی چشمانم را ببندم، چه ریشخندم کنند که خوشی ها! و چه دست مریزاد بگویند،  سنتش را نگه خواهم داشت. اما این بار چشمانم را می بندم و جای آرزو کردن می گذارم خیال از سر شانه ام به آن روز ها پرواز کند. و از خدا خواهم خواست که ... از خدا خواهم خواست که ...

پ.ن. ١: *نمی دانم مال چه کسی است.

پ.ن. ۲:از ساعت ۴ صبح بیشتر از نیم ساعت گذشته است و من هم چنان بالای صندلی بلند آشپز خانه ام کتاب به دست نشسته ام و هلیم به هم می زنم آرزو های کوچک و بزرگ در سبد خیال می ریزم.

پ.ن. ۳: این پسرک با همه ی جوانیش نگاه گرم و مردانه پدر را دارد- این نگاه سن و سال ندارد بعضی ها تا پیری نگاهشان نگاه یک کودک است- و هر بار که می آید شادی خانه ام رنگش عوض می شود.

پ.ن. ۴: همخانه سابق آمریکاییم برایم اس ام اس زده که "Happy stew day". سال گذشته خوب خواب شبش را حرام کردم.

 

لینک
شنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٩ - شقایق

       

بعضی شب ها کش می آیند. آنقدر که دیدن باریکه ی نور صبحگاه آرزویی دور می شود.

لینک
چهارشنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٩ - شقایق

       

یادت هست گفتمت تا هیچ وقت دنبال آن چیزی که نگاه تو به من می داد نخواهم گشت؟ دروغ گفتم! کسی آن طرف مبل نشسته بود و هر از گاهی هست و هر گاهی هم نیست، هر از گاهی می خواهم باشد و هر از گاهی هم نمی خواهم. وقتی هست لبخندی به لبم می آورد، از آن لبخند ها که تو به لبم می آوردی نه ها، عمق ندارد! تازه کلی هم خیره به نگاهش ماندم اما دریغ! خالی بود.

این موقع ها از سال که می شود، جای خالیت بیشتر آزارم می دهد. کشمیر شدن لباسهایم به جای تی-شرت های نازک هم سرمای وجودم را کم نکرد. تو که نیستی.اما آدم هایی هستند و نیستند و زندگی می گذرد. گیلاسی از ملبک  امشب خواهم نوشید به یمن قدم های محکمم و ۳۵۰۰ کلمه خیال خواهم بافت که چرا می شود پدیده بود.

لینک
چهارشنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٩ - شقایق

   ...   

خوب است از خاطرت نرود هر شروعی حتما پایانی خواهد داشت. آن وقت است که حتی لازم نیست تا صبح قدم بزنی و چشم به سقف بدوزی یا چند ساعت یک بار به خودت چیزی را یاد آوری کنی.

لینک
دوشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٩ - شقایق

   دخترکی از تبار خستگی   

با اعتراض می گوید چطور است که این صفحه پر شده از آه و ناله اما حالا که خوشی اینجا سوت و کور است. نمی دانست باید می گذشت، نمی دانست این روز ها خیال بر سر شانه ام هی می نشیند و هی به گذشته ی نزدیک پرواز می کند. نمی دانست انگار دیروز بود به آینده که می نگریستم هراسی مرا فرا می گرفت. ته دلم می لرزید و من انکارش می کردم. از نتوانستن می ترسیدم و به روی خودم نمی آوردم. نمی دانست گذر زمان است که یاد آوریم می کند شد، مهم تر از شدن توانستن بود. از همان دست بر سر زانو گذاشتن ها بود که یادم داده بودند. فراموشکار هستم، سر به هوا هستم اما خوب شاگردی می کنم. دست به زانو گذاشتم، انکار نمی کنم، کلی از شبهایش زانو هایم هم لرزید، بغض کم سراغم نیامد، دلتنگ شدم، خوب فشارم داد، تا نزدیک فرار کردن هم رفتم. همان شبی که تا ۳ صبح موهایم را فشار می دادم تا مغزم بیشتر یاریم کند آنالیز حساسیت کنم. نزدیک فرار بودم، شاید اگر دلگرمی های درستکار ترین موجودی که این روزها اطرافم دارم نبود فرار هم کرده بودم. جدا که نامت برازنده ات است رفیق. گذشت و تجربه کردم و یاد گرفتم و طعم ناب دوستی چشیدم. شاگردی کردم و دویدم و رویای امروز را بافتم. امروز چهار روز است که نیم نگاهی به دوشنبه ۲۹ نوامبر ۲۰۱۰ دارم و شیرینیش را مزه مزه می کنم و خستگی از تنم  بیرون می رود. ۲۹ نوامبر ۲۰۱۰ جلوی ۴ عضو کمیته ام ایستادم در حالیکه  شب قبلش و شب های قبلترش به خودم پیچیده بودم و نگران و نگران و نگران بارها تکرار کرده بودم" شبکه برق هوشمند و ....".با راست ترین و محکم ترین حالتی که از خود اخیرم خبر دارم گفتمشان رسالت رساله ی دکتریم چه بوده.  استادم تمام ۲ ساعت با نگاهش، دانشش، اخمش و لبخندش همراهیم کرد.

می دانی همراهی چیست، خوب یادش گرفته ام این چند سال. یعنی می شود روزی یادم برود از روی تخت بیمارستان برایم و جعلنا .... خواندند؟ یعنی می شود فراموش کنم داوطلبانه خواست ترس و اضطرابم را یک روز نگه بدارد و دوباره برم گردانند، همه روزش تهوع داشته گویی، همان حال مضطرب من، یعنی می شود فراموش کنم با سرما خوردگی تنها آمده بود که همدل باشد-هرچند مطمعنم باز هم گیس همدیگر را خواهیم کشید- یعنی می شود فراموش کنم خودش احوال مرا داشت و تا صبح پرزنتیشن من را گوش کرد و اصلاحم کرد و دستم را به دستش گرفت تا از لرزش بیفتد. یعنی ممکن است فراموش کنم آن برنامه ی کاغذی دست نوشته را با خودکار آبی و قرمزش که می خواست دخترک بازیگوش ِ سر به هوا را سر درس و کتاب بنشاند، یعنی ممکن است تمام آن شبها که صندلی به هم می چسباند و کنارم در کتابخانه می خوابید و هر از گاهی چشمان خواب آلودش را به چشمانم می دوخت و  امروز را تصویر می کرد فراموش کنم، تمام روزهایی که با قربان صدقه و اخم و رشوه به کلاس بردتم. فراموش نخواهم کرد، نه امروز نه فردا نه هیچ روز دیگر، باشید یا نباشید، دوستم بدارید یا بخواهید راهتان جدای راه من باشد همیشه رفیق باقی خواهید ماند. جای دخترک نارنج و ترنج خانه امان پشت استادم خالی بود. بد هوایش را کرده بودم.

همه ی اینها را به هم بافتم که بگویم ۲۹ نوامبر ۲۰۱۰ انتهای راه شاگردی بود. حالا من مانده ام و سودای فردا های دیگر. نمی دانم زندگی قرار است کجا ببردم، کنار سیب یا دور از عطر رازقی،نمی دانم. تنها خواستم بگویم خوب عاشقی کردم سه سالش را.

امضا: دکتر ب.

لینک
شنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٩ - شقایق

   دفاع   

داره خل می شه! از ترس دستاش یخ کرده. ۴۰۰ سال هم که دانشجو باشه همچنان از امتحان خواهد ترسید.

بنده حمله را بیشتر از دفاع دوست می دارم!

لینک
یکشنبه ٧ آذر ،۱۳۸٩ - شقایق

   Smart grid social impacts..   

اینجانب استاد گیر دادن به خودم می باشم!

لینک
جمعه ٥ آذر ،۱۳۸٩ - شقایق

   Thanks to Life   

کمتر از پنج روز دیگر رساله ی دکتریم (Demand Side Participation in Power Systems)را دفاع می کنم و این فصل نیز بسته خواهد شد. اسلاید هایم آمده است و من هنوز گیجم که چطور گذشت. شبیه مال هیچ کس نبود. ویزا نداشتم، کار نداشتم، خانه ی گرمی نداشتم، همراهی نداشتم، نداشتم و نداشتم و نداشتم! و نمی دانم چطور تمام آن روز ها را دوام آوردم. چه می خواستم که آن طور سگ جان شده بودم. خواستم آنچه که برایش خانه را ترک کرده بودم به دست بیاورم. حالا کمتر از  ۵ روز مانده جلوی کمیته ام بایستم و از تک تک روز های سه سال گذشته ام دفاع کنم.

همین است که این روز ها انقدر به خودم و تصمیماتم با اطمینان نگاه می کنم. از خودم خوشحالم. 

 

 

پ.ن.می نویسم که یادم نرود این روز ها که گذشت را باید بنویسم، از دوستانی بهتر از آب روان که در سفر دیدم، از دلم که در جایی از راه گم کرده ام، از من. از آینده. از مسولیت های اجتماعی و از مردسالاری زنانه.

لینک
پنجشنبه ٤ آذر ،۱۳۸٩ - شقایق