توضیح ندارد!   

ماه که کامل می شود آسمان این شهر بی نظیر است. چنان ابر ها با شتاب از جلوی ماه کنار می رفتند که انگار شرمشان می آمد این همه زیبایی را بپوشانند. گاهی خوب است ماه زیر ابر بماند و ندانی آنطور که تو فکر می کردی نبوده. دلم آشوب است و انگار یک سال بازگشته ام به عقب. همان دل به هم خوردگی و همان اعصاب خردی ها. مثل این است که خودت سوهانی تقدیم کنی به جماعت و نگاهشان کنی روحت را سوهان بکشند و غمگین بشوی که چرا. از خودم خنده ام می گیرد که چند بار، چند بار می توانم یک اشتباه را تکرار کنم و فکر کنم می شود فرصت داد و می شود تلاش کرد،ساخت و تغیر داد. می شود هم گذاشت آدم ها بروند.

می دانی خوبی این بند که به گردنت می اندازی چیست؟ نامت را که به گردنت می اندازی انگار همه ی آن دل آشوبگی ها می ماند پشت در و تو هستی و سمینار و اسلاید و توربین و ... آخر اینجا ایستادن ممنوع است.

دو قدم مانده به ماه

سه قدم مانده به بخشیدن و

.

.

.

صد قدم تا فراموشی

و ماراتون خیلی بیشتر از این قدم هاست

ایستادن ممنوع است.

 

لینک
سه‌شنبه ۳٠ فروردین ،۱۳٩٠ - شقایق

   یعنی می شود با سکوت گوش آسمان را کر کرد   

چنان روز ها با شتاب از پس هم می گذرند که باورت نمی شود چقدر از زندگی جا مانده ای. آنقدر درگیر توربین و توان اکتیو و راکتیو هستی که یادت می رود جایی از راه جا گذاشتیش. دیگر فرصتی نداری به یادت بیاید جان ریسک کردنش را نداری. جایش می سوزد.

چند روزی است بهترین هدیه زندگیم را تر و خشک می کنم. اغراق نمی کنم واقعا بهترین. عاشق استعاره ها هستم و لذتی دارد برایم دنبال معنی ها بگردم. شقایقی در گلدان هدیه گرفته ام. واقعا شقایق است. همان برگ، همان سرخی همان بوی بی بویی تلخ. گاهی که دلم دیوانه می شد خودم را دلداری می دادم که اسمت برازنده ات است دختر، گلش وحشی است و هر آسمان و باران و آفتابی به شکوفه نمی آوردش. نمی دانم چه کردند در این ینگه دنیا که اهلی شده و به گلدان رضایت داده. چه بوده رمزشان؟ شاید عاشقش بودند که زحمت اهلی کردنش را به خود دادند، بعید می دانم ناز و نوازش طبیعتش را عوض کند. شاید هم او چنان شیفته ی باغبان شده که فراموش کرده چه مقاومت ها کرده تا اهلی نشود و پشت ویترین نرود. بعد همه ی تلاشت را می کنی باغبان را تصویر کنی و بی فایده است. خودش هم که زبان ندارد اگر هم داشت حتما دلایلش دنیا را به خنده می انداخت و بی لیاقت خطاب می شد. خلاصه که رفقا نمی دانید با چه عشقی به خانه ام می روم و ناز و نوازشش می کنم. موسیقی خوب برایش می گذارم تا جانش آرام باشد. خوب که می گویم مطلق که نیست، اما هم نامیم و هم دل. حتما من را می فهمد.

این روز ها کف دستم مشتی تکه های تاریخ و خاطرات تلخ و شیرین و بی اعتمادی و محبت و صداقت گرفته ام و با جان کندنی سوهان می زنمشان و با ذره بین تماشایشان می کنم و با احتیاط کنار هم می چینمشان تا شاید دوستی بشود. شاید که نه می خواهم دوستی بشود. آش کشک خاله ام که نیست، می خواهم دوستی اش را. انرژی می خواهد، دقت می خواهد و ظرافت.

لینک
جمعه ٢٦ فروردین ،۱۳٩٠ - شقایق

   *ای شده غره در جهان دور مشو دور مشو   

دیدی چه طور بعضی جاها و بعضی آهنگ ها می شوند کسی. دولتمند که می خواند:

ای شده غره در جهان دور مشو دور مشو

دل و روده ام به هم می پیچد. آخر این چه دردی است نمی دانم. کی می خواهم از این خود آزاری دست بردارم، باز هم نمی دانم. اما انگار وقتی چیزی آزار می دهدم باید چند باره و چند باره گوشش بدهم تا عادی بشود. انگار شده پروسه ی طبیعی مقاوم سازی.  تندباد که می وزد دو راه داری، بروی جایی پناه بگیری تا آب ها از آسیاب بیفتد، یا اینکه چشم در چشمش بدوزی و بگویی بفرمایید... بچرخ تا بچرخیم. البته این امکان هم هست گردباد بد جور به دیوارتان بکوبد. من ریسکش را همیشه قبول می کنم. بفرمایین جناب گردباد. این دختر خیره تر از این حرف هاست. یک دندگیش دوست داشتنیست. باور ندارید بپرسید.

و آقای دولتمند کنار گوشم از صبح می خواند:

ای شده غره در جهان دور مشو دور مشو

ای شده غره در جهان دور مشو دور مشو

ای شده غره در جهان دور مشو دور مشو

ای شده غره در جهان دور مشو دور مشو

ای شده غره در جهان دور مشو دور مشو

 ۴ بعد از ظهر است و هنوز به دل من آرشه می کشد.

لینک
شنبه ٢٠ فروردین ،۱۳٩٠ - شقایق

   سرفه، سرفه، سرفه   

فقط خواستم بگویم اگر امروز مردم از مریضی نیست، از پر رویی است. با این سینه داغ همبرگر بخوری، بعد هم یک و نیم مایلی بدوی باید روی آگهی ترحیمت نوشت، دلیل فوت: روی زیاد!

کاش دستم به سوی این تلفن می رفت و می توانستم بپرسم چطوری رفیق؟ هنوز همان بغض کهنه است. کی قرار است دردش کمتر بشود نمی دانم.

 

لینک
جمعه ۱٩ فروردین ،۱۳٩٠ - شقایق

   دلارام   

آن فروغ درخشان

که زمانی در برابر دیدگانم می درخشید

اکنون برای همیشه از نظرم ناپدید شده است

اگر چه هیچ چیز نمی تواند بر دیگر شکوه علفزار و طراوت گلها را باز گردند

اما غمی نیست

باید قوی بود

و بر آنچه باقی مانده امید است

 

هنوز گیجم، هنوز چشمانم بهت زده اند. باور هایم به آدم ها از دست رفته اند. هر چه بیشتر فکر می کنم کمتر به نتیجه می رسم که چطور توانسته بگوید من خطرناکم؟ خطرناک!! واقعا؟! شرم، می دانم نمی داند صفت مشبهه است یا صیغه ی مبالغه یا خوردنی، اما شرم به تو. خوب بود می فهمیدم چطور می شود انقدر بی مسولیت بود، آن همه کتاب از بر باشی و مثل طوطی تکرار کنی و دریغ از سر سوزنی اثر در زندگی بیرونیت. لیلی ای وجود ندارد که بخواهد سبو بشکند. دیگر تب ندارم، دیگر هرگز تب نخواهم کرد.

 

حتما روزی هم خواهد رسید از خیابان شیکاگو، کنار بیمارستان که رد شدم زانوانم نخواهد لرزید و لازم نخواهم داشت صورتم را برگردانم و آنجا تنها می شود خاطره ای دور از آغوش کشیدن کودک دوستم بعد از متولد شدن. داغی و سرخیش هنوز در خاطرم است. همین است که این کودک انقدر عزیز است برایم، هر چقدر هم می خواهد دنیای آدم بزرگ ها کثیف باشد. هر چقدر هم که می خواهد من را نشناسد و  پشت پدرش مخفی بشود. اولین تصویر برایم همان ساختمان است و انتظار آمدنش که بعد تر ها شد کابوس های شبانه ام.

 

و من پیچیده ام! پیچیده! در آیینه نگاهش می کنم، دلم می گیرد اما واقعا این تصویر، تصویر زنی پیچیده است. بیشتر از هوش معمولی احتیاج است که بشود فهمیدش. این زن پیچیده به خود می بالد که بالاخره توانست بعد سالیانی وارد بازی ای شود که چنین سرش به سنگ بخورد. چیزی هم ندارد که پنهان کند، هر چه بوده تصمیم و انتخاب خودش بوده، هر چند که هنوز بعد از سی و اندی  سال  انتخابهایش  قابل اعتماد نیستند.  

 

زندگی متوقف نمی شود، حتی سرعتش هم کم نمی شود. دیر بجنبی می مانی تو و ۱۰ روز جا ماندن از اولین پروژه ات، همان که روز می شمردی برایش. حالا تمام عدد ها و ارقام جلوی چشمانت حرکت می کنند و از تو و فکرت چیزی باقی نمی ماند جز دغدغه ی ولتاژ و توان اکتیو و راکتیو و مزرعه ی بادی ای در شمال انگلستان. کمتر از یک ماه دیگر در سمیناری درس خواهم داد و هنوز نوشتن مطالبش تمام نشده است.

 

* هر چه فکر کردم و گشتم به خاطرم نیامد این شعر از کدام شاعر است. هر که باشد خوب من این روز ها را توصیف می کند

 

لینک
پنجشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳٩٠ - شقایق

   ممنون که رفتی...   

وقتی می‌روی

در را پشتِ سرت ببند!

این خانه

میهمان‌ْخانه نمی‌شود دیگر.

*ر.کاظمی *شقایق ب.

لینک
چهارشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳٩٠ - شقایق

   چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون   

 

چند روز است شعرش در سرم می چرخد و می چرخد.  هی می خواهم مهمان این صفحه اش کنم و دلم پیچ می زند که فلانی می بیند غصه اش می شود بهمانی دلش غنج می رود. به خودم می آیم که دختر یادت رفته این صفحه تویی. احساسات تو، خوب و ناخوبش آدم هایی را شاد می کند و کسانی را هم غمگین. ناخوشیت لبخند به لب کسی بیاورد، خوب بیاورد. سرتان سلامت، لبتان پر از خنده! 

*چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون

دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید

چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد

که هر تخته فروریزد ز گردشهای گوناگون

نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را

چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون

شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را

کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون

چو این تبدیلها آمد نه هامون ماند و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون

چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم

که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون

سرفه هایم جماعتی را از خواب بی خواب می کند و از داغی تنم چیزی کم نشده. زندگی ادامه دارد. تنها این برنامه ی دویدنم بدجور دهانش را برایم کج می کند. تا آخر هفته فرصت دارد هر چه که هست بساطش را جمع کند و از این تن به در برود.

*محبت کردید آقای مولوی عاشق شمس شدید

پ.ن. اشتباه برداشت نکنیدها، من حتی اندکی هم غمگین نیستم.

 

 

لینک
چهارشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳٩٠ - شقایق

   ۱۳ هم به در می شود   

طلوعش با همسر آنتوان چخوف آغاز می شود و تلفن پشت تلفن تا از خانه بیرونم بکشد، هوای شهرمان آفتابی ترین روز چند ماه اخیر است و مگر می شود به روی این آفتاب اخم کرد. هر چقدر هم تنت داغ باشد و چشمانت بی تاب ، می شود اجازه داد چای داغی سینه ات را نوازش کند. چند شاخه کاج به هم گره می زنی و آرزو می کنی.  آفتاب از وسط آسمان که می گذرد دیگر جانی باقی نمانده و می شوی مهمان تخت خواب دوست داشتنیت. شبش هم چشم در چشم بی هوش ترین موجودی که تا کنون دیده ای می دوزی و به روی خودت هم چیزی نمی آوری و به شوخی بی نمکش لبخندی می زنی و کانت گوش می کنی. روزت می دانی با چه تکمیل می شود با دیدن زنی که چنان عاشقانه گیتارش را در آغوش کشیده که انگار عزیزی را که سالهاست ندیده در بغل دارد و جان مریمی با صدایی دلنشین تر از تصورات تو. نیم شبش آغوشی کپل و مهربان که یاد آوری می کندت تو تکه ی کوچکی نیستی که در کسی جا بشوی. دایره ای هستی که باید دایره ای پیدا بشود و کنارت بچرخد. و چه شامگاهی لذت بخش تر از آغوشی بی دریغ و دست هایی نوازشگر. و این بود انشای ما که ۱۳ خود را چگونه به در کردید.

۱۵ ام با ایمیلی از خانم رییس آغاز می شود، به داغی تنم لبخندی اضافه می کند از جنس رضایت. این همه حرارت کی می خواهد از من دست بکشد خدا می داند.

 

لینک
دوشنبه ۱٥ فروردین ،۱۳٩٠ - شقایق

   بیمار   

ساعت ۱۱ باشد، حالت هم خوش نباشد چیزی بهتر از آب لیمو ترش و پرتقال شبت را نمی سازد. آدم مهندس باشد و انسان!! بسی بهتر می تواند مریضی آدم ها را درمان کند. موضوع همان انسانیت است که این روزها نایاب است. داغم و داغم و داغم. 

* طفلی غنوده در بر من بیمار

با گونه های سرخ تب آلوده

با گیسوان درهم آشفته

تا نیمه شب ز درد نیاسوده

*فروغ

 

 

لینک
شنبه ۱۳ فروردین ،۱۳٩٠ - شقایق

   دوست داشتنی ترین و مهربان ترین سوپ بدمزه ی دنیا   

قدیم تر ها مریض که می شدم چشمان تبدارم را که باز می کردم در بزرگترین دیگ اطرافمان مرغی درسته در حال شنا کردن بود. آنقدر سوپ درست می شد که تا چند روز سوپ می خوردم، بیشتر شبیه کیک بود تا سوپ. بعد هم همه ی محل را خبر می کردیم به صرف سوپ و با پیژامه هایمان لذت دنیا را می بردیم. به همین سادگی. سوپ پر از محبت بود و دوستی. به پاس همان روز ها و دیوار محبت بینمان است که هر چقدر هم گیس همدیگر را بکشیم باز هم عزیز است.

چنان سرفه می کنم که دنیا جلوی چشمانم تیره می شود. بدنم داغ است و چشمانم بی تاب.  

لینک
جمعه ۱٢ فروردین ،۱۳٩٠ - شقایق

   هووووم!   

گاهی می شود شادترین رقصنده ی یک جشن غمگین ترین دخترکان شهر باشد. 

 

 

 

لینک
شنبه ٦ فروردین ،۱۳٩٠ - شقایق

   ....   

رویاهایم  دچار خاموشی دلگیری شده اند.

ایمیلش را بیشتر از ۲۰ مرتبه خوانده است و می داند صادقانه می گوید بهتر است که تمام بشود، اما کاش قبل از آن فکری به حال آشوب دل من می کرد.  

روز بهاری سردی است و من قرار است دل تنگیم را پشت لبخندی پنهان کنم تا دوستانم که به خانه ی آرزو هایشان می روند خاطرشان مکدر نشود.

ماراتون مهمانی ها و جشن ها که تمام بشود به کنجی خواهم خزید و زخم هایم را خواهم لیسید.

 

 

لینک
پنجشنبه ٤ فروردین ،۱۳٩٠ - شقایق

   می شود ۴۰=۲۴ باشد   

- زندگی چنان روی دور تند است که روز من باید بشود ۴۰ ساعت تا بتوانم قدم بزنم به جای دویدن. ددلاین، عروسی، پنل زنان پیشرو، سفره ی عقد، مهمانی عید دانشگاه، تازه های انرژی، تلفن های نوروزانه، دویدن!! خدای من دویدن!

- به خاطر آوردن ذوق و هیجان این دختر و پسر برای آغاز زندگیشان چنان به وجدم می آورد که فراموش می کنم  ۳ بامداد است. خیلی سال است این اندازه نشاط برای با هم بودن ندیده بودم.

- قرار است کمرنگ ترین لباس زندگیم را بپوشم. می شود پر رنگ ترینش را پوشید و عروسی زهر بشود، می شود کمرنگ ترینش را به تن داشت و شاد بود.

- چه خوشایند است شنیدن صدای کسی از طرف دیگر کره ی زمین، سرزمین ملخ ها و جیرجیرک ها آن هم بعد از تحویل سال

- آخ که چقدر کف پاهایم ماساژ می خواهند.

- میخ های عالم لطفی کنید و دست از سر لاستیک های من بردارید، خفه شدم بس که در چند هفته ی گذشته لاستیک خریدم و پنچری گرفتم.  

- فردا فقط صیغه ی گمبا واکش  (Gamba Walk ) کم بود!!

- دوشنبه آغاز سختی خواهد بود. دلم گواهی اتفاقی را نمی دهد. حتما این طور بهتر است.

- پروژه ی جدیدم مطالعات دینامیک یک مزرعه ی باد در اسکاتلند است. از همان ها که قربان قد و بالایشان می رفتم در راه هامبورگ به نایمخن و دایی را مجبور می کردم بایستد تا من نگاهشان کنم، از هیجانش ذوق مرگم.

لینک
پنجشنبه ٤ فروردین ،۱۳٩٠ - شقایق

   حیرانش بودم   

دیر است. خیلی دیر. بیشتر از ۱۰ بار ساعتم زنگ زده. سرم سنگین کم و بدخوابی دیشب است و گیج وارد حمام می شوم. آب سرد چشمانم را باز نمی کند، چطور می شود نمی دانم. چشمانم را که باز می کنم بیرون وان هستم، پهن زمین. کمرم درد می کند، سرم گیج می رود و بغض گلویم را فشار می دهد. راه بهتری باید وجود می داشت برای از خواب بیدار شدن. زانوهایم می لرزد و با بغض عازم کار می شوم.

لیوان قهوه ام سر پله ها از دستم رها می شود و شلوار آقای قد بلندی قهوه مال می شود، از خجالت همه ی خون بدنم در صورتم جمع شده است. عذر خواهی می کنم که خیلی متاسفم استیو، با لبخندی می گوید طوری نیست اما من اریک هستم نه استیو ما قبلا همدیگر را دیده بودیم. من در مسابقه ی بسکتبال کنارت نشسته بودم، حتما برایت به اندازه ی کافی جذاب نبودم به خاطرت نمانده اسمم. چیزی نمانده از فرط خجالت از حال بروم.

به بهانه ی نوروز با همکار و دوست ایرانیم همکارانمان را به رستوران ایرانی می بریم. کناریم از من می پرسد این چیست، بر بر میرزا قاسمی نگاه می کنم بعد از چند دقیقه!! می گویم نمی دانم. خنده اش را قورت می دهد و می گوید طوری نیست من هم اسم خیلی از غذا ها را نمی دانم. همکارم نجاتم می دهد. کوکو سبزی را نشان می دهند و از من می پرسند چه سبزی دارد این غذا و من نفس عمیقی می کشم و جواب می دهم فرقی نمی کند و چشم های همکارم را می بینم که از حدقه در آمده و حتما دارد فکر می کند حتما این غذا از علف های باغچه صاحب رستوران ساخته شده.

راهی مرکز بهداشت شرکت می شوم مسکنی بگیرم و ببینم نکند همه ی این اتفاق ها ناشی از زمین خوردن باشد بعد از نیم ساعت گشتن در ساختمان کارخانه سر از آزمایشگاه انفجار در می آورم. در حال تماشای آن همه ابزار آلات تست بودم صدای کسی توجهم را جلب کرد که می توانم کمکتان کنم، هول زده جواب دادم بله قرص مسکن می خواهم. از صورت آدم روبرویم هیچ چیز جز یک علامت سوال یادم نیست. گفت بله حتما من در کیفم دارم. اما  اگر می خواهی  پزشک شرکت را ببینی اینجا نیست. اگر خواستی همراهیت می کنم.

پروژه جدیدی به من داده اند، ۷ باری از رویش خواندم اما جز یک کلمه تنها یک کلمه هیچ زنگ آشنایی در گوشم صدا نمی کند. مدیر پروژه زنگ می زند که خواستم زهرترک نشوی و نمی داند من رنگی به صورتم ندارم.

و تازه ساعت ۴ بعد از ظهر است و امروز هنوز ادامه دارد...

 

لینک
چهارشنبه ۳ فروردین ،۱۳٩٠ - شقایق

   *فریب چلیپا را به دریایی افکندم که افسونی انرا در چشمهاتان دو نیم کرد   

دهه ی ۸۰ رفت. ۱۰ سالش چنان به چشم به هم زدنی گذشت که تنها یادم است این همه سال دانشگاه رفتم و همیشه می خواستم درس  نخوانم و هی خواندم . ۲۰ سالگی هایم با همراهی مردی آغاز شد که جوانی کردیم با هم. از خاطراتمان روز های تلخش را که کنار بگذارم از یاد آوریشان صدای قهقهه ام بلند می شود. مگر می شود   آخر آن همه دیوانه گی کرد و خوش بود. ماشین برف سواری را در قطب به درخت کوبیدیم و نصف پول ماهمان را دادیم خسارات، تبریز گردی کردیم و به ریش دنیا خندیدیم، آب قورباغه ای خوردیم و ککمان هم نگزید، از دیوار پادگان کله پاچه فرستادیم و ساعت ها دنیا را به مضحکه گرفتیم، با چمدان به دردنخورمان پاریس و هامبورگ و درسدن را زیر پا گذاشتیم و چرخ کجش صدای خنده امان را بلند تر می کرد. ساعت ها در ترمینال فرودگاه وین روی زمین خوابیدیم و غممان هم نبود زیراندازمان سنگ سرد است و پتویمان ژاکت هایمان، کتابی زیر بغلمان و ایج اف امپایرمان به راه، چقدر از کار و دانشگاه فرار کردیم تا بر بام تهران روی خاک های آن تپه ی تیغ دار پهن شویم و شهر را تماشا کنیم و رویا ببافیم. ورق بازی کنیم و شرط ببندیم و  کودکانه زندگی را زندگی کنیم.بعدتر که ما شد من، آمدن ها و رفتن هایی بود اما کسی ماندگار نشد و من ماندم و من و خاطراتم.  همه را جا دادم در کتابچه ی خاطرات ۲۰ سالگی ها و حالا زنی هستم که صبحش آفتاب نزده آغاز می شود و تمام روز را می دود و می دود و می دود. چمدان به دردنخورش خنده اش نمی اندازد و دغدغه هایش رنگ و بویشان کمی عوض شده. هنوز هم پر از آرزوست و می خواهد و می خواهد و می خواهد. ترسو شده بود و جانش در می آمد چشم در چشم دنیا بدوزد و بگوید خوش آمدید، خدا خیرتان بدهد شرتان را کم کنید. روزهای تنهایی خوب درس زندگیش داد اما عادت دارد به سخت ترین راه یاد بگیرد سخت بود اما به نظرم یاد گرفت.  کاش یاد گرفته باشد.

۸۹ با زیبایی اش دهه ی بیست سالگی هایم را خوب تمام کرد. سالش پر بود از روزهای خوب و بدست آوردنی هایی ناب. دیروز کنار آینه ام، همان که از بازار خریدم نشسته بودم و منتظر بودم سال تحویل بشود و در گذشته و آینده تاب می خوردم و می خواستم دنیا فراموشکارم نکند، به روزمرگی تن ندهم. نکند؟ نکند...

چشمانم را باز کردم لحظه اش شده بود. ۱۳۹۰ ! سال تحویلش من هستم  و من. بوی خانه ام را دوست دارم

 *من می گویم دایی تو بخوان هوشیار

لینک
سه‌شنبه ٢ فروردین ،۱۳٩٠ - شقایق