گاهی فکر می کنم من آدم رابطه ی طولانی نیستم. هر چه هم که بگویند آدم درست را ندیده ای. اما من آدم آن تکرار، آن بی خیالی، ان هیجان از بین رفته، آن عادت، نیستم. خودخواهی است اما نمی توانم تصمیماتم، زندگیم را حول کس دیگری بگیرم. شاید اگر بشود رابطه ای داشت مثل دایره های ایده ال شل سیلور استاین که هردایره ای مستقل برای خودش بچرخد و تنها کنار هم چرخیدنشان مشترک باشد آن وقت نخواهم فرار کنم. نمی خواهم تکه ی گمشده ی کسی باشم!

 ولی اگر همیشه کسی باشد با آن لحظه ها که می خواهم تنها باشم چه کنم. شاید این احساس روزی عوض بشود، شاید سالها بعد فکر کنم کاش جوان تر که بودم جور دیگری فکر می کردم اما الان نمی توانم نه در حق خودم نه کس دیگری این ظلم را بکنم.

 

 

لینک
جمعه ٢٦ اسفند ،۱۳٩٠ - شقایق

   گپ پا منقلی   

این روز ها فکر می کنم کاش شمردن بلد نبودم.

 

ش. از قهوه خانه ی بالای شهر 


لینک
جمعه ٢٦ اسفند ،۱۳٩٠ - شقایق

   ۴ شنبه سوری   

از بالای کله ی رییسم سرک می کشم و  دلم غنج می رود که چه هوایی. چه آفتابی، چه روزی.

روزم خوب بود. وبینارم بی نظیر بود. خنده از لبانم دور نمی شود. پیپرم برای پنلی پذیرفته شده و تابستان راهی غرب دور امریکا هستم . امروز بمباران خبر های خوب بود. کمتر از ۹ روز دیگر پدر و مادر اینجا خواهند بود و سال من زمان نشستن هواپیمایشان تحویل خواهد شد. 

می روم از روی آتش بپرم و اش بخورم و سری به استخر خانه ام بزنم.
لینک
چهارشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳٩٠ - شقایق

   11   

کلاس اولی هایم نفسم را می گیرند. یک شنبه عصر که می شود نا ندارم تلفن جواب بدهم.
 هفته ی طولانی خواهد بود.
 ژوپیتر و ونوس کنار هم در آسمان شهر دلبری کردند و شبم را ساختند.
جنبش تنباکو بود و سوال هایش. چطور است که بزرگراه شیخ فضل الله نوری داریم و بزرگراه بهبهانی نداریم. چطور بود که این همه امتیاز میدادیم و تنها تنباکو جنبش شد. 
تنها ۱۱ روز .
باز ترسیده ام.
لینک
دوشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳٩٠ - شقایق

   March 8th!   

کلیشه شده است. انگار وظیفه ی خودم می دانم به به تک تک فیس بوکی ها بگویم که عزیز من روز زنت و مادرت نیست. اصلا روز جنسیت نیست. خسته ام. از جنسیت زده گی. روز ان بد بختی است که به هم میدوزندش تا نکند بیرون از ازدواج هوس همخوابگی کند. روز ان بیچاره تری است که ماه ها می دود تا بلکه برگه ی کوفتی طلاق را بگیرد. روز انی است شوهر مرده است و قانون بی عاطفه و بی منطق شرع کودک را از ان پدر بزرگ می داند. روز من بود، روز من ان روزی بود که نامه از واحد اداری آمد روی میزم که اگر مجردی از پدرت اجازه ی کار بیاور و اگر همسر داری از شوهرت و من حرص خوردم و به خودم پیچیدم و چانه زدم و بهانه آوردم و منطق، که دایی من حرفت زور دارد. امروز روز من نیست. اینجا که نشسته ام روز من نیست. تا کجا ادامه بدهم که روز من نیست. روز تو نیست روز خاله خامباجی بودن نیست. معده ام می سوزد. 

On this 101st International Women's Day, all of us at Women for Women International - in Washington DC, Afghanistan, South Sudan and beyond - are celebrating. We aren't celebrating because women enjoy equal rights here and abroad - unfortunately this isn't yet the case. We aren't celebrating the end of violence against women because, as we know too well, war rages on and women bear its brunt.

But we're celebrating because we are hopeful - in fact, positive - that as women we can build the bridges to peace, equality, and prosperity.

 

At this very moment, many of you are gathering on bridges as participants in our Join me on the Bridge global event series.

باید می توانستم بروم. اما روزهایم گره خورده به سمینار و وبینار و پروژه و ریپورت و مقاله. زندگی تخته گاز می رود و من چه می توانم بکنم برای آنهایی که دغدغه های دلم هستند و من به یک دهه دارد می رسد که آنجا نبوده ام. حتی با احتیاط  باید حرف بزنم درباره شان . چه می توانم بکنم جز اینکه پنل زنان در مهندسی پیشنهاد کنم و زنان شبیه خودم را تشویق کنم به نترسیدن. به نترسیدن از این محیط مردانه ای که اگر بخواهی همقدمشان شوی باید ثبت کنی خودت را. چه می توانم بکنم جز اینکه پروپزال بنویسم که بورس بدهند به دختران هم رشته ام. چه می توانم بکنم جز اهدای کمی از پولم به زنان افغانی. هیچ! 

برایم تکست زده می دانم امروز برایت خیلی معنا دارد کاش ببینی ان روزی را احتیاجی به روز زن نیست. 

۸ مارچ که می شود یاد مادر می افتم که فمینیست نبود و فمینیست بود. بالا و پایین رفت تا در کله ام بکند باید مستقل باشم، ۵۰ بار به نوکش گرفتتم و پرتاپم کرد تا از پرواز کردن نترسم. یادم داد حقم را تقدیم نمی کنند. باید برایش تلاش کنم. سرت سلامت!
 
 
 
 
۴ تکست و ۲ ایمیل روزم را ساخت. روزم را ساختید شما که ۸ مارچ که شد چهره ام به خاطرتان آمد.
لینک
جمعه ۱٩ اسفند ،۱۳٩٠ - شقایق

   15   

سر درد دارم.
نزدیک یک سال هست می شناسمش شاید کمی بیشتر. با بالا پایین برنامه های زندگیم خوب مهربانی کرده. گاهی با خنده می گوید تو تنها کسی هستی که مجبور می شوم به خاطرش ساعت ۱۰ شب تنیس بازی کنم. مکالمه هایمان راحت است. بار ها خواسته چشمانم را ببندم و فقط احساس کنم جهت حرکت و زاویه ی حرکت راکتم را. می داند برقی هستم و گاهی می رود در مورد شبکه های برق هوشمند می خواند و هنگام توپ زدن سوال می پرسد و نظر می دهد. سالیانی در آلمان زندگی کرده. قد بلند است با چین های مهربانی کنار چشمانش. 
سر درد دارم.
نزدیک به دو سال است می شناسمش. دوست ندیده ای است. برایش نوشته ام و گپ هایی چند ساعته زده یم. مهربان است و کله شق. طفلک مکانیکی است، دست خودش نبوده. پیچیده است البته، خیار فروش نیست همین است که پیچیده است. هوشمندی می خواهد فهمیدنش. تواناییهایش متعجبم می کند. از مخالفت کردن با او لذت می برم، از کتاب هایش هم همینطور. از سورپرایز هایش هم همینطور.
سر درد دارم.
بیشتر از یک سال است می شناسمش. برقی است و کار فنی نمی کند. آرزو دارد طراح لباس شود و تجارت خودش را داشته باشد. عکاس قابلی است. به شدت قالبی است و ساعت ها چانه می زنیم و هیچ کدام دیگری را قانع نمی کنیم. فیلم می بینیم و قهوه می خوریم و آشپزی یادم می دهد. نکته سنج است . تند صحبت می کند. 
کلی کار دارم. 
 و این لیست ادامه پیدا خواهد کرد. 
لینک
چهارشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳٩٠ - شقایق

   I ACED IT! Period!   

دویدن همیشه نتیجه خواهد داد. جواب همه ی سخت به دست آوردنی ها فقط تلاش است. نقطه! 
دیشب تا نزدیکی های صبح اسلاید هایم را بالا پایین می کردم. دلشوره داشتم، نمی دانم چند ده بار ساعتم را نگاه کردم تا صبح بشود. اولین نفر پشت میزم بودم. دلم شور می زد. اما صدایم نباید می لرزید. کسی قرار نبود قیافه ام را ببیند و تنها صدایم بود. ۴۵ دقیقه خلاصه کردن موضوع ای که همیشه در دو روز گفته می شود سخت بود. یک هفته است شب و روزم شده بود دغدغه ی این وبینار. 
موضوع این است که خودم را باور ندارم. باور ندارم که خیلی چیز هارا نمی دانم خیلی چیز ها هم می دانم. این عدم اعتماد به نفس کاری شاید در طول سالیان ایجاد شده بود. ایجاد شده است. از دانشگاه آزاد فارغ التحصیل شدم. آن هم کلی دیرتر از دوستانم. کمیش از خانواده می آمد. که می گفتند تو هر کار بخواهی می توانی بکنی و من همیشه ته نگاهشان می دیدم با شک می گویند. شاید هم آنها از ته دل می گفتند و من تصور می کردم. بعدتر هم که به اروپا رفتم. پسرکی ایرانی با غرور های مخصوص خودشان که دختر هستی و تا دیروقت نمی توانی کار کنی و از دانشگاه آزاد هستی نمی خواست هم گروهم شود. در حالی که باید هم وطن ها هم گروه می شدند. او حاضر نبود و نشد با من هم گروه شود و درگیری به استادمان کشید. ۴۵ دقیقه ای نصیحتش کرد و گروه من را عوض کرد. پسرک فوق لیسانسش را که گرفت پذیرش دکتری نگرفت و به ایران باز گشت. به امریکا که آمدم باز هم همان بود. بهتر از قبل اما باز هم همان بود و در همه ی این مسیر، همه ی این سالها من همیشه خودم را زیر سوال می بردم. هیچ چیز این حس را بهتر نمی کرد، گرفتن جایزه، بهترین کمک استاد دانشگاه، کار، نمره ی خوب در امتحان جامع، پنل، پرزنتیشن و .... 
امروز بعد از پرزنتیشن هر کس رد می شد دستی به شانه ام می زد که آفرین. گل کاشتی، چه عکس خوشگلی از تو روی صفحه بود، این همه ادم به خاطر عکست آماده بودند و صدای قهقهه اش. حتی آنها که سخت گیر ترند، بعد از کلی تعریف کردن کامنت می دهند که اگر اینجایش را اینطور کنی حتما ادم ها راحت تر درک می کنند چه می گویی! و من نشسته ام پشت میزم، که تا کجا می خواهم خودم را به خودم ثابت کنم. خوشحالم که اینجا نشسته ام. خوشحالم این شانس را داشتم که آدمهایی را ببینم که بعد از دفاع تزت دوره نمی افتند که کیفیت کارش پایین بود و به خاطر خدا دکترا بهش دادند. خوشحالم که دور شده ام. خوشحالم که آسمان همه جا یک رنگ نیست و من آبیش را هم دیدم، خوشحالم که یاد گرفتم عضو تیم بودن یعنی چه. 
دیگر خودم را به خودم ثابت نخواهم کرد! 
 
 
 امروز گل کاشتم!
 
 
 پ.ن. مرسی الف جان بابت تمام تعداد بار هایی که یادم آوردی که ذره ای شک به توانستم نداری.
 
لینک
چهارشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳٩٠ - شقایق

   DONE!   

3.30 صبح!

لینک
سه‌شنبه ۱٦ اسفند ،۱۳٩٠ - شقایق

   هنوز دوشنبه   

هنوز دوشنبه ام تموم نشده. هنوز دارم ۳۰ تا اسلایدم رو بالا پایین می کنم. 

لینک
سه‌شنبه ۱٦ اسفند ،۱۳٩٠ - شقایق

   لیکن من نمی دانم ....18!   

سرعت زندگی بالاست. با چنان سرعتی می خوانم و می خواهم و می نویسم که انگار قرار است فردا بمیرم. از فکر این که فرصتی دیگر نباشد تنها با آنها که در صفحه ی بطالت نیستند وقت می گذرانم. تمام طول شب هور هور در مغزم می چرخد که چه باید امروز یاد می گرفتم و نگرفتم. باید به فلانی می گفتم که چه دوستش دارم و نگفتم. 

ارلاندو بودم. هوا گرم بود. گرم خوب. از آن گرم ها که می خواهی بند کفشت هایت را محکم ببندی و تا آخر دنیا راه بروی. همکاری دارم که دوستش دارم. کنارش احساس خنگ بودن می کنم. صورتش پر از مهربانی است و مهربان تر سوالاتم را جواب می دهد. تا نیمه  های شب نوشیدنی خوردیم و گپ زدیم. از کودکی هایمان. از تفاوت های مهاجر بودن. از مشکلاتش. از برنامه هایمان از زندگی هایمان از خانواده هایمان. ۳۰ سال پیش از آفریقای جنوبی به ینگه دنیا آمده. حتی وقت گذراندن با او برایم دوست داشتنی است. پر کار است و باهوش و مهربان. از آنهایی است که یک بار که ببینیش باید تلاش کنی فراموشش کنی. زندگی خوب است. زندگی این روز ها خوب است. اما من با همه ی دویدنم عقبم. از برنامه هایی که برای کودکان ۷،۸ ساله ی کلاس فارسیم دارم، از مقاله هایی که باید ادیتشان کنم، از تغییراتی که باید در خانه بدهم قبل از آمدن مامان و بابا، از استاندارد هایی که باید یاد بگیرم از اسلاید هایی که باید بسازم، از فیلم هایی که باید ببینم با الف. از پروژه ی نیمه کاره ام. 
دوست دارم خودم را. دوست دارم گیج نبودن این روز هایم را. دوست دارم می دانم چه می خواهم. حتی می دانم می خواهم آینده ی کاریم چه شکلی باشد. می دانم می خواهم کجا برود. باید یاد بگیرم. باید یاد بگیرم!

مامان و بابا! ۱۷ روز!  
لینک
دوشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳٩٠ - شقایق

   هنوز یکشنبه   

مثل خیلی سال پیش ها مداد گرفتم دستم و ماتریس های تبدیل فازور بالا پایین می کنم. دلم آبتنی می خواد. چندین ساعت تو یک دریاچه ای که برام آشنا نیست و سرم رو هر طرف بر می گردونم ندونم کجاست اون طرفی. 

 

بعضی آهنگ ها رو باید دوباره و دوباره و دوباره گوش کرد.

لینک
یکشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳٩٠ - شقایق

   Act of valor   

کاش این مریضی از سرم می افتاد. کاش وقتی کاری نصفه کاره دارم بتوانم به ان فکر نکنم. کاش وقتی سینما هستم و فیلم ارتشی مورد علاقه ام را می بینم به این فکر نکنم که اسلاید هایم کامل نیست. کاش دلم پیچ نرود. کاش همه ی حواسم می شد به فیلم باشد. 

 

 

لینک
یکشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳٩٠ - شقایق

   T&D 2012 Planning committee   

فقط خواستم یادم بماند از کی حسن و حسین و زهره و زهرا اخم که سهلست، لبخند را هم از لبم نمی برند. از آن لحظه که دندان توقعم را کشیدم. حتی توقع داشتن شعور. اگر خیلی عزیز باشند از این مجموعه خارجند، که قطعا تعدادشان از انگشتان یک دستم هم بیشتر نیست.   چه بد که داشتنش شامل حال همه کس نمی شود. تا وقتی سورپرایز نشوم حالم خوب است. چه برسد به اینکه طرف مدت هاست در مجموعه ی کم شعور ها قرار دارد.
ماهی یک بار ۸ ساعت در آسمانم تا عضوی از گروه داوطلبان کمیته ی برگزار کننده ی کنفرانس باشم. گروهی که جوان ترینشان سالیانی از من بزرگ تر است. مدیر گروه حداقل ۷۵ سال را دارد. هر بار قبل از شروع جلسه جوری می خندانتمان. این بار بعد سلام احوال پرسی صدایم کرد که از همه جوان تری بیا این وسط بایست. با چشمان گشاد بلند شدم که چه خوابی برایم دیده. گفت سه چیز را در خودت عوض کن. موهایم را باز کردم و روی شانه هایم ریختم، ژاکتم را در آوردم، خودکارم را روی میز گذاشتم. دوباره گفت سه چیز دیگر را در خودت تغییر بده. فرقم را کج کردم، رژ لبم را پاک کردم و عینکم را روی میز گذاشتم. گفت همین جا بنشین. صندلی ای وسط اتاق. نشستم. شروع کرد به باز کردن کامپیوترش و زیر چشمی هم مرا نگاه می کرد. معذب بودم. دستم را میان موهایم کردم و فرقم را به حالت همیشه بر گرداندم. یک باره سرش را بلند کرد و گفت! هان همین است. چند دقیقه شد طاقت آوردی از بازه ی اسایشات خارج باشی؟ چقدر توانستی جلوی تغییر مقاومت کنی؟ همه ی مان همین هستیم. جلوی تغییر مقاومت می کنیم. تا قدم بیرون بازه ی اسایشات نگذاری زندگی تکراری خواهد بود و استعداد هایت را با خودت دفن خواهند کرد. 
این مرد ماندگار ترین لبخند های دنیا را به صورتم می آورد.

 

لینک
یکشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳٩٠ - شقایق

   عجله   

همیشه از یک طرف دیگر که نگاه کنی، شکل مساله عوض می شود. کاش همیشه می توانستم قبل از نتیجه گیری از چند طرف موضوع را نگاه کنم. 

لینک
سه‌شنبه ٩ اسفند ،۱۳٩٠ - شقایق

   ترس   

وقتی کمک لازم دارم می ترسم، می ترسم کمک بگیرم. می ترسم به نزدیکانم، به عزیزانی که برایم مهم هستند بگویم کمک لازم دارم. بگویم لازم دارم من را بشنوید. می ترسم خودم را بلند بگویم. می ترسم گوش هایم بشنوند که ترسیده ام. می ترسم قلبم صدایم را بشنود که ترسیده است. ترسیده ام. از آن مدل ها هستم که اگر یک بار از پله ای بیافتم بار بعد که از آنجا رد می شوم کلی وقت صرف می کنم تا حلاجی کنم چطور بار اول افتادم. اول قدم اول را جلو می گذارم و باز بر می گردم به جای سابقم. این اتفاق دوباره و دوباره و دوباره می افتد. باشد باشد باشد. ترسیده ام! چشمانم را بسته ام و در حال شیرجه زدن هستم. می ترسم به عادت همیشه با مغز با زمین برخورد کنم. می ترسم.
 

 

این آهنگ روزم را ساخت. دوستش داشتم، زیاد! 

لینک
پنجشنبه ٤ اسفند ،۱۳٩٠ - شقایق

   Email   

بر چسب های ایمیل هایم را نگاه می کردم , خنده ام گرفت:

Red

Hot Red

!Do it RIGHT NOW

مخاطب خاص: نگاه می کنمت چه طور محکم و مطمئن قدم بر می داری، سخت تلاش می کنی. می دانی چه می خواهی و به کمش راضی نمی شوی انرژی می گیرم و پر از زندگی می شوم. نمی دانی چقدر جای پایت در زندگیم پر رنگ است. 

لینک
دوشنبه ۱ اسفند ،۱۳٩٠ - شقایق

   هواپیما نگاری   


به شهر کوچکی نزدیکی های هیوستون رفته بودم. برای دیدن دوستانم، برای داشتن مکالمه ای دلخواه. برای تجدید خاطره برای به روز شدن برای هم دلی. آخر هفته ای از این دلخواه تر مگر می شود داشت؟
مدت هاست آدم ها را جعبه ای می بینم.  جعبه ای از مجموعه ی خانواده، گذشته، اتفاقات حال زندگیشان، تحصیلاتشان، سلیقه هایشان و از همان وقت است که هیچ کسی نتوانسته متعجبم کند. دیگر سورپرایز نمی شوم و به آسانی می گذرم. دنیا آسان تر می شود وقتی درگیر آدم ها نشوی. 
لینک
دوشنبه ۱ اسفند ،۱۳٩٠ - شقایق