یک بار برای همیشه می خواهم داستانش را ببندم برای خودم،دلم و این صفحه. باوند نوشته بود با دروغ کوتاه و سر راست برخورد کنیم. راست می گفت. کوتاه و سر راست که برخورد کنم، نه قربانی بوده ام و نه زخم خورده و نه تباه شده از گندیدگی فرار می کردم، فرار می کنم. رفت و آمد ها و مناسبت های خانوادگی را دوست نداشتم، تعرض های اجتماعی آزارم می داد، محیط کارم را دوست نداشتم،ترسیدن را دوست نداشتم، چانه زنی برای حقوق گرفته شده ام را دوست نداشتم، اینکه از پدرم یا شوهرم رضایت نامه برای محل کارم ببرم از کار کردن بیزارم می کرد. انقدر سقف آسمان کوتاه بود که پرواز سهل است با پریدن هم سرت به سقف می خورد،  تصویر کردن تجربه های دیگر ممکن نبود جز تجربه کردنش. اجباری نبود، انتخاب بود. انتخاب امتحان کردن راه نرفته. خطر کردم. خواستم بیشتر ببینم. می دانستم کوچک ترین قیمتش ندیدن عزیزانم است، آنهایی که باید می گذاشتم و می رفتمشان. می دانستم سال ها پدر را نخواهم دید مادر نخواهد بود که همه چیز را گوشزد  کند ، کوتاه و سر راست بگویم، می دانستم اما سخت تر از تصوراتم بود. این را هم می دانستم، اصلا می خواستم آنطرف تر از تصوراتم را تجربه کنم. همین بود که خانه ام را به دوشم بستم و بی خانه شدم. دلتنگی از همان ناله هایی است چند وقت قبل که بالای منبر رفته بودم و داد سخن داده بودم که نق زدن ندارد انتخاب کرده ای اگر راضیت نمی کند کاری بکن. سال ها ناله ی دلتنگی کردم و می توانستم به آب خوردنی کاری برایش بکنم اما نه که نتوانم نخواستم. می توانم برگردم، همین الان، اما همه ی آنها که آزارم می داد سر جای خود هستند، کاش تنها سر جای خود بودند بهتر که نشده بدتر هم شده. جای روزنامه ها در دکه ی روزنامه فروشی کنار خانه ام حتما فقط پفک پیدا خواهم کرد. دیگر ناله جایی ندارد. با دروغ کوتاه و سر راست برخورد کنم، دلتنگ نبودم ادایش را خوب درمی آوردم. اگر دلم تنگ بود هنوز اینجا چه می کنم. به زودی می شود ۸ سال و من همه ۸ سالش فرصت داشتم کاری برای دلتنگیم بکنم و نکردم. دلم تنگ نیست، نبوده وقتش است ادا در آوردن را کنار بگذارم.

هیچ وقت قربانی نبودم، گاهی فراری بودم اما قربانی هیچ وقت. عاشق شدم و خواستم مردی شریک زندگیم شود، اجباری در کار نبود خودم خواستم. روزهای خوبی داشتم، کلی خاطرات خوب، همراهی، همدلی، عشقبازی ، ... در نقطه ای فکر کردم دیگر همراه نیست. همقدم من نمی دود. سرعتش با من یکی نبود. همزمان کند و تند نمی کردیم. خواستم تنها بدوم باقی مسیر را. باز هم اجباری نبود. می دانستم تنهایی دارد، می دانستم جای خالیش خواهد سوخت، می دانستم اجتماع ایرانی کوچکی که در ان زندگی می کنم امانم را خواهند برید، می دانستم ابروها بالا تر خواهد رفت و بیکار ها ذره بین به دست می شوند و دوست نما ها همه دایه ی عزیز تر از مادر. همه ی آن ها که می دانستم اتفاق افتاد و نفسم را گرفتند. اما می دانستم. خودم خطر کردمش. همانی که داشتم بهترش را اطرافم بیشتر از نصف انگشتان یک دستم هم ندیده ام اما انتخاب کردم کوتاه نیایم. با دروغ کوتاه و سر راست برخورد کنم، ناله ی تنهایی کردن جایی ندارد. هنوز هم کوتاه نمی آیم، آدم هایی می خواهند تنهاییم را پر کنند و هنوز هم من از خواسته هایم کوتاه نمی آیم، دیگر جای ناله ی تنهایی کجاست. زمانش به سر آمده. من انتخاب کرده ام که به خاطر تنها نماندن به هر همراهی ای تن ندهم و این نه تنها ناله ندارد لبخندی از سر رضایت هم دارد.

هر چه این طرف و ان طرفش می کنم، راضیم از آنچه دارم و از آنچه هستم. تصویرم را در آینه که نگاه می کنم لبخند رضایت به لبانم می آید. هر چه را بخواهم سخت و آسان به دست می آورم. هوش خارق العاده ندارم، اما پشتکارم را تربیت کرده ام که به خواسته هایم احترام بگذارد و حمایتشان کند. ناله کردن نمی دانم از کجا فرهنگ زندگیم شده بود اما وقتش است، همین امروز داستان غصه دلتنگی و تنهایی به سر بیاید.

چرا اینجا مینویسمش، این صفحه برایم همیشه بلند بلند فکر کردن بوده است  خودم را گفتن را تمرین می کنم .  

لینک
شنبه ٢۸ خرداد ،۱۳٩٠ - شقایق

   صبوری در مرام من نیست، نیست!   

 خانه ی جدید فقط خانه ی من خواهد بود و همیشه گل خواهد داشت و تصویر ماه در دریاچه آخرین تصویر قبل از خواب. خوشحالم و روز می شمارم.  
لینک
چهارشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳٩٠ - شقایق

   بالاخره :)   

انقدر هیجان زده ام که یادم رفته است صبر کردن چطور بود.  
لینک
چهارشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳٩٠ - شقایق

   ...   

- راز سـربسته ی مــا بیـن کـه بـه دستان گفتنـد...هــر زمان بــا دف و نـی بـر سـر بازار دگر

باید امشب چمدانی را

که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد 

بردارم 

و به سمتی بروم 

که درختان حماسی پیداست 

رو به آن وسعت بی واژه که مرا می خواند  

 

به زودی خواهم رفت.

-سهراب

-حافظ   

-شقایق        

لینک
چهارشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳٩٠ - شقایق

   *بر خویش تـــَنــم پرده...   

 چشمانت را که می بندی و با سرعت عبور می کنی فرصت مشاهده نداری. نه کاملا از روی انتخاب و با چاشنی دلخوری همسفر جمعی شدم که بعد از ۴بار همکلام شدن با این زوج شرمسار شدم که چه زود قضاوت کرده بودم. عمق نگاه پسر محبتی دارد به دختر که شیفته ام می کند و دختر چنان محکم قدم بر می دارد که انگار زمین باید به احترامش سکوت کند. با ترس خود از ارتفاع چنان قوی حرف می زند که لبخندی مهمان صورتم می شود. پسر باهوش است و می شود در مورد هر موضوعی با او گپ زد. تک تکشان را مستقل دوست داشتم و رابطه شان را بیشتر. مدت ها بود اطرافم دو نفری ندیده بودم که رابطه شان معذبم نکند. خانه ی عشقتان مستدام بچه ها.

 سفر غریبی بود، سال ها بود، سال ها، که چنین سفری نرفته بودم. بی ربط ترین آدم های ممکن می تواند پر خاطره ترین سفر ۱۰ سال اخیرت را بسازند. بحث های نیمه شب، موزیک خوب، ساز و آواز، چندین مایل دویدن در مه و جنگل، قدم زدن در تاریکی مطلق شب. آتش و شراب و کباب و خنده و همدلی . از این بهتر مگر می شود؟

تزش را ورق می زنم و علامت سوال های ذهنم بیشتر می شود و رابطه ی دموکراسی و اشتغال زنان می خوانم. تابع هدف دارد و سناریو های متفاوت و دیتا و نتیجه گیری. شاید جذابترین تحقیق جامعه شناسی برای ذهن ریاضی خوانده ی من. دختر رشته اش اقتصاد است و چنان قوی و محکم تاریخ و ریاضی و جامعه شناسی را به هم ارتباط می دهد که ساعت ها وقت صرف آنالیز مقاله اش می کنم. دست مریزاد دختر. کجا هستند غرغروهای اجتماعی روشن فکر که تمام روشنفکریشان شراب و پنیر و بلغور کردن تنها چند کتاب است؟  

پ.ن.۱: کنارم نشسته و می پرسد دلت تنگ نیست؟ جواب می دهم چرا، خیلی. می خندد و می گوید دلت بسوزد من هر وقت بخواهم می توانم ببینمشان!!!! حتی چشمانم هم از حالت طبیعی خارج نمی شود و با خودم فکر می کنم توقعت که بیشتر نبود؟ نه نبود. طفلک نمی داند.  

*

لینک
شنبه ٢۱ خرداد ،۱۳٩٠ - شقایق

   سندرم بی قراری   

دلم پیچ می زند، آشوب است. باید حواسم را بدهم به این نقشه ای که ساعت هاست جلوی من باز است و دستانم می لرزد و همه ی وجودم پر از کلماتی است که دچار سکته شده اند. کاش جامعه شناسی خوانده بودم تا می توانستم تحلیل کنم چه بلایی سر یک جامعه می آید که از مرده هم نمی گذرند، کاش روانشناسی می دانستم تا می توانستم ذهنی را که جنازه می دزدد حلاجی کنم. ریاضیات دستان ذهنم را بسته و نمی فهمم و نمی فهمم و به خودم می پیچم. هاله سحابی را از نزدیک نمی شناختم. اما مگر فرقی می کند، از زندان می آورندت که سوگواری پدر کنی و تابوت می دزدند و می زنند و می زنند تا همراه پدر شوی. خدایش بیامرزد که مرده اش هم لرزه به وجود نامردمان می اندازد. به حال و روزمان نگاه کنید و ببینید سندرم بی قراری از کجا آمده. بی قرارم.بی قرار.

مرا هرآینه خاموش بودن اولیتر       که جهل پیش خردمند عذر نادانست

و ما ابری نفسی و لا ازکیها     که هر چه نقل کنند از بشر در امکانست

لینک
پنجشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳٩٠ - شقایق

   تکراری که عادت نمی شود   

 می گوید تو زنی تنها هستی و مثل مردان نیستی که بتوانی تنهایی اسباب کشی کنی به خانه ی جدید و من از چشمانم آتش خشم شعله می کشد و با خودم فکر می کنم کدام یک از مردانی که می شناسم می توانند تختی را تنها به کول بکشند.

از نیمه شب گذشته و در ورودی ورزشگاه نشسته ام تا دوستم بیاید، همراه دویدن های نیمه شب است. مرد رنگین پوست که موهایش رو به آسمان است معمولا تنها کسی از پرسنل ورزشگاه است که در را باز می کند و ساعتی بعد بدرقه امان می کند. روی مبل پهن شده ام و مجله ای ورق می زنم و موزیک گوش می کنم. سوال و جوابش آغاز می شود شوهرت است؟ -خیر. -پارتنرید؟ -خیر ،فضولی است اما می خواهی دوست پسرت بشود؟ -من علاقه ای به ادامه ی این مکالمه ندارم. عذر خواهی می کند و پی کارش می رود. هفته بعد، می پرسد من می توانم تلفن شماره داشته باشم، چشمانم از حدقه بیرون آمده و همچنان که با تلفنم ایمیل چک می کنم می گویم من تلفن ندارم. کاغذی مچاله به سمتم دراز می کند و می گوید لطفا به من زنگ بزن با هم نوشیدنی بخوریم، و از عصبانیت در حال انفجارم. که پس اتیکت کاری کجاست؟ دوست من بارها منتظر من اینجا نشسته، یعنی دخترک نظافت چی انقدر سماجت به خرج داده برای خراب کردن تنهایی دوستم؟

تنها خارجی و تنها زن این سمینار. خودم را معرفی می کنم و توضیح می دهم از کجا آمده ام و اولین باری است که مستقل درس می دهم. هر بار کنجی به سراغم می آید و سوال می کند که چه حسی دارد ماسک سیاه زدن و من جواب می دهم -نمی دانم، ما هالووین نداریم. ادامه می دهد نه از ان ها که دراز است و فقط می شود چشم ها را دید!  -زنان کشور من ماسک نمی گذارند، تو باید از خانواده ی مهمی باشی که اجازه داده اند درس بخوانی. -دختران کشور من بیشتر از مردان مدرسه ی مهندسی می روند. اگر اینجا مردی بخواهد با تو باشد خانواده ات می آیند و او را می کشند؟ -خیر و این داستان ادامه دارد و دارد و دارد تا شب که به اتاقم می روم تکستی روی تلفنم می گیرم که می توانم به نوشیدنی کنار رودخانه دعوتت کنم. -نه

سرش را داخل اتاقکم کرده و می گوید اگر خواستی یک روز تعطیلی بگیر برای اسباب کشی، من مشکلی ندارم. می دانم زن ها زیاد وسیله دور و برشان جمع می کنند و من یاد اسباب های دوستم و خرت و پرت هایش و چند جعبه وسایل خودم می افتم و لب می گزم.

با همه احوال پرسی می کند و به من که می رسد دست که می دهیم چند ثانیه ای دستم را در دستش نگه می دارد و صدایش به طرز احمقانه ای نازک می شود و من دلم می خواهد مشتی حواله ی چانه اش بکنم.

در خانه ام و حلقه ی ازدواجم کف دستم است و با خودم فکر می کنم اگر هنوز این روی دست چپم بود از این قبیل ها اتفاق نمی افتاد و شرمنده ی خودم می شوم که می خواستم پشت یک حلقه ی فلزی پنهان شوم.  

پ.ن.۱ لیتوگرافی های سالوادور دلی را نگاه می کنم و چقدر دلم می خواهد الان تهران بودم و خود شیفتگی های این دیوانه را تماشا می کردم

پ.ن.2: الیویه درست می کنم و همسفرانم هنوز نمی دانند چند روز بعدشان فقط به خوردن الیویه خواهد گذشت. کارگر مکزیکی که نباشد کلا زندگی دردسرش کمتر است، هرچند باید چند برابر وقت صرف کنی تا کوهی الیویه بسازی.

لینک
جمعه ٦ خرداد ،۱۳٩٠ - شقایق

       

 کاش می شد دلتنگی را آن طور که شایسته اش است نوشت. حیف از جنس کلمات نیست تا با تماشای تصویرش روی صفحه به آن عادت کرد. 

 

لینک
سه‌شنبه ۳ خرداد ،۱۳٩٠ - شقایق