هیجان-سقف آسمان   

...It is better to be a damn good coffee

لینک
جمعه ٢٩ مهر ،۱۳٩٠ - شقایق

       

مادرش مریض است و می خواهم بروم به دیدنشان. اسم بیمارستان را می پرسم حرفش تمام نشده به تته پته می افتم. فلش بکی چند ثانیه ای است. آسانسور بالا می رود، طبقه ی ۱۱، رویم را بر می گردانم عدد ۱۴ را نبینم. پاهایم شل شده اند، نفس هایم را می توانم بشمارم...

ابروهایم به هم گره خورده، اما می دانی... احساس قدرت می کنم. روزهای سخت می گذرند و برای هر کسی طوری رد پای سختی ها باقی می ماند.بازمانده ی آن روزها برای من تلخی نیست. 

لبه پنجره ی آپارتمان کوچکم نشسته ام، از بیرون چیزی معلوم نیست، انگار بالای ابر ها نشسته ای و خیال می بافی. زندگی آرام است.  

 

لینک
جمعه ٢٢ مهر ،۱۳٩٠ - شقایق

   شب مهتاب تب آلود   

تب دارم. انگشتان داغم روی کیبرد می لغزد و چشمانم سنگین است. از نشانه های تکراری پاییز است.

لینک
پنجشنبه ٢۱ مهر ،۱۳٩٠ - شقایق

   Yes I did it   

یک شنبه پنج صبح است. تمام دیروزش چای نوشیده ام شاید این گلو درد دست از سرم بردارد. صبح با تب از خواب بیدار می شوم. بهترین شرایط جسمی ام را ندارم اما می خواهم ۲۶ مایلش را به حقیقت تبدیل کنم. در و دیوار خانه ام و یخچالم نوشته ام برای پدر می دوم و می دانستم یا از هوش خواهم رفت یا برای پدر با قلبم خواهم دوید. بیشتر از ۴۵۰۰۰ نفر شانه به شانه ی هم می دویدند. انگار بخواهی در نمایشگاه بین المللی کتاب با آن همه ازدحام بدوی. اوایل مسیر فشردگی آدم ها و جمیعت سرم را به گیج می انداخت. اما ۱۴ مایل اول از تاریخ خودم هم جلو زدم. ساعتم را ناباورانه نگاه می کردم و احساس سبکبال بودن داشتم. مایل ۱۲ ا. دوست داشتنیم بود و ناباورانه ۶ مایل همراهم دوید! که تنها نباشم، همراهی و دوستیش بهترین اتفاق چندین سال اخیر زندگی من است، تنها آرزو نمی کند به خواسته هایت برسی، شانه به شانه ات در مسیر آرزوهایت با تو قدم می زند تا مطمئن شود نترسیده ای. مایل ۱۴ دوست دیگری به ما اضافه شد و مایل ۱۶ غ. عزیزم.  دوستانم برایم تابلویی درست کرده بودند که رویش نوشته شده بود برو شقایق برو.  برای پدرت بدو.

 

  

 

تا اینجای مسیر چندین صورت آشنا دیده ام. از انگشتان دستم بیشتر. در جاهای مختلفی از مسیر.

مایل ۱۸، ۱۹، ۲۰ ... دمای هوا بالا رفته. از صبحی که آغازش کردیم ۲۵ درجه گرمتر است و آفتاب به صورتم می تابد. از بلندگو می گویند یک نفر مرده و از دونده ها می خواهند آب بنوشند و آب روی سرشان اسپری می کنند. به محله ی چینی ها که می رسیم، پاهایم را احساس نمی کنم، کمرم و گردنم درد می کند. بغض است که راه گلویم را بسته و نفس نمی توانم بکشم.دیگر نمی توانستم . می دانستم اگر بنشینم دیگر نخواهم توانست بلند شوم، تاول پاهایم را احساس می کنم. نزدیک دانشگاه، هم مدرسه ای هایم را می بینم و اسمم که در ورودی دانشگاه روی پارچه ای نوشته شده است. ۲۳، ۲۴ ، ۲۵ ، ... شمارش معکوس آغاز شده است، ضربان قلبم بالا رفته، احساساتی شده ام. باز هم چهره های آشنا. تا ۴۰۰ متر آخر همراهیم می کنند و ۴۰۰ متر آخر من هستم و ۱۰ ماه تمرین و چهره ی پدر جلوی چشمانم، مرکز تحقیقات قلب امریکا و پین قرمزم و احساس به دست آوردن. ۳۰۰، ۲۰۰ خط پایان را می بینم، صدای مردم محو است، به جای دویدن با آخرین سرعت، لحظه ای توقف می کنم نگاهی به نوشته ی خط پایان می اندازم، می خواهم احساسش تا همیشه ثبت شود. احساس خواستن است و توانستن. توانستم بیشتر از ۴۵ کیلومتر بدوم. ۴۵ کیلومتری که از هر لحظه اش خاطره ای  ساختم و فقط دویدن نبود. با دوستانم عکس گرفتم، با اسمم در دانشگاه تفریح کردم و جلویش جیغ و داد کردم. دخترکی که جلویم پایش پیچ خورد و افتاد را کمک کردم و به پیاده رو بردم ،با تلفن حرف زدم و شعر خواندم. با موزیک محله ی مکزیکی ها رقصیدم. لیوان آبم را به آسمان پرتاپ کردم. برای دونده هایی که با مدال در مسیر می دیدم با همه وجود هورا کشیدم.

 خوشحالم.عرض ۴۵ کیلومترش از طولش بیشتر بود و من رویایم را به واقعیت تبدیل کردم. نمی دانم چندمین باری است که به خودم ثابت کرده ام اراده ی قوی هر آرزویی را واقعی می کند. 

دخترکی که ۱۰ مایل آخر ۲۶ مایل را همراهم بود، عجیب ترین موجودیست که در عمرم دیده ام. انقدر مثبت است و از هر سختی و تجربه ای فقط قسمت مثبتش را می بینید که گاهی شرمنده می شوم و گاهی هم خنده ام می گیرد. تمام طول مسیر، آفتاب که به صورتم می تابید به شانه هایم یخ می مالید و با خنده می گفت مگر هدف این ماراتون این نیست که بسوزیم و خوش رنگ بشویم، به شانه هایت یخ می مالم که خوب بسوزی، که انصافا هم خوب قهوه ای شده ام. هر از گاهی می زد زیر آواز و رقصان و شادی کنان می چرخید و می دوید و خنده به صورت جفتمان می آورد. دو باری هم به سمت گروه های موسیقی کنار خیابان رفت و میکروفونشان را گرفت و بلند خواند که تو بهترینی و ما عاشق تو هستیم و دوتایی پا به فرار گذاشتیم. از آب بازی و لیوان به آسمان پرت کردنش هم که چیزی نگویم بهتر است. تمام ۱۰ مایل را شوخی کردیم و خندیدیم و هر وقت احساس می کرد پاهایم همراهی نمی کنند یاداوری می کرد می دانی مجبور نیستیم عجله کنیم. می توانیم از سوپرمارکت  بستنی بخریم و مردم را تماشا کنیم. این دختر خارق العاده است.

 

لینک
دوشنبه ۱۸ مهر ،۱۳٩٠ - شقایق

       

چندین ساعتی است پشت میزم نشسته ام. موزیکی در گوشم تکرار و تکرار و تکرار می شود. دو جلسه دارم امروز و باید تمرکز کنم. یک شنبه از ذهنم بیرون نمی رود و هر قدمش و هر مایلش را تصویر می کنم. نمی خواهم آخر داستانم این باشد که خوب ۱۰ ماه تمرین کردم و روز مسابقه در مایل ۲۰ غش کردم. همکارم با قوزک شکسته دویده و من می خواهم به حقیقت تبدیلش کنم. می خواهم با قلبم بدوم. اما ترسیده ام. همکار میانه سالم انگشتش را به سمتم گرفته و می گوید مراقب خودت خواهی بود دیگر؟ شوخی نیست یک نفر در همین شهر مرده. می خندم و می گویم تصمیم ندارم بمیرم و نمی داند دلم آشوب است. می دانی مسخره اش چیست، من دوست دارم کار هایی را بکنم که می ترساندم. تا قبل از شروع از ترس به خودم می پیچم و دل دل می کنم و لحظه ی شروع همه وجودم می شود خواستن و تا تصویرش را به حقیقت تبدیل نکنم آرام نمی گیرم. چند روز است روزی چند بار پیش بینی های هوا را چک می کنم و بیشتر می ترسم که چه هوا گرم خواهد بود. دوستی دارم عاشق قانون شکنی است و دونده ای دوست داشتنی و سالهاست برای دلش می دود. قرار است ۱۲ مایل آخر را همراهم بدود.

پنج سال پیش دیروز وارد این شهر شدم. سالگرد ها را همیشه جشن می گیرم اما دیشب نمی دانستم جشن گرفتنی است یا تنها یک روزی در تقویمم برای ثبت یک شروع. قهوه ی کافه ی فرانسوی و وقت گذراندن کنار رودخانه شد بستن پنجمین سال من در این شهر. 

 

 
لینک
شنبه ۱٦ مهر ،۱۳٩٠ - شقایق

       

انگار وسط کارگاه جوشکاری نشسته ای و کار می کنی. به صدای تلفن ها، صدای سوراخ کردن دیوار هم اضافه شده. صدای موزیک را در گوشم زیاد می کنم. اطرافم پر از کاغذ است و در ذهنم لیستی طولانی.

ایمیل های جواب نداده ام را نگاه می کنم و کلافه ام. کمتر از ۴ روز مانده به ماراتون شیکاگو و از تعداد تلفن ها و پیغام ها که پیشنهاد می دهند مسیری از راه را کنارم بدوند و برایم پیتزا و نوشابه بیاورند دلم غنج می رود و خنده ام می گیرد، انگار کمپینی درست کرده اند که من به خط پایان برسم.

سوراخ چهارم ساز دهنیم را دوست ندارم، هر بار صدایی از آن خارج می شود، امکان ندارد بشود حدسش زد. آدم های غیر قابل پیش بینی را هم دوست ندارم. خسته ام می کنند و انرژی زیادی باید صرفشان کنم.

همیشه فکر می کردم صبوری کردن مرام من نیست، اما خوب که نگاه می کنم گاهی زیادی هم صبورم. به آدم ها سالها فرصت می دهم و می گذرم و چشمانم را می بندم و به روی خودم نمی آورم. خوب است اگر چشمانت را می بندی گوش هایت را باز نگه داری و بشنوی عزیزانت چه می گویند.

لینک
چهارشنبه ۱۳ مهر ،۱۳٩٠ - شقایق

       

تا به حال قهوه ی ۵۰۰ دلاری خورده اید؟ از فکر دادن ۵۰۰ دلارم برای خوردن یک قهوه زاویه های جدیدی از خودم را کشف می کنم.

 

پنل جامعه ی زنان مهندس. ایمیلش را پرینت گرفته ام و از صبح بیشتر از ۱۰۰ بار خوانده امش. ایمیلش با این جمله شروع می شود. 

 Be brave, stand your ground and work as hard as you can. It will pay off....

 این زن فوق العاده است. از کار کردن برای این زن و هم صحبتی با او احساس خوش ایندی دارم. گاهی در جلسه ها چشمانش رو بسته شدن می رود بس که همیشه در حال دویدن است و جدیت و رو راستی و انرژی اش برایم دوست داشتنیش می کند. از من خواسته فراموش نکنم برای زنانی که بعد من خواهند آمد و فراموش نخواهم کرد.

لینک
سه‌شنبه ۱٢ مهر ،۱۳٩٠ - شقایق

   Cheers to life   

از صبح صفحه ی  کنفرانس را جلویم باز کرده ام، خودم را تماشا می کنم و قربان قد و بالای خودم می روم. خنده ام می گیرد که می خواستم زمانی سبزی فروش شوم و زمانی هم در کردستان معلم و زمان دیگری هم راننده بیابان و زمان دیگری هم در بازار تهران حجره دار. ۱۸ سالگی هم که خواستم مهندس شوم فقط باید پا جای پای پدر می گذاشتم و بس. خوش حالم.

به سلامتی زندگی یک شنبه ۴۲ کیلومتر با قلبم خواهم دوید.

 

لینک
سه‌شنبه ۱٢ مهر ،۱۳٩٠ - شقایق

       

باورت نمی شود پاییز امده است؟ خنکی نسیمش را روی پوست صورتت احساس نمی کنی؟ آتش گرفتن موهایت و بوی سوختگیش روز تولدت خاطرت نیاورد ۳۱ سالگی رفت؟ ۳۲ سالگی با نشستن خنکی آب سرد دریاچه ی میشیگان بر تنم آغاز شد و دوستان عزیزم شبش را برایم دوست داشتنی ترین شب سال کردند. 

برایم نوشته است؛ نشیب ­های پیش از سی­ سالگی، چندماهی است که با فرازهای سی و دو سالگی، کلنجار می­ روند و یکی از دیگری، مغرورتر و البته، پرروتر. اما دخترک کله­ شق و زردمو با چشمانی نگران، چقرتر از هردو؛ دخترکی از جنس پاییز و برق. به اندازۀ آرزوهایت و قدم­ هایت که بلندتر از بلندند، مبارک باشد روزت؛ همین.

نوشته هایش همیشه لبخند به لبم می آورد و این بار رنجیده تر از آنم که برایش بنویسم.  

لینک
سه‌شنبه ۱٢ مهر ،۱۳٩٠ - شقایق