می خواهم قسمتی از تاریخ شوم. پوستم کنده خواهد شد اما بد می خواهم. از ان وقت هاست که نمی دانم اصلا از کجا باید شروع کنم، پرفکشنیسمم اذیتم می کند. گاهی مساله را جلویم می گذارم و تماشایش می کنم و می خواهم عالی انجام شود و از ترس اینکه عالی نباشد دستم را تا نزدیکش می برم و جرات نمی کنم و دوباره و دوباره تکرار می شود این ترس تا لحظات آخر و نزدیک ددلاین که است دیگر ترس یادم می رود اما زندگی می شود قهوه و کار و کار و کار...تا تمام شود از من چیزی باقی نمی ماند. جانم کوتاه می شود... ریسم از حربه ی می ترسم بمیری بس که نمی خوابی استفاده می کند تا جلوی کاری را که دوست ندارد انجام بدهم را بگیرد و من دورش قدم می زنم و دلیل می آورم و دوباره سراغش می روم...
عجیبترین رابطه ی زندگیم را با مادر دارم این روز ها. گاهی فکر می کنم به همه ی پنج سالش می ارزید این حس شفافیت این روزها. 
لینک
پنجشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳٩۱ - شقایق

   Happiness   

روزها به سرعت چشم بر هم زدنی می گذرند. دو هفته ای است زندگی ام در کلمات نمی گنجد. دلم و مغزم هر چه زور می زنند نمی دانند دگر چه بخواهند. انگار در رویاهایت زندگی می کنی و گیجی. کاش این قدر کارم را دوست نمی داشتم و با همان دو چمدانم که آماده بودم بر می گشتم. کنار هم که راه می روند و پچ پچ می کندند و سر و کله هم می زنند و نگران هم می شوند، دلم غنج می رود. دوست داشتنی اند. خودم را که می بینم از هر کدام چیزی دارم. چهره، عکس العمل، مهر، هوش، شیطنت... سفرم. مسافریم و من اغلب لال می شوم که بگویم چه عزیزند برایم. عزیزند و من نمی توانم بگویمش. اینطور نبود، هیچ گاه اینطور نبود. همیشه عزیز بودند اما همه ی این سال های تنهایی و حالا داشتنشان و دیدن کلی پدر و مادر عجیب و غریب و آدم های رنگ و وارنگ چشمانم را باز کرده. چه داشتم سال ها و نمی دیدم. از خصوصیت های من است. به سخت ترین راه یاد می گیرم. کاش می توانستم بگویم احساسم را. می بینم چه تلاشی می کنند من جدید را بشناسند، زندگیم را، لبخند رضایت را گاهی روی صورتشان می بینم. سخنرانی داشتم در دانشگاهی اطراف شیکاگو و همراهم آمدند. برق را در چشمانشان می دیدم، پرسیدند چرا برق خواندی تنها نگاهم برگشت سمت پدر که دلیلش همین جا نشسته می خواستم در کفشهایش قدم بزنم. می خواستم پرواز کنم و بالم دادند. مادر نگرانی های خودش را دارد. عینکش را که می زند ضربان قلبم بالا می رود، انگار می خواهد ممیزی کند و باید از زیر ذره بینش رد شوم. نگران است، همیشه نگران من است، نگران تصمیماتم است و همیشه می خواهد بهتر از این باشم و اصلا همین پرفکشنیسمم را از او گرفته ام.

بی ربط به بالا و باربط به من. می خواستم هم قدمم شود، می خواستم بعد از این همه سال ترس را کنار بگذارم. اما چطور می شود همراه کسی بود وقتی نمی توانی همراه روزهای سختش باشی. وقتی نمی توانی گوش باشی برای نگرانی هایش، بودن دیگر معنی ندارد. سرت سلامت رفیق، رفیق باقی خواهی ماند. 
لینک
پنجشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳٩۱ - شقایق