دوست عزیزی که نمی دانم که هستی

حالم از هر چه کامنت مرموز است به هم می خورد. اگر دوست من هستی، لابد اسم داری. نشانی داری. به یاد ندارم با کسی تا به حال قایم باشک بازی کرده باشم. اگر دوست منی یا رومی روم بوده ام برایت یا زنگی زنگ. آخر نمی فهمم مگر اجبار داری بخوانیم. اگر دلتان خالی می شود مگر آزار دارید.خوب نخوانید. جهت ارضای کنجکاویتان عرض کنم که نوشته هایم بوی خشم می دهد گاهی هم بوی بیزاری. بوی خستگی بوی عصبانیت بوی غم... این روزها تنها چیزی که جایی در زندگیم ندارد یک معماست. پس لطفا شر دوستیتان را از سرم کم کنید.

لینک
شنبه ٩ تیر ،۱۳۸٦ - شقایق