سه سال...   

امروز سه سال است که به این ینگه دنیا آمده ام. این شهر با من مهربان نبود. از همان ماه‌های اولش، روز به روزش را که ورق می زنم پر از درس بود اما نا مهربان. شاید هر جای دیگری می رفتم انقدر یاد نمی گرفتم. آدم‌هایی دیده ام که نه در کابوس‌هایم شبیهشان را دیده بودم و نه در رویاهایم. خوب است بشود یاد گرفت باید گاهی هم ایستاد و فقط ایستاد. بی‌ آنکه عجله ای‌ داشت و تنها نگاه کرد به راه آمده. به ادامه اش. همین بود یعنی‌؟ همین را می‌خواستم؟

این شهر هرگز خانه نشد، نمی دانم سال آینده کجا خواهم بود، خانه ای‌ پیدا خواهم کرد یا این بی خانمانی از همان لحظه ای آغاز شد که از پله ‌های فرودگاه مهرآباد بالا رفتم، از همان خداحافظی اول.

این شهر از همان روز‌های اول، از همان ۶ اکتبر ۲۰۰۶، از آن دخترک نارنج و ترنج خیال باف کرگدنی ساخت که داستان‌ها دارد از تنهایی هایش، اما خوب سخت شده است. چشمانش برق دارد اما دنیا را با تمام عنوان هایش دو دستی‌ تقدیم کرده‌است به شما آقایان هوشمند و زرنگ و خودش همین میز کوچکش را بس.

این شهر یگانگی‌های دارد خاص خودش، درخت ۴۴ یی دارد، در یک ساحل دنج که همیشه پشت به ماه است، خوب گوش می کند. طلوع ‌هایی دارد بی‌ همتا، مسخت می کند. کافی‌ شاپی دارد که می شود شبهای زمستانت را جلوی شومینه اش صبح کرد...

لینک
چهارشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸۸ - شقایق