تلخم   

حس خوبی نیست که‌ دلت تنگه، وقتی‌ با بهانه و بی‌ بهانه اشک هایت سرازیر می شود، وقتی‌ خواهرکت در آستانه عروس شدنست و تو می دانی که نخواهی بود. می دانی که سالها فکر کرده بودی اگر خواست زندگی نویی شروع کند چنین و‌ چنان می کنی‌. اما لعنت به این زندگی‌ که دستانم را بسته است. تنها اشک هایم است که قورت داده می شود این روزهای باقی‌ مانده بودنش. کاش می شد به گند نکشمش. اصلا من استادم که لحظات آخر را به گند بکشم. روزهای آخر ایران بودن، وقتی‌ نزدیک آن خداحافظی‌های کذایی فرودگاه می شد، من با زمین و زمان تلخ بودم، سر آشتی‌ با هیچ کس نداشتم. انگار با زور بیرونم کرده بودند.

دوستان عزیزم که هر بار خمیازه ‌هایتان و چرت زدن‌هایتان را برای خانه ام آورده اید، عزیز ترانی که  یاد آورم خواهید کرد که خودم خواستم اینجا باشم، هزینهٔ گرانش را به یادم می آورید. حالم بد است! حالم بد است که خواهرکم دارد می رود. می‌دانم دلش می تپد، می‌دانم لیاقتش  را دارد که خوشبخت‌ترین باشد، می‌دانم که فردایش روشن است هر جا که برود. مطمئنم. برای او خوشحالم. بفهمید برای خودم تلخم. برای خودم که نخواهم بود کنارشان. برای خودم که نگران پدر بزرگم هستم اما حتی نمی توانم این تلفن لعنتی را بردارم و حالش را بپرسم. واقعا نمی توانم. این صداها رنگ ندارد.

دلم دوستی‌ می‌خواهد از آن مدل‌ها که با نگاهش بگوید هستم، می فهمم، شانه ای که بشود  دلت را خالی‌ کرد. نه از آن‌ها که فقط احوالپرسی‌های از سر وظیفه شان، اس‌ام‌اس‌ها و زنگ‌های بی‌ رنگشان، فقط وقتت را می گیرد. از آن مدل ها کم ندارم. تا دلتان بخواهد هست.

نیستم، خودم نیستم این روزها. دلم تنگ خانه است. دل‌ تنگی حقیقی‌ است.

حال بامبو‌هایم بد است، دارند زرد می شوند و من نمیفهممشان. آبشان را عوض می‌کنم، قربانشان می روم، برایشان موزیک می گذارم، اما باز هم در حال زرد شدنند.

 

 

 پ.ن: چند روز گذشته، تمام روز کنار گوشم خواند "در شهر ما سزای پریدن تفنگ نیست

لینک
پنجشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸۸ - شقایق