هد فون ام در گوشم است و لئونارد کوهن می خواند .......

از آفیس جدید می نویسم. اسباب کشی کردیم  ، به همین سادگی. عمر اتاقمان هم به سر آمده بود. حساب عمر به سر آمده هایم از دستم در رفته.

زندگی چرخش می گردد. هر چند که همیشه عقب می مانم، اما دخترک سرکش ۳۲۳۲ ، اینجور خواندیش؟ ، با لباس قرمز و بوتهای بلندش با همه توان می دود. بین خودمان باشد، گاهی دویدن سببش فرار است، همیشه از سر پشتکار نیست.من گاهی فرار می کنم. از آن راه حل های موقت است که خوب هم جواب می دهد. گاهی یادم می رود، قوی شدن تنها روی توپ ایر و بیک پشتک زدن  نیست، گاهی باید ایستاد، قبول کرد، دردش را چشید، و عوضش کرد.

می دانی زمانی بلد بودم از کوچک ها لذت ببرم. دیشب برایش می شمردم چرا سپاسگزارم که متولد شدم. بعد یک دفعه یادم آمد، زمانی می توانستم روزها از خوشحالی سر از پا نشناسم برای سبدی شیپوری، بوی اقاقی ها که در می آمد من روزها روی سر انگشتانم چرخ می زدم. اما گویی فراموش کرده ام، لذت بردن از فنجانی قهوه، هنر من بود روزگاری. می خواهم بروم سفر. می خواهم ساعت ها در شب رانندگی کنم. آسمان را تماشا کنم و زیر لب زمزمه کنم

...Lift me like an olive branch and be my homeward dove...

 

لینک
پنجشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸۸ - شقایق