یعنی دوباره گزیده می شویم؟   

تقویمم  را بغل گرفته ام و هی ورق می زنم. خانه بدوشی است دیگر. حتی تقویمت را هم عوض می کند. ۱۳ آبان است. اینجا تهران نیست حتی حوالی تهران هم نیست. حتی به ساعت تهران هم نزدیک نیست. اما فیس بوک و  تویتر و یوتوب هست. تو هستی و این دو دلی ها. خبر های نصفه و نیمه. دلت که پر پر می زند بفهمی چه خبر است. 

 

" ای کاش آدمی

وطنش را،

مثل بنفشه ها

یک روز می توانست

همراه خویشتن ببرد،

هر کجا که خواست."*

 

می گوید رهبر کشور که باید نقش پدری مهربان را داشته باشد و در منازعات ملی بیطرفانه مداخله کند... خنده ات می گیرد و فکر می کنی مگر می شود با تیغ افطار کرد؟

 

راستی دیشب یادم رفت از پدرم بپرسم، انقلاب که می کردید تصور می کردید کتاب هایتان را مجبور می شوید بسوزانید؟ گور دست جمعی چطور، خوابش را هم دیده بودید؟ حالا می فهمید چرا شک دارم؟

 

 

می دانی این روز ها چه می کنم؟ تک تک روزهای باقیمانده بودنش را زندگی می کنم...

 

*شفیعی کدکنی

لینک
پنجشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸۸ - شقایق