سناریوی اول:

بار اولی است که همراهش به مراسم عروسی یکی از همکارانش می روم. عروسی در سالن تامین اجتماعی، جایی محقر و تاریک است. مراسم عقدی در حال برگزار شدن است. نه خانواده ی داماد را می شناسم نه عروس را. عروس را یک بار و داماد را چند باری دیده ام. تنها به جهت ادای احترام آمدیم. کنجی می نشینم. محیط متشنجی است. گوشه ای پچ پچی غریب می کنند. صدا ها بلند می شود. خانمی به سمت خانم دیگری می رود. با صدای بلند می خواهد کیفش را بگردد. می گوید داری می دوزی بختشان را. کیفش را بیرون ریختند. چیز دوختنی پیدا نکردند. با چشمان ۴ تا شده  آرام آرام از سالن بیرون خزیدم.

سناریوی دوم:

ده سالی از زمان اتفاق اول گذشته. این بار به عروسی زوجه جوانی از هم دانشگاهی هایم می روم. تنها، خودم، یک نفری. سفره ی عقد محقری پهن است، خوش حالم برای خوش حالیشان. می خواهند عقد بخوانند. تنها پنج شش نفری خانم ایستاده اند. همه را صدا می کنند سر سفره الا من. شگون ندارد گویی!! چشمانم گرد شده. دستانم یخ زده. دنبال کنجی می گردم. همه خون بدنم منجمد شده. این اشک های لعنتی بیشتر از ۱۲ ساعت است که می آید. هر چه فکر می کنم نمی فهمم. می دانم! می دانم این ها از جنس من نیستند.

سرم بالاست. دلم پر از زندگی است و خوشبخت ام که شبیه اینها نیستم. خیال نکنید اینجا جایی است که خدا نگاهش هم به آنجا نیفتاده ها. اینجا روستای کوچکی در سرخس نیست. اینجا شیکاگو است. جالب تر اینکه اینها اسمشان را هم می توانند بنویسند مکتب رفته اند ناسلامتی.

دستم به خوب نوشتن نمی رود.

تا بعد

 

لینک
سه‌شنبه ۳ آذر ،۱۳۸۸ - شقایق