هی به این آفتاب تیز زل می زنی و گولت می زند با مهربانیش. هی این باد به زیر موهایت می زند و پریشانشان می کند و تو فکر می کنی چه خنده دار تلاش می کردی قطعه های کوچک را در این پازل زندگیت  جا کنی. هر چه سعی می کردی بس که کوچک بودند بند نمی شدند به هیچ گوشه ای. بعد هم زانوی غم به بغل گرفته، گوشه ای کز کرده بودی. گاهی یادت می رود که دوای این تکه های ناجور، کولی گری نیست. باید تکه های بد اندازه را کلا ریخت دور.

جمعه ی  بدی است. دیر می گذرد، یعنی اصلا نمی گذرد.

این فرم سفارت ایران روی میزم دهن کجی می کند و من دستم نمی رود این فرم را پر کنم.

لینک
جمعه ۱۳ آذر ،۱۳۸۸ - شقایق