Roll With The Wind   

این زمستان هی دل دل کرد که بیاید، هی آسمان اخم کرد و تاریک شد و هی خورشید بیشتر دلبری کرد. بالاخره زمستان شیکاگو رسید.  همان برف هایی که هی می بارد و می بارد و می بارد. لیوان چایم را به دست دارم و از پنجره ی اتاقم بیرون را نگاه می کنم. عجب این دانه های  برفم که هر کدام از سویی  به سوی دیگر حرکت می کنند.امشب هر چه هم که ببارد من مهمان کافه ی دوست داشتنیم هستم.

از سر صبح الکساندر ریباک جوان هی کنار گوشم می خواند:

 

 

 

I would never blame you for the heartache

I would never blame you for the tears

I blame my stubborn heart, soul, body

 

و یلدا همین نزدیکیهاست و من هنوز این تزم روی شانه هایم سنگینی می کند...

لینک
پنجشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸۸ - شقایق