یلدا... شیکاگو... برف و برف و برف   

یلدا و من و سپیدی برف و وعده ی کافه ی دوست داشتنیم. شبش تا صبح چیزی کم داشت. کاش از خواب پریده بودم خوابی که یادم نمی آمد.خوابی که تنها طعم گسش تا صبح باقی مانده بود. انگار بترسی که ببندی چشم هایت را، بترسی که باز کنی اتفاق افتاده باشد...
یادداشتی پشت لیوان گاز گاز زده ی استارباکس- یلدای ۱۳۸۸
لینک
سه‌شنبه ۸ دی ،۱۳۸۸ - شقایق