چقدر که این روزگار غریبانه عجیب است.  شاید همین اعجابش مستم می کند. شاید اگر آرام بود مثل نگاه تو دیوانه اش نمی بودم. خنده دار تر این است که در این ملقمه چقدر می شود سرنوشت آدمها شکل هم باشد. این روزها هر ثانیه اش را هم به خاطر می سپارم. تنها چند روزی به رفتن مادر مانده و من باز دل تنگش شده ام. دلم تنگ چشمان نگرانش، دستان زیبایش، آداب دانی بی انتهایش می شود. این چند وقت یخ خیلی چیزها بینمان آب شده. برخلاف همیشه منصفانه به عقب برمی گردم. به کودکی هایم که خستگی ناپذیر سوالاتم را پاسخ می داد. به نوجوانیم که دیوانگی هایم را صبوری می کرد. به ساعتهایی که پشت در کلاس زبان سیمین انتظارمان را می کشید. به هزاران کتابی که برایم خوانده. به شبهایی که تا صبح کنارم نشسته تا درس بخوانم. به تک تک روزهایی که کتاب به دست دنبالم راه رفته تا الان اینجایی باشم که هستم. به افق دوری که نشانم داد تا آرزوهایم کوچک نباشند. به سجاده اش که همیشه بوی یاس می داد. به یکرنگیش که درس صداقتم داد. به لبخندش که تایید منشم بود. به همه این ها که نگاه می کنم؛ به یاد می آورم که خوشبخت ترینم. خدایم شکرت که بهترین ها را برایم گل چین کرده ای.

لینک
یکشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٦ - شقایق