درخت خرمالوی خونه ی بابا بزرگ رو یادت میاد.این موقع ها از سال از  خورمالوهاش خورده بودی؟ به همون گسیم این روز ها. من بلد بودم لحظه ها را زندگی کنم. قانع نبودم هیچ وقت، اما تماشا کردن برف کنار شومینه گازی و فنجانی قهوه ی حتی سوخته هم شبم را می ساخت. بلد بودم ببخشم، حتا آنهایی که می آمدند و می رفتند و به تخمشان هم نبود که چه می کنند. نه که نبینمشان اما انگار چیزی درونت، از جنسی خوش مرمتش می کرد. بیشتر می توانستم مهربان باشم. خشمم جایی بین راه دلم و چشم هایم ناپدید می شد.

روزی عزیزی می گفت هر چیزی و کسی دورانی دارد در زندگیت. تنها معدودی هستند که می آیند و ماندگار می شوند. باید یاد بگیری بدون خط انداختنشان اکتیولی بگذاری بروند و همیشه یادت بماند روزگار خوشی داشته اید. این روز ها قناعت از وجودم، حتی رخسارم رخت بر بسته، دیگر فقط  خندیدن و نوشیدن و رقصیدن راضیم نمی کند. بیشتر می خواهم. اما شاید در انبار کاه دنبال ترکه ی  آلبالو می گردم

این چای  و عسل نیمه شب، این  با صدای بلند باب دیلان و ناظری گوش کردن در اتاق کارم، این همه کار عقب افتاده و فشار استاد و کار و کار و کار و چیز یاد گرفتن، لذت بردنی دارد که نمی دانم چرا از یاد برده امش  باید باز دستم را سر زانویم بگذارم، شروع کنم از نو. با یک لبخند نو. یک تقویم نو و یک مداد نو

 **حال همهء ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور،

که مردم به آن شادمانی بی سبب می‌گویند

با این همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنار زندگی می‌گذرم

که نه زانوی آهوی بی‌جفت بلرزد و

نه این دل ناماندگار بی‌درمان!

تا یادم نرفته است بنویسم!

حوالی خواب‌های ما سال پر بارانی بود

می‌دانم همیشه حیاط آن‌جا پر از هوای تازه بازنیامدن است

اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی

ببین انعکاس تبسم رؤیا

شبیه شمائل شقایق نیست!

راستی خبرت بدهم

خواب دیده‌ام خانه‌ای خریده ام

بی پرده، بی پنجره، بی در، بی دیوار

هی بخند!

بی پرده بگویمت

چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد

فردا را به فال نیک خواهم گرفت

دارد همین لحظه

یک فوج کبوتر سپید

از فراز کوچهء ما می‌گذرد

باد بوی نام‌های کسان من می‌دهد

یادت می‌آید رفته بودی

خبر از آرامش آسمان بیاوری؟!

نه! ری‌را جان!

نامه‌ام باید کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آینه،

از نو برایت می‌نویسم

حال همه ما خوب است

اما تو باور مکن

 سید علی صالحی **

 

لینک
چهارشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸۸ - شقایق