افرا   

می دانی چطور است، خودت را جلوی خودت نشانده ای و هی سوال جوابش می کنی؟ می خواهی پوسته های این تردید را ذره ذره جدا کنی بدون اینکه خراشیده گی عمیقی جایی ایجاد کنی.  نگاهش آزرده است، دستم را بین ابروانش می برم تا اخمش را باز کنم. دلم می خواهد در آغوشش بگیرم و اجازه بدهم تا آنجا که می خواهد گله کند، اما می خواهم خودش، تنها، تلخیش را به جان بخرد، درس بگیرد، تجربه کند و لبخندش را از این دنیا پس بگیرد. تنها کاری که می توانم برایش بکنم این است نگاهش را متوجه برگ های افرا کنم که باد به پروازشان در آورده. نه جهت دارند، نه مقصد، تنها از پرواز لذت می برند، هیچ کدامشان اندکی حتی در خیال حوض‌چه‌ی امنیت کذایی نیستند. رها، گاهی تنها گاهی هم غیره تنها. هیچ ایده ای ندارم این پروازی که تشویقش می کنم، این رها بودن، این تنها بودن، به کجا خواهد بردش، نمی دانم. واقعا هیچ ایده ای ندارم. اما برای بلوغش لازم است. لبخندی به لب دارم تا آرام باشد و دلش را به دریا بسپارد.

لینک
سه‌شنبه ٦ بهمن ،۱۳۸۸ - شقایق