ماسماتوس!   

هی این روزگاری  که باید کار کنم، بیشتر از همیشه، این تزم که بسته شده به گردنم، این روز هایی که  استادم هر روز فشارش بیشتر می شود و با سرعت بیشتری شمارش معکوس برایم انجام می دهد،توربینم که  جلوی چشمانم می رقصد. شعر می آید و  شعر می آید و شعر می آید . مگر می شود این خشم که دستانم  را بسته دور کنم، هوای خانه غبارآلود است. سیاه! تنها اخبار است که می رسد. دیدم ها دیشب از آسمان  اشک یخ زده می ریزد.
می دانی حالم چطور است؟ از همان احوالی که خفه می شوی. بغضت دلت را آشوب می کند. از همان ها!  باورم نمی شود. ۲۰ ساله! می شود کودکانی را آویخت! به دار!! دار!! ۲۰  سال می دانی یعنی چه قدر کوچک؟ خواهرک کوچک من همان که صدای قهقهه اش همسایه ها را هم می توانست بیدار کند، به همان کوچکی. می توانست او باشد. نه؟
 
"شب است و چهره ی میهن سیاهه".
 
تلخ می دانی چه مزه ای است؟ از همان تلخ ها هستم. تلخ و سرد. آقایان جنبش سبز و زرد و نارنجی! سکوت؟ آقای شجریان تو که می خوانده ای ها، ای ایران من،تو سرفرازی با لطف یزدان، به استحضارت برسانم یزدان را که نمی دانم چه بلایی  سرش آمده، اما از سرافرازی خبری نیست. 
لینک
جمعه ٩ بهمن ،۱۳۸۸ - شقایق