اجبار   

 

این تقویم تند تند ورق می خورد این روز ها. اما بعضی روز ها را که می خواهی تند بگذرند کش می آیند. نیویورک تنهایم نگذاشت. زندگی می بارید از سر و روی شهر. موسیقی کنسرت کلهر و علیزاده بی نظیر بود کاش خواننده را هم می شد ساکت کرد. موزیکال فانتوم او اپرا متفاوت بود. پر بود از حرکت و صدا و نور و آواز. اما شب که باید به پایان می رسید. نه؟ باید تمام ساعت های شب را بشماری تا بشود ۴ صبح. تا لحظه ای که صدای خواهرکت را بشنوی که بله ای می گوید به همراه زندگی اش. دلت بی تاب است. اشک هایت بی محابا می بارند. خوشحالی، غمگینی،دلتنگی. همین هاست قیمت همه آنچه خواستی. از صبح تصویر شده بود برایم. دخترکی ظریف و مو نارنجی ، با همان کیف قهوه ای بزرگ اش که از خودش هم بزرگتر بود و من حاضر بودم با دنیا هم کتک کاری کنم به خاطر اش. حالا سفید پوش دنبال آرزوهایش می رود. زیبا ترین عروس دنیا شده ای شیرینکم. دلت همیشه پر از عشق. سرت همیشه پر از آرزو. پسر آرام و دوست داشتنی شهر حافظ و سعدی به خانواده خوش آمدی. جان تو و جان این دخترک نازک دل ما. خانه تان پر از عشق.  لعنت به این دوری. روی ماه هر دویتان را از هفت دریا دورتر می بوسم.
روزگار عجیبی است ها. سالیانی کسی برایت تنها کلمه باشد، بعد سه بعدی بشود. رنگ بگیرد، تصویر بشود، صدا داشته باشد... دوستش داشتم لیلا را.
خانه ام. پشت میزم. با کلی کار. باید برای بی تحملی این روز هایم کاری کنم تا از پایم نیانداخته. از دیشب چند باری دور خودم چرخیده ام. اما هر چه فکر می کنم کسی را پیدا نمی کنم که برایم اهمیت داشته باشد که با که حرف زده، کجا رفته، با که خوابیده، چه پوشیده. چقدر خوب است مهم بودن، اهمیت دارد برایشان با که حرف زده ای و  با که خوابیده ای و کجا رفته ای و که را دیده ای.
پ.ن: من بسیار خوب تخته بازی می کنم!!! اعتراضی هست؟

 

لینک
سه‌شنبه ٤ اسفند ،۱۳۸۸ - شقایق