تب دارم. سرم سنگین است و پشت چشم هایم دارد می کند. از صبح چشم دوخته ام به این صفحه آبی و نظرات ادیتور ژورنال را می خوانم و رزومه ام را بالا پایین می کنم. وسواس گرفته ام یا نه نمی دانم. از آن مدل هاست که می دانی آنی که می خواهی نیست. به دلم نمی نشیند.
هفته ی پر فیلمی بود. جزیره ی زمان اسکورسیزی را دیدم. از آن فیلم هایی نیست که بگویم دوست داشتم یا اصلا به دلم ننشست. از آن فیلم هایی است که می گویی مممم! سوییچ بین واقعیت و سورال آنقدر خام  بود که گیج می شدی. طبیعت و فضای فیلم خوب می توانست به صندلی میخکوبت کند. تکان های فیلم آنقدر زیاد بود که چیز زیادی از بازی هیچ هنرپیشه ای به خاطر ندارم. دوست دارم فیلم را دوباره ببینم بدون اینکه در زمان و فضا گیج باشم. آنوقت شاید بتوانم بگویم موزیک یا هنرپیشه ها  چطور بودند.
The lives of others. دیوار هنوز برپاست،زندگی نمایشنامه نویس و هنر پیشه ای، عشق ورزی هایشان، نجوا هایشان از گوشی جاسوسان بسی شنیدنی بود. خودفروشی زن برای نگاه داشتن موقعیت اجتماعی اش شبیه همان چشم پوشی نویسنده به روی اجحاف ها نبود؟ یعنی اگر از ترس موقعیت قلمت را فروختی خودفروشی نکرده ای، بدون آنکه  کوتاه شعوری عوام قضاوت کندت. ترس های زن، دل دل های مرد، جامعه ی کمونیستی، بی معنی بودن حریم خصوصی و .... بی نظیر بود.
لینک
سه‌شنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸۸ - شقایق